گنجور

 
روح عطار

چو در بستان عالم گل‌عذاری می‌شود پیدا

خزان دهر را از نو بهاری می‌شود پیدا

خیال عارضش در چشم من هر دم چو می‌آید

درون دیده من لاله‌زاری می‌شود پیدا

میان سنبل و کافور موی و روی او دائم

نکو بودی ولی این دم غباری می‌شود پیدا

نه جان را از دهان او مرادی می‌شود حاصل

نه دل را از میان او کناری می‌شود پیدا

محال است این کجا هرگز نگار آید به دست من

که من از دست رفتم تا نگاری می‌شود پیدا

از آن پیوسته می‌دارد کمان ابروان بر زه

که از هر گوشه‌اش هر دم شکاری می‌شود پیدا

قرار و صبر و هوش و عافیت پنهان شوند آری

چو سرو قامتش در رهگذاری می‌شود پیدا

نه این راه امید من به پایان می‌رسد هرگز

نه از بحر فراق او کناری می‌شود پیدا

نباشد بی‌دلی جان‌بازتر از روح عطارش

اگر چه هر زمان دل‌فگاری می‌شود پیدا

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب