گنجور

 
سید حسن غزنوی

داری سر آنکه یار باشی

در دیده و در کنار باشی

بر چهره وصل گل فشانی

در دیده هجر خار باشی

گر مست لب خودم نداری

بسیار در این خمار باشی

چون ساخت گل پیاده گلشن

زیبد که چو می سوار باشی

چون کار به جان رسید بی تو

آنگاه تو بر چه کار باشی

دل کیست مباش گو قرارش

باید که تو بر قرار باشی

بد عهد مباش تا چو صاحب

فرمان ده روزگار باشی

صاحب حسن بن احمد خاص

آن گوهر کیمیای اخلاص

ای لعبت چین ز چین چه آید

وی مهر گیا ز کین چه آید

دل حلقه و درد تو نگین است

زان حلقه و زین نگین چه آید

آیین گرت آفرینش تست

بر آینه آفرین چه آید

عمری خواهم که با تو باشم

از نوبت یاسمین چه آید

بر روشنی دو دیده نه کام

از تیرگی زمین چه آید

گفتی همه آن کنم که گوئی

ای دوست جواب این چه آید

بی تو ناید زجان و دل هیچ

بی خواجه ز ملک و دین چه آید

صاحب حسن بن احمد خاص

آن گوهر کیمیای اخلاص

ذاتی که چو بخت نور جان است

جانی که چو بخت خود جوان است

از لطف بهار در بهار است

وز فضل جهان در جهان است

در ناصح دین مگر یقین است

درحاسد ملک بد گمان است

رایش دل و جان آفتاب است

قدرش سر و چشم آسمان است

حزمش چو پیاده شد زمین است

عزمش چو سواره شد زمان است

هر کار که خواست کرد و شایست

هر نقش که بود دید و دانست

گفتی به تکلف این چنین است

جان کن که به طبع آن چنان است

صاحب حسن بن احمد خاص

آن گوهر کیمیای اخلاص

ای پای بر آسمان نهاده

دستت در گنجها گشاده

آوازه جود زر فشانت

در گنبد سیم گون فتاده

روی از لطفت چو گل ز مهتاب

دل از مهرت چو جان ز باده

ای شیر سوار آسمانی

پیش در بار تو پیاده

در صدر تو مشتری نشسته

در امر تو زهره ایستاده

در ملک بسی بزرگوار است

لیکن نه چو تو بزرگ زاده

پرسید فلک که این حسن کیست

در حال ملک جواب داده

صاحب حسن بن احمد خاص

آن گوهر کیمیای اخلاص

ای صدر حریم تو حرم باد

سر دفتر لفظ تو نعم باد

نامت سر نامه معانی

رایت مه رایت کرم باد

خصمت چو قلم به دست گیرد

دستش ز نهیب تو قلم باد

گر یابد چون درخت صد سر

در خدمت تو به یک قدم باد

گر حلقه چرخ بی تو گردد

از سلسله وجود کم باد

هر دم که فدای تست عمر است

عمری که فدات نیست دم باد

این عید عرب که اندر آمد

میمون تو صاحب عجم باد