روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱
کنون که موسم نوروز برفراشت علم
جهان چو باغ جنان گشت تازه و خرم
چمن ز روی سمن گشت همچو خلد برین
زمین ز مقدم گل شد چو بوستان ارم
جهان پیر که پژمرده بد ز باد خزان
[...]
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲
عید آمد ای نگار بیا و بیار می
بیمی چه ناخوشم بده آن خوشگوار می
از می خمار دارم جامی می از خمار
باشد خمار از می و دفع خمار می
چندین چه میخوریم غم دور روزگار
[...]
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱
چو در بستان عالم گلعذاری میشود پیدا
خزان دهر را از نو بهاری میشود پیدا
خیال عارضش در چشم من هر دم چو میآید
درون دیده من لالهزاری میشود پیدا
میان سنبل و کافور موی و روی او دائم
[...]
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲
تا به آن منظر زیبا نظر افتاد مرا
نام و ننگ و دل و دین در خطر افتاد مرا
گشت چون آب روان از نظرم یار روان
زآن زمان آب روان از نظر افتاد مرا
همه شب ناله چنگم به فلک بر میشد
[...]
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳
حاش لله گر بود جز عشقبازی کار ما
آن زمان کز ما نماند در جهان آثار ما
خانه دل کردهام وقف غم ای مفتی عشق
یک دو حرف از خون دل بنویس بر اقرار ما
خرقه و تقوی حجاب راه ما خواهد شدن
[...]
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴
روزگار طرب و روز جوانی دریاب
پیش از آن روز که این روز بدانی دریاب
دولت عمر غنیمت شمر و عهد شباب
از تو خواهند شدن تا بتوانی دریاب
شجر باغ جوانیت درآورد بهار
[...]
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵
ای زاهد مغرور مکن تکیه به طاعات
زاین بیش مشو منکر رندان خرابات
چندین چه زنی بر سر ما سنگ ملامت
ای سنگدل اندیشه کن از روز مکافات
ای صوفی صافی تو چه دانی که چه درد است
[...]
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶
مکن آزار کسان تا نکنند آزارت
کار درمانده برآورد که برآید کارت
نقطهای سر مکش از دایره شرع برون
تا نیندازد دیو هوس از پرگارت
از دل خود به زبان سر درون راه مده
[...]
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷
سرفرازی است مرا در سر کوی تو نشست
خوش مبادم اگرم خوشتر از این جانی هست
دوش در حلقه عشاق گذاری کردی
پای بنهادی و ما جمله برفتیم از دست
چشم سرمست تو صد فتنه و آشوب انگیخت
[...]
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸
چون کله کژ مینهاد آن سرو راست
ماه گفتش ملک زیبایی تو راست
هر کجا گریم بروید سرو ناز
تا خیال قامتش در چشم ماست
با خیال عارضش هر نیمشب
[...]
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹
عمری است که لعل تو تمنای دل ماست
کامم بده ای جان ز دهانت که نه پیداست
زینهار که اندیشه کن ای یوسف کنعان
زاین آتش سوزنده که در جان زلیخاست
در خلوت جان جای تو کردیم از آن روی
[...]
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰
آنکه از تاب رخش مهر فلک در تاب است
سنبلش سایه خورشید و شب مهتاب است
آتشی در دلم افتاد ز عناب لبش
چون چنین گرم مزاج است چرا عناب است
نرگس بادهکشش مست و خراب است مدام
[...]
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱
دلم زآن پریشانتر از روزگار است
که در بند آن سنبل بیقرار است
روان در کنار است اشک روانم
که سرو روانم روان از کنار است
از آن تا شکفته است گلبرگ رویش
[...]
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲
هر کجا جانانهای باشد بلای جان ماست
در جهان هر جا که خیزد فتنهای جویان ماست
قصه مجنون بود از غصه ما نیم حرف
گوییا این عشقبازی آیتی در شان ماست
با رخ زیبارخان هر جا که باشم جنت است
[...]
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳
عشق ورزیدن او شیوه جانبازان است
پای بوسیدن او کار سراندازان است
سر فدای قد آن سرو خرامان کردن
سرسری نیست که این شغل سرافرازان است
گفتش در دل خود جای کنم عقلم گفت
[...]
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴
آنکه اندیشه وصلش مدد جان من است
گرد خاک قدمش چشمه حیوان من است
گفتمش باده مخور فاش که دور قمر است
گفت ساقی بده آن باده که دوران من است
گفتمش عاشق آن ماه تمامت شدهام
[...]
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵
آن سرو قباپوش که در سایه ماه است
وآن ماه کمربسته که در زیر کلاه است
با ما به عتاب است که را زهره که پرسد
کاین عاشق دلسوخته را خود چه گناه است
دوری مکن ای دوست که هنگام وداع است
[...]
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶
مسلمانان دلم سودا گرفته است
هوای یار بیهمتا گرفته است
همه شب دارم از غم دست بر سر
که دلدار از سرم پا واگرفته است
اگر لعل لبش آب حیات است
[...]
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷
آن ملکزاده که در ملک ملاحت شاه است
دل به او دادم از آن روی که بس دلخواهست
قامتش عمر دراز است از آن میمیرم
که از او دست تمنای دلم کوتاهست
چون بود راه دلم سوی دهانش که نفس
[...]
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸
فارغم از هر چه در دنیاست الا روی دوست
دیگران را جنت فردوس و ما را کوی دوست
ای مسلمانان چو رویش قبله جانم شده است
فرض شد بر من که محرابم بود ابروی دوست
در پریشانی و بیسامانی و آشفتگی
[...]
