گنجور

 
روح عطار

کنون که موسم نوروز برفراشت علم

جهان چو باغ جنان گشت تازه و خرم

چمن ز روی سمن گشت همچو خلد برین

زمین ز مقدم گل شد چو بوستان ارم

جهان پیر که پژمرده بد ز باد خزان

مسیح باد بهاریش زنده کرد به دم

چو جام می به چمن لاله خوش برآمد از آنک

در این دو روزه بقا شادمانه به که دژم

به وصف سنبل و نسرین و ارغوان در باغ

چراست سوسن با ده زبان چنین ابکم

چو سرو ناز به رقص آمد از نوای هزار

شکوفه بر سرش افشاند صد هزار درم

مگر که ابر بیاموخت گوهرافشانی

ز دست زبده آفاق و سرور عالم

قوام دین محمد محمد ابن علی

خلاصه دو جهان فخر گوهر آدم

پناه ملک سلیمان مدار اهل زمان

سپهر مجد و معالی محیط عدل و کرم

خدایگان وزیران وزیر شاه‌نشان

معین دین عرب حامی بلاد عجم

ستوده‌رای وزیری که بی‌شریک و معین

جهان‌گشای و جهان‌دار شد به تیغ و قلم

ز پاس اوست که در خواب امن شد فتنه

ز عدل اوست که آواره شد ز دهر ستم

زهی فرشته سیر آصفی که آب حیات

به خاک پای شریف تو یاد کرد قسم

تویی که از شرف و عزت آستان درت

شده است قبله احرار چون حریم حرم

چو نیزه هر که دلش نیست در هوای تو راست

فراز نیزه سرش بسته باد چون پرچم

رسد ز لطف تو احباب را نعیم ابد

شود ز قهر تو بدخواه را وجود عدم

تو آستین طرف برفشان به عیش که باز

گرفت دامن خصم تو دست محنت و غم

مدبران قضا در مصالح ملکوت

کنند رای رزین تو را به طوع حکم

به خط روزی آن کس که بی‌وفاق تو راست

دبیر عالم علوی فروکشید قلم

اساس دولت تو ماورای طور حدوث

بقای ملکت تو منتهای دور قدم

مجالس تو یکایک همه نکات علوم

محافل تو سراسر همه رموز حکم

اگر چه دورم از این آستان فلک‌قدرا

زبان ز شکر تو خالی نکرده‌ام یک دم

کمینه بنده خود خوان مرا که در گیتی

کمینه بنده‌ات از هیچکس نباشد کم

امید آن که چو دل ریشم از حوادث دهر

عنایتت دل مجروح را شود مرهم

ز حد گذشت جفای فلک معاونتی

که پای طاقت ما سست شد ز دست الم

همیشه تا که بود همچو رای روشن تو

شعاع مهر فروزان ز نیلگون طارم

ثبات ملک جهان باد در کفایت تو

دوام عمر ابد در سعادتت مدغم

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب
شاکر بخارایی

چه جویی آن ادبی که آن ادب ندارد نام

چه گویی آن سخنی که آن سخن ندارد چم

عنصری

دژم شده‌ست مرا جان از آن دو چشم دژم

بخم شده‌ست مرا پشت از آن دو زلف بخم

لبم چو خاک درو باد سرد خواسته شد

دلم بر آتش وز دیده گشته وادی زم

مشعبد است غم عشق هر کجا باشد

[...]

فرخی سیستانی

همی روم سوی معشوق با بهار بهم

مرا بدین سفر اندر ،چه انده ست و چه غم

همه جهان را سر تا بسر بهار یکیست

بهار من دو شود چون رسم به روی صنم

مرا بتیست که بر روی او به آذرماه

[...]

قطران تبریزی

خلاف بود همیشه میان تیغ و قلم

کنون به بخت ملک متفق شدند به هم

چگونه کلک که بر دشمنان و بر یاران

از اوست راحت و محنت از اوست شادی و غم

ضعیف جسم و تن خصم از او شده است ضعیف

[...]

مسعود سعد سلمان

نهاد زلف تو بر مه ز کبر و ناز قدم

کراست دست بر آن مشک گون غالیه شم

چو بود عارض تو لاله طبیعی رنگ

مگر نمود مرا عنبر طبیعی خم

بهاری روی تو از زلف تو فزون گشته ست

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۲۶ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه