گنجور

 
ابوالحسن فراهانی

سرو من آمد به باغ ای سرو، سربازی مکن

پیش سرو قامتش دیگر سرافرازی مکن

نیست دل در سینه ای جان چند کاوی سینه را

آتشت مُرد است، با خاکسترش بازی مکن

در گلویم شو گره ای گریه تا دم درکشم

تا توانی پرده پوشی گیر و غمازی مکن

ای که می سوزی مرا با ناله زارم بساز

با تو می سازیم ما با ما تو ناسازی مکن

رستگاری در خموشی باشد ای مرغ چمن

نکته ای گفتم بفهم و نکته پردازی مکن

 
sunny dark_mode