گنجور

حاشیه‌ها

mehdi Hoseyini در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۴۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰:

عجیبه که کلمه جست به ضم میم چرا در نطر دوستان غیرمعمول و یا عامیانه جلوه کرده مگر در بیت گفتند یافت می نشود جسته ایم ما... و یا در کلمه ی جستار ، جستجو نشانه ای از عامیانه بودن مشاهده میشه و دیگر اینکه چرا دوست داریم اشعار شخصیتی چون سعدی که به فصاحت و بلاغت شهره است را با تعابیر ومعانی عجیب وغریب تاویل وتفسیر کنیم . مگر دیده ی عاشق هرزمان و مکان بدنبال معشوق نیست؟ و مگر نه اینکه اگر نیابد و نبیند با اشتیاق و با دیدگانش هر جایی را جستجو نمیکند ؟ و از سوی دیگر مگر دیده ی عاشق همواره پر از اشک سیماب گون نیست ؟ همین معانی را سعدی بزرگ به شیوایی در یک بیت اورده : دیده ی من عاشق بدنبال معشوق مدام در جستجو بود اما روی یار را نمیدیدم چراکه از اشک دیدگانم  مانع از دیدار یار میشد . این مضمون نیز بسیار در ادبیات تکرار شده : بگذار تا ببینمش اکنون که می رود ای اشک از چه راه تماشا گرفته ای ؟ 

مهسا .م در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴:

خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل.

ظالم که هرگز راه به منزل نمی‌بره؛ البته بستگی داره که معیار از ظلم و ظالمیت و راه به منزل نبردن چی باشه.

برگ بی برگی در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۵:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۱:

حاشا که من به موسِمِ گُل تَرکِ مِی کُنَم

من لافِ عشق می زنم، این کار کِی کنم

حاشا یعنی چنین مباد و موسمِ گُل یعنی وقتِ شکوفا شدنِ گُل که در فرهنگِ عرفانی در سحرگاهان است و هنگامی که نسیمِ صبحگاهی بر آن می وزد، این بیت نیز بگونه ای همان معنایِ بیتِ مَطلَعِ غزلِ پیشین را در خود داشته و می فرماید در طلیعهٔ صبح و درست در هنگامهٔ شکوفایی و باز شدنِ گُل که بر اثرِ بهرمندی از شرابِ عشق دست داده است، حاشا و کَلّا که حافظ بخواهد تَرکِ مِی کرده و از میانهٔ مجلس برخیزد و نخواهد که گُلِ وجودش شکفته شود، در غزلِ پیشین چنین امری را منوط به نداشتنِ عقلِ زندگی نمود و در اینجا  می فرماید او که لافِ عشق می زند و هر عاشقِ دیگری نیز که حقیقتن ادعایِ عاشقی میکند هرگز به چنین کارِ قبیحی مبادرت نمی ورزد.

مطرب کجاست تا همه محصولِ زُهد و علم

در کارِ چنگ و بربط و آوازِ نِی کُنم

مُطرب در لغت یعنی کسی که طرب انگیزی می کند و در اینجا منظور راهنمایِ معنوی و بزرگانی همچون مولانا هستند که خود یکپارچه طَرَبند، حافظ به فراست دریافته است راهِ عاشقی از راهِ زُهد و عِلم جداست و به تجربه در پیرامونِ خود می بیند چه بسیار زاهدان و عالمانی را که با عشق بیگانه اند و بلکه سرشار از خشم و نفرت نسبت به دیگران هستند و نه تنها طَرَب و نشاطی در آنان دیده نمی شود، بلکه درد سراسرِ وجودشان را در بر گرفته است تا حدی که حکم به تکفیرِ مخالفانِ خود می دهند، پس حافظ بشرطِ یافتنِ مُطرب آماده است تا هرآنچه از دروس و علومی از قبیلِ عِلمِ اخبار، عِلمِ کلام، عِلمِ احکام، علمِ فلسفه و زُهدی را که از آن علوم بدست آورده است به یکباره در راهِ چنگ و بربط و آوازِ نِی هزینه کند تا به عشقِ حقیقی دست یابد.

از قیل و قالِ مدرسه حالی دلم گرفت

یک چند نیز خدمتِ معشوق و مِی کُنم

قیل و قال همان گفت و شنودِ عربی ست، حالی یعنی اکنون و این معنا حالی شدن و آگاه شدن را نیز به ذهن متبادر می کند، قیل و قال هایِ مدرسه که عموماََ ذهنی هستند غالباََ به مجادله کشیده می شوند، یعنی هر طرف سعی در انکارِ نظرِ دیگری دارد و با استناد به مکتوباتِ گذشتگان سعی در به کرسی نشاندنِ نظرِ خود دارد، حافظ که در می یابد زُهدِ حاصل از اینچنین قیل و قال هایی برایِ منظورِ اصلیِ انسان که رسیدن به خداوند در این جهان است کارآیی ندارد، در حال  دل و حالش گرفته شده و مصمم می شود یک چند مدتی نیز فارغ از گفت و شنود هایِ ذهنی و بی حاصل خدمتِ مِی و معشوق کند، خدمت یعنی خود را به تمامیت در اختیارِ شرابِ عشق و حضرتِ معشوق قرار دادن. در غزلی دیگر می فرماید" سخنِ عشق نه آنست که آید به زبان     ساقیا مِی ده و کوتاه کن این گفت و شنفت" .

کِی بود در زمانه وفا؟ جامِ مِی بیار

تا من حکایتِ جَم و کاووسِ کِی کنم

حافظ در بابِ بی وفاییِ زمانه بسیار سخن گفته است،‌ و این بی وفایی یعنی قرار دادنِ تصویرِ ذهنیِ چیزها در دل و طلبِ سعادتمندی از آنها، در این کار زمانه برابرِ قانونِ علیت به انسان متعهد می گردد که چنانچه به آن چیزِ مادی دست یابد خوشبختیِ او تضمین می شود، اما حتی با دست یافتن به خواسته هایِ خود می بینیم که زمانه یا روزگار به عهدِ خود وفا نمی کند و تاثیرِ شادیِ ناشی از آن مطلوبِ مادی پس‌از مدتی کوتاه از میان می رود، درست به همین دلیل است که حافظ پیش از این غزل سروده است " عهد و پیمانِ فلک را نیست چندان اعتبار    عهد با پیمانه بندم شرط با ساغر کنم" پس حافظ قیل و قال هایِ مدرسه و زُهدی که نتیجهٔ آن قیل و قال هاست را نیز همسنگِ چیزهایِ آفلِ این جهانی قلمداد می کند بنحوی که طالبانِ آن علم و زُهد نیز قصدِ اخذِ تایید و اعتبار و فروشِ نظرهایِ خود را دارند و در صددِ یافتنِ مُرید یا کسبِ منفعت هستند. و او که چرخ بر هم می زند اگر غیرِ مُرادش گردد  می فرماید جامِ مِی و شرابِ عشق را بیاور تا پس از رهایی از عقلِ جزوی که سرمنشأ این قیل و قال است او حکایتِ جمشید و کیکاووس را بیان کند تا بدانی که چنین اعتبار هایِ دنیوی نیز پایدار نیستند، و در مقابل "هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق    ثبت است در جریده عالم دوام ما".

از نامهٔ سیاه نترسم که روزِ حَشر

با فیضِ لطفِ او صد از این نامه طِی کنم

اما زاهد نیز بیکار ننشسته و پیوسته بمنظورِ حفظِ موقعیتِ خود می کوشد حافظ یا عاشقی را که از قیل و قال به تنگ آمده و قصدِ آن دارد تا محصولِ زُهد و عِلمِ خود را در کارِ چنگ و آوازِ نِی بکار بندد از نامهٔ سیاهِ اعمال و هولِ روزِ قیامت بترساند، پس‌حافظ که بیدی نیست به این بادها بلرزد و پیش از این نیز گفته بود" هست امیدم که علیرغمِ عدو روزِ جزا    فیضِ عفوش ننهد بارِ گنه بر دوشم" اکنون نیز پاسخ می دهد با زنده شدنش به عشق است که در روزِ حشر با فیضِ لطف و رحمتش صدها از این نامهٔ سیاه را نیز طی کرده و پشتِ سر خواهد گذاشت.

کو پیکِ صبح تا گله هایِ شبِ فِراق

با آن خجسته طالعِ فرخنده پِی کنم

پیکِ صبح همان بادِصبای معروف است که به تبادلِ پیغام بینِ عاشق و معشوق می پردازد، شبِ فِراق و جداییِ از معشوق از آن لحظه ای اتفاق می افتد که انسان از اصلِ خداییِ خود دور و واردِ شبِ ذهن می شود، پس حافظ که ابتدا طِی شدنِ صدها از آن نامهٔ سیاه را از فیضِ لطفِ بینهایتِ حضرتش توصیف نموده است در اینجا خود یا عاشقی را که به او زنده شده است به لحاظِ این سختی و رنج هایی که از فِراقِ معشوق  کشیده مستحقِ آن لطف و عنایتِ روزِ حَشر می داند، و حافظ که همواره در طریقِ ادب است این سخن را در لفافه بیان می کند تا خاطرِ آن خجسته طالعِ فرخنده پِی یعنی خداوند آزرده نگردد، و پیکِ صبا را می جوید تا این پیغام را به حضرتش واگوید. البته که خداوند از همهٔ احوالِ عاشقان و غمِ فِراقی که می کشند با خبر است چنانچه حافظ در غزلی دیگر می‌فرماید" حالِ ما در فُرقَتِ جانان و ابرامِ رقیب   جمله می داند خدایِ حال گردان غم مخور" .

این جانِ عاریت که به حافظ سپرد دوست

روزی رُخَش ببینم و تسلیمِ وی کنم

جانِ عاریتی همین جانِ جسمانیِ ماست که خداوند برایِ مدتی محدود منت گذاشته و به ما بخشیده است چنانچه جانِ اصلیِ ما که امتدادِ جانِ اوست دائمی و نامیرا ست، اما از نظرِ حافظ هر کسی نمی تواند استحقاقِ این فیضِ لطف را داشته باشد و تنها عاشقانی که با تحملِ دردِ فِراق به دیدارِ رُخَش نائل شده و به وصالش رسیده باشند با لطفِ او صدها نامهٔ سیاهِ خود را در حَشر طِی می کنند، انسان باید شاکرِ حضرتِ دوست باشد که این جانِ عاریتی را به او عطا کرده است و فرصتِ طلاییِ دیدارِ رُخش در این جهان را به او بخشیده است، پس باید پیش از آنکه جانِ عاریتی را به جان آفرین تسلیم کند رُخش را ببیند و به عشق زنده و جاودانه شود.

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید   ناخوانده نقشِ مقصود در کارگاهِ هستی

 

 

 

کیهان در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۵:۲۰ دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۳۴ - مقالت هشتم در بیان آفرینش:

تانشوی تشنه، به تدبیر باش

سوخته خرمن چو تباشیر باش

یعنی برای آنکه تشنه آب فلک نشوی و حاجت به آسمان نبری، بر هستی پشت پا بزن و خرمن علایق خود را تباشیروار بسوز تا چون تباشیر دافع عطش خود شوی.تباشیر از نی مخصوصی گرفته میشود  و طریق گرفتن آن است که نی ها را خرمن کرده آتش میزنند، پس تباشیر را میان خاکستر پیدا میکنند.تباشیر در طب قدیم برای دفع عطش به کار میرفته.

فرهود در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۳:۰۲ دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۱۲ - در مقام و مرتبت این نامه:

نیم نگاهی به مخزن‌الاسرار نظامی - دکتر الهی قمشه‌ای

پیوند به وبگاه رسمی دکتر الهی قمشه‌ای

 

N Borhani در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۲:۵۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۰:

نسخه طبع بنگاه مطبوعاتی صفیعلیشاه ابیات ۳ و ۶ رو نداره و در آخر غزل ۲بیت زیر تقریر شده است:

۹_ هر سحری درآید او روزن دل گشاید او 

خامش چون بیاید او وقت سحر بگیرمش 

۱۰_ گر برسم بشمس دین‌ بار دگر بشوق دل

دست ز هم گشایمش باز ببر بگیرمش 

 

ali asadi kian در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۴۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سی‌ام:

کسی که حتی به درجه کمی از وحدت رسیده میتونه اینو درک کنه اون چیزی که مد نظر شاعره،شخصیت یه نفر نیست. بلکه جان و ذاته ک در همه کس یکسانه. فقط افراد شناخت های یکسانی ازش ندارن. کسی مثل حضرت علی ع ک اراده خود را ب شدت تسلیم اون ذات ناب کرده، در واقع ذره ای از اون ذاته ک در این دنیا متجلی شده.پس منظور جناب مولانا ب نظر من عمیق تر از صورت ظاهره

مازیار در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴:

دور فلکی یکسره بر منهج عدل است

خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل

بیتی است که ورد زبانهاست. فقط صبر لازم است. 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۲۶ دربارهٔ آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۲۸:

چه ای   اِی عشق ندانم ، که چُو زنبورِ عسل،

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۰۷ دربارهٔ افسر کرمانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۶:

بعد از درود و عرضِ سلام و دعا بگو،

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۵۶ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱:

تا به خونِ خُود خفتم ، زخمم از تو مرهم یافت،

همایون در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۷:۳۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰:

به هر روی شیوه عشق ورزی جلال‌دین به شمس در این غزل به گونه ای شیعه شدن یک مسلمان سنی مذهب را نشان میدهد لیکن او امام خود را خود می سازد و از شیعه شدن مذهبی دوری میکند چون از مذهبی بودن چندان بهره ای نصیبش نشده است 

همایون در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۷:۲۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱:

غزل صادقانه از علت عشق وافر به شمس‌دین 

انسان اگر دوستی نداشته باشد که بسیار مریدی کند او را و ارادت سرشار به او بورزد و با او مستی و بیخودی کند آنگاه احساس بی ارزشی و بیهودگی میکند. این فرمول و دستورکار را همه به نوعی در زندگی بکار میگیرند ولی جلال‌دین با بزرگ کردن دوست خود یک دستورکار تازه خلق میکند و آن بزرگ کردن خود است با بزرگ کردن دوست خود و این دور تسلسل را میتوان تا پایان عمر طی کرد و با آن سماع کرد و‌غزل ساخت 

سید مصطفی سامع در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۰:

آیه قربی مـن کـــه از بــاده دلخـــواه ولا مدهوشم جرعه ای زان می مینا به جهان نفروشم تا نفــس در بـــدنم سیـر کنــد سیــر کنم بر در میکـــــده آنــجا مـی بی غش نوشم طالــــب ساغرنابم که روا است به شرع نه از آن بــــاده که از سر، برباید هوشم می همان مـی که برد از بر مـــن حال فگار چونکه غم هـای جهـان گشـته مـرا پـاپـوشم می درم بر تن خود جامه ی منحوس گناه بعد از این جامــــه نیکان جهان می پوشم در دو گیتی بودم آیــــه قربی بــــــرهان بهـــر پـــــــاس ره والای ولا می کوشم سامع ام تابـــع فرمــــــان خدا را دارم حلقه پرگـــــهر نـــــــــاب ولا در گوشم چهارشنبه ۲-۳-۱۴۰۳

فاطمه زندی در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۱۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۵:

 

🔹شرح ابیات

🟣 موضوع: طلب یا جست و جوی عاشقان حق و در شرح وحدت وجود.

 

🔰طلب عاشقان حق و جستجوی مستمر آنان برای وصال معبود ازلی در واقع اشتیاق مفرط به اتصال تام با حقیقتی است که در وجودشان به موجب نفخت فیه من روحی به ودیعه نهاده شده است و آنان به سبب ادراک کلی به این نتیجه رسیده اند که در «هستی» یک حقیقت مطلق حضور دارد که تجلیات او که صفات جمال و جلال الهی است. در مراتب متعدد و در لباس های گوناگون ظهور یافته است.تجلی جمال او خلق را به طلب وا می دارد تا در نهایت، به عشق حق برسند و هم اوست که در پی عاشقان خویش و امدادگری آنان است؛ پس در واقع، او هم عاشق است و هم معشوق و اوست که جویا و طالب عاشقان حق است و در وجود آنان جذبه و شور و شوقی به وجود آورده؛ بنابراین تمام جد و جهد ایشان در پی نـ ر پی تحقق اهداف هستی و «اتصال جزو به کل» است:[با توجه به حدیث قدسی (داوود (ع) گفت: پروردگارا ! برای چه انسانها را خلق کردی؟ وحی آمد: «کُنتُ کَنزاً مَخْفَیًا فَأَحْبَبْتُ أَنْ أَعْرَفَ وَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِکَیْ أَعْرَفَ من گنجی نهان بودم، دوست داشتم. به همین جهت آنها را خلق کردم تا شناخته گردم]

 

✍️ این جهان و آن جهان هر دو در واقع از یک گوهر واحد یا یک حقیقت فرد یگانه به وجود آمده اند.در لامکانی که این صرف وجود یا واجب الوجود موجود است و هنوز تجلیات حق با شدت و ضعف» و «قلت و کثرت» در لباس اسما و صفات در« عالم امکان» ظهور نیافته فقط حقیقت مطلقی موجود است که در آن واژه ها و مفاهیمی چون کفر»، «دین» و «کیش» مفهومی ندارند. این مفاهیم و معانی هنگامی که تجلیاتِ حق لباس «هستی صوری» می پوشند و در عالم کثرت ظاهر می شوند، مفهوم می یابند.ای انسان در وجود تو قابلیت و استعدادی هست که می توانی به جایگاه حقیقی خود یعنی مقام انسان الهی برسی و از دم عیسوی که زنده کننده و شفا دهنده است برخوردار گردی؛ پس هرگز خود را از حقیقت دور نپندار و از بعد سخنی نگو و از نزدیکی، قرب و وصل سخن بگو به موجب وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ: و ما از شاهرگ [او] به او نزدیکتریم ق؛ ۱۶/۵۰] من خود را غلام کسی میدانم که هرگز با عاقبت اندیشی و حسابگری های این جهانی خود را از درک حقایق محروم نمی کند. دم عیسی شفا بخش و زنده کننده.

 

📌 اگر بگویی که برای قرب افزون‌تر «پس می روم»، به تو می گویم نه نرو.اگر بگویی «پیش میروم خواهم گفت: راه پیش هم نیست؛ در واقع راه نه پیش است نه پس.به تو خواهم گفت که فقط به خودت متکی باش و آنچه میخواهی از خود بخواه؛ زیرا مرهم درد طلب که چون زخم سینه را می آزارد و جان را به جستجو وا می دارد، در همین وجود است. باید به اعماق جان فرو رفت حقیقت همین جا و در دل توست.اگر کسی معنای راستین درویش را بداند، دریافته است که او پس از «فنای فی الله» به «بقای بالله» رسیده است؛ پس از «هویت فردی» وی فقط نام و نشانی برجای مانده و با هستی حق هست شده است؛ پس نیک و بد هستی اجزای او به شمار می آیند.

✅ یعنی در جایگاه فقیر« الی الله» که در اتصال با «حقیقت» هستی است هر چه در عالم محسوس است؛ از وجود او بیرون نیست؛ یعنی در هستی او مختفی است؛ چون از تجلیات حق است که لباس اسماء و صفات پوشیده؛ یعنی وی از اولیای مقرب به شمار میآید هر کسی که به چنین مرتبه ای نرسیده باشد درویش راستین و جزو فقرای الی الله محسوب نمی شود.هر کسی که از جا رهایی یافت؛ یعنی از مکان رهید و در واقع از قیود «عالم ماده» نجات یافت بیشک جای او «دل» است.همانطور که «دلِ دلین» یعنی دل حقیقی که آینه تمام نمای انوار حق است، در این جهان جایی ندارد؛ زیرا بی جاست؛ چون به «لامکانی و لازمانی» پیوسته است.

موسی عبدالهی

محمدرضا زارعیان در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۱۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۴ - خدو انداختن خصم در روی امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه و انداختن امیرالمؤمنین علی شمشیر از دست:

گویند مولانا سنی مذهب بود و از علی چیزی نمیگفت اما این شعر مثنوی نشان میدهد که مولانا به خوبی علی را شناخته و پیروی از سنت مانع حمایتش از حق نشده است. شاید معلوم نباشد شعر امیر بی گزند برای که سروده شده اما از برای علی صدق میکند. من آرزو دارم مثل مولوی به چنین معرفتی برسم.

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۵۶ دربارهٔ افسر کرمانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۸:

مورِ ضعیفم من و  او ست سلیمانِ من

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۵۵ دربارهٔ افسر کرمانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۸:

وِی بتِ مهرآفرین ، کفرِ تو ایمانِ من

محمدعلی قاسمی فلاورجانی در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۵۸ دربارهٔ فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » بخش ۷۴ - گفتن رفیدا حال رامین با گل:

این بخش از سرودهٔ وزین «ویس و رامین» آنچنان مأنوس و رساست که آدم تعجب می‌کنه. مخصوصا در انتهای این بخش که اسعد گرگانی، مضمون «جنگ عاشق با دل خود و مذمت اون» رو به خوبی بسته و عاشق‌پیشگانی که تلخ‌کامی ملازم روز‌گارشان شده به خوبی این توصیفات رو درک می‌کنن.

شمیم در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۲۶ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳:

این چه خوانشی هست، اشعار به این قشنگی رو از حیف می‌کنه

۱
۶۹۴
۶۹۵
۶۹۶
۶۹۷
۶۹۸
۵۷۲۵