عمری است که لعل تو تمنای دل ماست
کامم بده ای جان ز دهانت که نه پیداست
زینهار که اندیشه کن ای یوسف کنعان
زاین آتش سوزنده که در جان زلیخاست
در خلوت جان جای تو کردیم از آن روی
در دیده شوریده نکردیم که دریاست
خطی که بر آن آتش روی تو دمیده است
از یا رب هر نیمه شب و دود دل ماست
تنها نه منم واله شمشاد بلندت
کآوازه بالای تو در عالم بالاست
در خواب در آغوش خودت دیدهام ای دوست
واین خواب هم از دولت قد تو شود راست
گر در شکن زلف چو زنجیر تو آویخت
از روح دلآشفته عجب نیست که شیداست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.