گنجور

 
ابوالحسن فراهانی

سرو من آمد به باغ ای سرو، سربازی مکن

پیش سرو قامتش دیگر سرافرازی مکن

نیست دل در سینه ای جان چند کاوی سینه را

آتشت مُرد است، با خاکسترش بازی مکن

در گلویم شو گره ای گریه تا دم درکشم

تا توانی پرده پوشی گیر و غمازی مکن

ای که می سوزی مرا با ناله زارم بساز

با تو می سازیم ما با ما تو ناسازی مکن

رستگاری در خموشی باشد ای مرغ چمن

نکته ای گفتم بفهم و نکته پردازی مکن

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

دعوی دین می‌کنی با نفس دمسازی مکن

سینهٔ گنجشک جویی دعوی بازی مکن

مکر مرد مرغزی از غول نشناسی برو

همنشین، طراریانِ گُربز رازی مکن

ای ز کشی ناپذیرفته سیه رویان کفر

[...]

سیف فرغانی

مرد محنت نیستی با عشق دمسازی مکن

چون نداری پای این ره رو بسربازی مکن

همچو چنگت گر بود پا درکنار دلبران

بالب نامحرمان چون نای دمسازی مکن

تا بمانی زنده همچون آب پا برجا مباش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه