گنجور

 
آشفتهٔ شیرازی

این شکل بشر ز مشکلات‌ست

ممکن چو تو کِی ز ممکنات‌ست؟!

این جمله صفات کبریائی

تفسیر بیان حُسن ذات‌ست

حاشا که به‌جز خط تو باشد

بر تَنگ‌شِکر اگر نبات‌ست

پیش گل روی تو گلستان

چون نقشِ بر آبْ بی‌ثبات‌ست

کِی ذات تو را صفت توان کرد؟!

کاوصاف تو برتر از صفات‌ست

بر دیدهٔ ما بران سفینه

کاین دجله و آن دگر فرات‌ست

در بتکده رو که بشکنی بت

کِی چون تو صنم به سومنات‌ست؟!

صبح‌ست قفایِ شام هجران

در ظلمتْ چشمهٔ حیات‌ست

هر چیز بُوَد، جهت پذیرد

جز عشق که خارج از جهات‌ست

در بازیِ عشقْ خسرو عقل

شاه است ولی اسیر و مات‌ست

آشفتهٔ می‌فروش نوح است

می‌خانه سفینهٔ نجات‌ست

از خاک نجف تو رو مگردان

کاین خانه پناه کاینات‌ست

در وصف علی‌ست عقلْ حیران

نه واجب و نه ز ممکنات‌ست

 
 
خواجوی کرمانی

رخسار تو شمع کایناتست

وز قند تو شور در نباتست

ریحان خط سیاه شیرین

پیرامن شکّرت نباتست

خضرست مگر که سرنوشتش

[...]

شاه نعمت‌الله ولی

آئینهٔ ذات عین ذاتست

دانست که مجمع صفاتست

بی جود وجود حضرت او

عالم به تمام فانیاتست

می نوش مدام دُردی درد

[...]

نورعلیشاه

لعل تو که معدن حیاتست

از حسرت آن حیات ماتست

هر جلوه ز روی بی نظیرت

منظور جمیع ممکناتست

قائم بوجودت ار نباشد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه