گنجور

 
روح عطار

هر کجا جانانه‌ای باشد بلای جان ماست

در جهان هر جا که خیزد فتنه‌ای جویان ماست

قصه مجنون بود از غصه ما نیم حرف

گوییا این عشق‌بازی آیتی در شان ماست

با رخ زیبارخان هر جا که باشم جنت است

باغ جنت بی‌رخ زیبارخان زندان ماست

نازنینا شادمان با وصل خود آسوده‌ای

می‌نگویی پرسم این غمگین که در هجران ماست

کاسه چشم است پرخون جگر بر خوان دل

آنچه دارم می‌گذارم تا غمت مهمان ماست

عهد‌ها بستی که هرگز نشکنی پیمان من

ای بت پیمان‌شکن این عهد و این پیمان ماست

روح عطار است در دردی که نشناسد طبیب

درد هجران است و وصلت مایه درمان ماست

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب