لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
آشفتهٔ شیرازی

چند مسافرت دلا سوی حجاز می‌کنی

کعبه دل طواف کن گر تو نماز می‌کنی

طوف دل شکسته کن میل درون خسته کن

چون به حقیقی رسی ترک مجاز می‌کنی

گفتمش این نیاز من گفت نه یک‌هزار نه

خود تو اگر ز ناز ما کسب نیاز می‌کنی

برگ حجاز عشق را توشه به جز صفا منه

زاد سفر زآب و نان بیهده ساز می‌کنی

نرگس مست خفته‌اش دیده مردمان ببست

نرگس باغ چشم خود بیهده باز می‌کنی

قصه این و آن مخوان وصفی از آن دهان بگو

رفت سبکتکین و تو وصف ایاز می‌کنی

گفتم آشفته را ز تو بود عجب فسانه

گفت بگو ز زلف اگر قصه دراز می‌کنی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مولانا

چشم تو خواب می‌رود یا که تو ناز می‌کنی

نی به خدا که از دغل چشم فراز می‌کنی

چشم ببسته‌ای که تا خواب کنی حریف را

چونک بخفت بر زرش دست دراز می‌کنی

سلسله‌ای گشاده‌ای دام ابد نهاده‌ای

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
سعدی

چشم رضا و مرحمت بر همه باز می‌کنی

چون که به بخت ما رسد این همه ناز می‌کنی

ای که نیازموده‌ای صورت حال بی‌دلان

عشق حقیقت است اگر حمل مجاز می‌کنی

ای که نصیحتم کنی کز پی او دگر مرو

[...]

کمال خجندی

باز به ناز کش مرا چیست که ناز می‌کنی

ناز نمی‌کنم دگر گونی و باز می‌کنی

من چو شهید عشقم و بر در تو بهشتیم

بر رخ من در بهشت از چه فراز می‌کنی

از دهنت چو می‌رود پیش دو لب حکایتی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه