گنجور

 
روح عطار

سرفرازی است مرا در سر کوی تو نشست

خوش مبادم اگرم خوش‌تر از این جانی هست

دوش در حلقه عشاق گذاری کردی

پای بنهادی و ما جمله برفتیم از دست

چشم سرمست تو صد فتنه و آشوب انگیخت

جای خوف است چو ابروی تو با او پیوست

بودم امید که در خواب ببینم رویت

اشکم از دیده روان گشت و ره خواب ببست

قصه لیلی و مجنون به جهان شد منسوخ

این زمان عشق من و حسن تو افسانه شدست

دیرگه بود که من توبه ز رندی کردم

شکن زلف تو‌ام توبه دیرینه شکست

روح عطار که جز زهد و ورع کار نداشت

در خیال لب میگون تو شد باده‌پرست

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب