خوشه چین بانو در ۱ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۶:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰:
عجب تصویرگری بیت دوم زیباست👌
«اشکم احرام طواف حرمت می بندد »
چشم من حرم توست تو در چشم من جای داری ، به هر چه نگاه می کنم تورا می بینم
رواق منظر چشم من آشیانه توست.....
یا
شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست....
وباید طاهر باشد تا دور تو بگردد اما چون از خون دلم است پاک وطاهر نیست
امیرعلی داودپور در ۱ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۵:۴۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵۰ - باز ترجیح نهادن شیر جهد را بر توکل و فواید جهد را بیان کردن:
گر چه در این بحث خود هم بحث هاست
ترک دنیا نحس بد وین حبس (حدس) هاست
صوفی اندر رنج ساکن بودن است
عالمی هم مکنت جان و تن است
نفی هر یک را کنی کافر شوی
کفر یعنی ترک یک جو، آدمی
خوشتر آنکه هر دو تا کامل کند
سحر شیطان و خدا باطل کند
سحر شیطان اقتصاد است و خوشی
سحر آن یک عاقبت آدم کشی
مرگ آری آخر راه خداست
زین یکی و آن یکی ، گامی دعا (هدی)ست
خوش به حال آنکس که جهان را پله بداند نه زندان، مولوی در برخی از آثار خویش در باب نفی (جحد) دنیا اغراق فرموده است. دنیا رزمگاه پهلوانان است، خوابگاه مسلمانان، و بزم کافران.
نکته بعدی اصلاح نظر ماست، وقتی جهان کسی را بسیار میکند، مجال اصلاح را از نظر وی میگیرد، پس در این حالت است که امثال مولوی و دیانت ، خواهان و حتی ملتمس مصلح است. و چنین است اغلب فلاسفه هم. میان بدعت و اصلاح موییست که آن را صراط مینامند، در یکی دوزخ افتادن سالک و مسلوک است و در یکی نجات.
برگ بی برگی در ۱ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۴:۳۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۳:
چل سال بیش رفت که من لاف می زنم
کز چاکرانِ پیرِ مغان کمترین منم
پیرِ مُغان که چه بسیار به ریشه هایِ زرتشتیِ آن پرداخته شده نمادِ انسانهایِ کامل و عارفانِ بزرگی ست که به عشق زنده شده و سالکانِ طریقت آنان را پیر و مُرشدِ خود قرار می دهند تا از راهِ حقیقت باز نمانند و انحراف نیابند، اما غزل در بارهٔ مدعیان و کسانی ست که هرچند لافِ عاشقی و معرفت می زنند اما از عشق تُهی هستند، پس حافظ از زبانِ مُدعیِ سلوکِ معنوی سخن می گوید که سالهایِ بسیار و چه بسا عُمری لافِ عاشقی و پیروی از پیرِ مُغان می زند و ریاکارانه و با تواضعِ دروغین همه جا اعلام می کند که بله، او از کمترین چاکران و ارادتمندانِ فلان رندِ پاکباز است و برای مثال حافظ و یا مولانا را پیر و مُرشدِ خود قرار داده است و از آنها پیروی می کند، درواقع سالکی اگر حقیقتاََ با خلوص به این کار مبادرت ورزد باید حداکثر پس از ده سالی کار و کوششِ معنوی به مرتبه ای از کمالِ معنوی برسد، چنانچه حافظ در غزلی دیگر سروده است؛ " بر لبِ بحرِ فنا منتظریم ای ساقی / فرصتی دان که ز لب تا به دهان اینهمه نیست " اما در ادامهٔ غزل می بینیم که چنین شخصِ مدعی و لاف زنی بیش از چهل سال (عُمری) سرِ سفره ی بزرگان نشسته است اما هیچگونه تحولِ درونی در او بوقوع نمی پیوندد.
هرگز به یُمنِ عاطفتِ پیرِ مَی فروش
ساغر تُهی نشد ز مِیِ صافِ روشنم
یُمن یعنی برکت و عاطفت از عطوفت و مهربانی ست، پس حافظ از زبانِ سالکی که لافِ عشق می زند ادامه می دهد از برکتِ مِهرورزیِ پیرِ مُغان یا مُرشد و راهنمایِ معنوی است که پیوسته و بلا انقطاع شرابِ صاف و زلالِ معرفت که موجبِ روشنیِ هر تیره دلی می گردد در ساغر می ریزد و او حتی برای لحظه ای هم بدونِ شراب نمی ماند، یعنی کمترین بهانه ای برای مدعیِ سلوکِ راهِ عاشقی باقی نمی ماند که بگوید به اندازهٔ کافی شراب از جانبِ پیرِ مِی فروش نرسید و همین امر موجبِ به درازا کشیده شدنِ بیش از چهل ساله راهی شده است که می توانست در زمانی بسیار کمتر از این به سرمنزل مقصود برسد.
از جاهِ عشق و دولتِ رندانِ پاکباز
پیوسته صدرِ مصبطه ها بود مَسکَنَم
جاهِ عشق یعنی شوکت و مقام و اعتباری که عشق به معشوقِ ازل به عاشق می دهدو دولت نیز به معنیِ نیکبختی است که در اینجا برکاتِ حاصل از این سعادتمندی موردِ نظر است، پس حافظ میفرماید چنان سالکی که ذکر شد و راهِ کوتاهِ عاشقی را بیش از چهل سال است که میپیماید از دولتیِ سرِ رندانِ پاکبازی چون مولانا و حافظ و از جاه و اعتبار و منزلتی که آنان در میانِ مردم دارند سوء استفاده می کند و با حفظِ طوطی وارِ نکاتی چند از آن بزرگان پیوسته در صدر و بالاترین جایگاه ها در مجالس نشسته و با اظهارِ فضل خودنمایی می کنند، اما دریغ از تاثیرِ شرابِ روشن و زلالی که از آن پیرانِ مِی فروش برگرفته اند که اندک مستی هم در آنان به چشم نمی خورَد.امروزه هم با سهل الوصولیِ ارتباطاتِ جمعی بسیار کسانی را می بینیم که بر سرِ خوانِ گستردهٔ این بزرگان و در صدرِ مصبطه نشسته اند اما دریغ از دَمی مستی، درواقع مقصودِ اصلی بیانِ خویشتن و یا کسبِ منفعت و افزایشِ مخاطب است. حافظ در غزلِ ۱۷۷ به تفصیل در بارهٔ چنین افرادی که پندار و توهمِ کمال هم یافته اند زیبا سروده است؛
نه هرکه چهره بر افروخت دلبری داند نه هرکه آینه سازد سکندری داند
نه هرکه طرفِ کُلَه کج نهاد و تُند نشست کلاه داری و آیینِ سروری داند
در شأنِ من به دُرد کشی ظَنِّ بَد مَبَر
کآلوده گشت جامه، ولی پاکدامنم
شأن یعنی منزلت و دُرد کشی یعنی مِیگساری، و جامه در اینجا نمادِ ظاهر و جِلد است، حافظ با زبانی طنز گونه و با طعنه به چنین سالکانی ادامه می دهد آنان ظاهری دُرد کشانه دارند اما در شأن و منزلتِ این باده نوشان ظَنّ و گمانِ بَد مبر که آنان بدلیلِ اینکه اشعارِ عارفانه بزرگان را از حفظ و با احساسِ تمام بر زبان جاری می کنند لابُد مَستَند پس به وصالِ معشوقِ خود نیز رسیده اند، در مصراع دوم ادامه می دهد ابداََ چنین گمانی مَبَرید، چرا که آن سالکانِ معلوم الحال جامه و پیراهنشان آلوده است به شراب و پوسته یا ظاهری شراب آلود دارند اما دریغ از وصالِ معشوق، چشمِ بَد دور هیچ وصالی درکار نیست و دامانشان پاکِ پاک است و چنین وصله هایی هرگز به ایشان نمی چسبد.
شهبازِ دستِ پادشهم، این چه حالت است
کز یاد بُرده اند هوایِ نشیمنم
حافظ میفرماید سخنانی مانندِ اینکه انسان شهبازی است که جایگاهش رویِ ساعدِ دستِ پادشاه است سخنِ بزرگان و عارفانی در صدها سالِ پیش این است، پس آن سالکِ مدعی که خود را با تواضعی تصنعی از کمترین چاکرانِ پیرِ مُغان و آن رندانِ پاکباز می داند سخنانی اینچنین را تقلیدگونه بر زبان می رانَد و دیگران را شماتت می کند که چرا هوایِ نشیمنِ خود را از یاد" برده اند" و به شأنِ انسانیِ خود باز نمی گردند، و این چه حالتِ غریبی است که انسان قدرِ خود را نمی داند؟ هنوز هم حافظ از زبانِ آن سالکِ ریاکار و متظاهری سخن می گوید که بیش از چهل سال است از کمترین چاکران و پیروانِ پیرِ مُغان است اما دریغ از ذره ای خلاقیت و بیانِ سخنی نو و تازه از جانبِ خویش.
مولانا نیز در این رابطه میفرماید؛
هین سخنِ تازه بگو تا دو جهان تازه شود وا رهد از حدِّ جهان بی حَد و اندازه شود
خاکِ سیه بر سرِ او کز دَمِ تو تازه نشد یا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود
حیف است بلبلی چو من اکنون در این قفس
با این لسانِ عَذب، که خامُش چو سوسنم
پسسالکِ چهل ساله و لاف زنی که بقولِ مولانا "حرفِ درویشان را بدزدیده بسی تا گمان آید که هست او خود کسی" اکنون با بیانِ تقلیدیِ تمثیلِ عرفانی مانندِ آنچه در بارهٔ شهبازِ دست و ساعدِ پادشاه بودنِ انسان را که در بیتِ قبل ذکر می کند، امر بر او مشتبه می گردد که او عجب بلبلی سخنور و سخن شناس است، پسحیفِ اوست که در چنین قفسی عُمر را تلف کند، او که اینچنین عَذب و خوش آهنگ و نواست نباید همچون سوسن خاموش باشد و باید که سخنوری کند، حافظ با طنز به چنین شخصی طعنه می زند که بیش از چهل سال است خود را پیروِ بزرگان می داند و از خود سخنِ تازه ای ندارد که بگوید اما داعیهی بلبلی و نغمه سرایی دارد. در حالیکه بزرگانِ نغمه سرایی چون حافظ در جوانیِ خود نغمه سرا شدند و البته که از عارفان و حکیمانِ پیش از خود مانندِ حکیم سنایی و فردوسی و عطار و مولانا و سعدی و دیگران فرا گرفتند اما هیچگاه تقلید نکرده و بلکه بواسطه اینکه به دریا متصل شدند از مَکمَنِ بینهایتِ غیب نوشیده و پُر شدند، پس به دیگران نیز می نوشانند. باز هم مولاناست که می فرماید؛
ترکِ معشوقی کن و کن عاشقی ای گمان برده که خوب و فایقی
ای که در معنی ز شب خامُش تری گفتِ خود را چند جویی مشتری
متصل چون شد دلت با آن عدن هین بگو مهراس از خالی شدن
آب و هوایِ فارس عجب سِفله پرور است
کو همرهی؟ که خیمه از این خاک بر کَنَم
در اینجا لاف زنِ مدعیِ سلوک پس از اینکه خود را بلبلی در قفس می بیند که دارد حیف می شود پا را فراتر گذاشته و ادعا می کند حتی در تمامیِ اقلیمِ فارس همچو اویی یافت نمی شود، پس می گوید چقدر این خاکِ فارس سِفله پرور است و انسانهایِ لئیم و پستی پرورش داده است که حتی یک نفر پیدا نمی شود تا در سلوکِ معنوی شایستگیِ همراهی وی را داشته باشد، که اگر یافت می شد او با یک حرکت خیمه را از این عالمِ خاکی بر می کَند و به عالمِ ملکوت پرواز می نمود! حافظ ضمنِ به سُخره گرفتنِ چنین لاف زنی که مُدعیِ پیروی از پیرِ طریقتِ عاشقی است آنهم برای مدتی بیش از چهل سال به این مطلب اشاره می کند که از بدیهیاتِ سلوکِ معنوی حرکت بصورتِ انفرادی است اما این مدعی هنوز پس از یک عُمر هنوز به این مطلبِ مهم واقف نگشته است و یافت نشدنِ همراه را بهانه ای برای جمود و توقفِ چهل ساله خود عنوان می کند.
حافظ به زیرِ خرقه قَدَح تا به کِی کشی؟
در بزمِ خواجه پرده ز کارَت بر افکنم
حافظ از زبانِ چنین مدعیِ سیر و سلوکی سخن می گوید تا موجبِ رنجشِ کسی نشود ولی بدون تردید چنین شخصیتی را از نزدیک می شناخته است، و اکنون از اینهمه لاف و گزافه گویی به تنگ می آید چرا که عنقریب است فراتر رفته و بگوید در کُلِ جهان نیز کسی همتایِ او نیست، پس با کنایه و حفظِ آبرویِ او می گوید تا کجا قصدِ ریاکاری و تظاهر داری؟ قدح نوشی زیرِ خرقه پرهیزکاری و سلوک ریاکارانه ترین کاری ست که می تواند از انسانِ مدعی سر بزند و حافظ با چنین تهدیدی که در بزمِ خواجه پرده از کارِ او می افکند و رسوایش می کند قصدِ توقفِ آن سالکِ دروغین و لاف زنِ حرفه ای را دارد. در اینجا که بیتِ تخلص نامیده می شود غزل به پایان می رسد و بیتِ الحاقی به احتمالِ قوی مدحی است در مجلسِ تورانشاه که حافظ قصدِ بیان و ارائه غزلِ زیبا و انتقادیِ خود را دارد.
تورانشهِ خجسته که در من یزیدِ فضل
شد مِنَّتِ مَواهبِ او طوقِ گردنم
فاطمه یاوری در ۱ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۲:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴:
سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
پ.ن: 13. اردیبهشت. 03
ماهی ... در ۱ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۴۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۱:
درود برهمگی
مطلع «بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست» از شیخ روزبهان بقلی شیرازی ست که مولوی از آن بهره برده و این چنین زیبا و مولوی گونه، گوهر دردانه اش کرده است...
رضا از کرمان در ۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۳۸ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۹۹ - به یکی از معاندین:
سلام
گذشت زمان و وضعیت جامعه امروز ایران بیانگر حقایقی است که از سوی این مرحومین مورد مجادله بوده است وتاریخ خود منصف ترین محکمه وبهترین معرف شخصیت هر کارکتر است.
این بحث ناخود آگاه مرا یاد آیات ۲۲۱ به بعد سوره شعرا انداخت آنجا که خداوند فرموده:
آیا میخواهید شما را آگاه سازم شیاطین بر چه کسانی نازل میگردند؟شیاطین بر هر شخص بسیار دروغگو وبدکار نازل میشود .گوش فرا میدهند وبسیار دروغ میگویند.و شاعران را مردم جاهل گمراه پیروی کنند.ایا نمی بینی که آنها خود در وادی حیرت سرگشته اند.وآنان بسیار سخنان میگویند که به آنها عمل نمیکنند .
شب خوش شاد باشید
رضا از کرمان در ۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۳۳ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » قصاید » شمارهٔ ۲۵۸ - در هجو سید احمد کسروی:
سلام
گذشت زمان و وضعیت جامعه امروز ایران بیانگر حقایقی است که مورد مجادله واختلاف نظر از سوی آن مرحومین بوده است وتاریخ خود منصف ترین محکمه وبهترین معرف شخصیت هر کارکتر است.
این بحث ناخود آگاه مرا یاد آیات ۲۲۱ به بعد سوره شعرا انداخت آنجا که خداوند فرموده:
آیا میخواهید شما را آگاه سازم شیاطین بر چه کسانی نازل میگردند؟شیاطین بر هر شخص بسیار دروغگو وبدکار نازل میشود .گوش فرا میدهند وبسیار دروغ میگویند.و شاعران را مردم جاهل گمراه پیروی کنند.ایا نمی بینی که آنها خود در وادی حیرت سرگشته اند.وآنان بسیار سخنان میگویند که به آنها عمل نمیکنند .
شب خوش شاد باشید
جهن یزداد در ۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۰۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۱۴:
همه شهر ایران به شیون شدند
پر از درد نزد تهمتن شدند
و نه انگونه که ماتم و رستم امده
سید مصطفی سامع در ۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۲۶ دربارهٔ الهامی کرمانشاهی » شاهدنامه (چهار خیابان باغ فردوس) » خیابان دوم » بخش ۷۴ - به میدان رفتن حضرت عباس علیه السلام به فرمان امام علیه السلام:
ترجیع بند
میدان رفتن ابوالفضل
ای علمــــدارِ بــا وفـــا عباس
وی یــل پُــر دلِ غـــزا عباس
بر تو از خالقت سلام و درود
تا به روز حسـاب یا عباس
ای به نزد تو خود وفا مبهوت
تویی ســـر چشمهِ وفا عباس
مـرد و مــردانگی بــه تو نـازد
تویـی الگــــــو و رهنما عباس
لرزه افتد به جسم لشکر دون
گر بیایـی به عرصـــه ها عباس
دم تیــــغ تــــو در دم پیکـــــار
ســر اعـــدا کنـــد جــدا عباس
ساقـــی تشـــنگـــــان کـــربـبـلا
جـــرعـهای آب را رســــان سقا
روز عاشـــور ساقــــــی خوبان
تشنه چون دیـــد کودکانِ گران
العطـش العطـــش صـــــدا آیــد
زاهـل خیمـه به سوز و صد افغان
نـــــــزد اربـــاب بـــا ادب آمـــد
گفت صبرم سر آمد ای سلطان
اذن جنگم بــــــده که تا سازم
جان فـــدای تو ای مرا جانان
گفت مولا بگیــــر مشک و برو
جرعه ای آب در خیام رسان
شد روان جانـب فرات آن گاه
صف اعــــــدا درید شیر غران
ساقـــــی تشـــنگـــــان کـــرببلا
جـــرعـهای آب را رســــان سقا
بر لـــــــــب نهر آمـــد آن سرور
پُر نمودش دو کــــف ز آب گذر
یادش آمــــــد ز تشنگی حسین
از کفش آب را بریخت یکسر
گفت با خـود حسین تشنه بود
ایـن نبــاشـد مــرام یک نوکر
مشک را پُـــر زآب کــــــرد آمد
جانــــــــب خیـــمه ی شه برتر
ابن ســـعد لعیــــــن زد فـــریاد
حمـلـه آریــــد بـــر یـــل حیدر
ناگاهـــــــان ظالمی برید ازتن
هر دو دســــــتِ امیر نام آور
گشـــت، او نامیـــد از رفـــــتن
تیـــر، مشک اش دریــد درآخر
ساقـــی تشـــنگـــــان کـــربـبـلا
جـــرعـهای آب را رســــان سقا
آه چگویم که زد یکـــی زاشرار
بر سرش آهنین عمـــود یک بار
از فـــرس روی خاک گرم افتاد
دستهایش ز تن جــــــدا خونبار
زد نــــــدا یا اخـــــا مرا دریاب
آمد انــــــدم حسین مه رخسار
گفــت برادر مرا کــمر بشکست
از غــم تو به ایــن دیار فگــــار
بعد تو شـــد جهان مرا زندان
زود آیــم بــــه نزدت ای دلـدار
خـون شـده قلب عاشقان سامع
توســن خـامـــه گیـر زیـن گفتار
ساقـــی تشـــنگـــــان کـــربـبـلا
جـــرعـهای آب را رســــان سقا
سه شنبه ۱۱-۲-۱۴۰۳
ابوتراب. عبودی در ۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۵۲ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷:
با سلام و عرض ادب محضر شما استادان عزیز و گرانقدر
گفتم: سخنت ؟ گفت:شنیدن دارد
گفتم: نگهت ؟ گفت: خـریـدن دارد
گفتم که کمان ِ ابــروی خونربزت ؟،، ۱
گفت: همچو هلالِ ماه دیـــدن دارد
۱ - گفتم که - که= که تاکید
با احترام،، دیوان ابوتراب عبودی، چاپ دوم
امیرحسین صباغی در ۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۴۹ در پاسخ به حسن روشن دربارهٔ فردوسی » هجونامه (منتسب):
فردوسی در جای دیگر پیامبر و امام علی رو مدح کرده پس حرف شما نمیتونه درست باشه.
احمد قاسمی فینی در ۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۲۳ در پاسخ به همیرضا دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۰:
احسنت
احمد قاسمی فینی در ۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۱۹ در پاسخ به سپهر نواب زاده دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۰:
هزاران آفرین
احمد قاسمی فینی در ۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۰۲ در پاسخ به سامان دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۰:
احسنت
احمد قاسمی فینی در ۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۰۰ در پاسخ به آسایش دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۰:
هزاران آفرین
احمد قاسمی فینی در ۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۳۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱ - سر آغاز:
با سلام،
اخیراً صدای ضبط شده ای منسوب به استاد دکتر محمد معین شنیدم که چند بیت ابتدایی دفتر دوم را می خواند. او واژه «بخت» در مصراع اول بیت دوم را به ضم «ب» قرائت کرد (بُخت). به فرهنگهای دهخدا و خود دکتر معین مراجعه کردم. دیدم که بُخت یا بُختی را شتر دوکوهانه بزرگ یا شتری خراسانی دانسته اند. به نظرم با توجه به مصراع دوم همان بیت، و درست درآمدن معنی مصراع اول با این تعبیر از کلمه «بخت»، خوانش ایشان باید صحیح باشد.
نمی دانم چطور می توانم فایل صوتی منسوب به دکتر معین را در اینجا بارگذاری کنم.
با احترام
رضا از کرمان در ۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۲۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۷ - مسلهٔ فنا و بقای درویش:
با سلام
اوقیه = واحد وزن معادل 35 گرم یا 5/7 مثقال
خل = سرکه ( با فتحه خ فرهنگ معین)
اگر یک اوقیه سرکه را در دویست من عسل یا شهد مخلوط کنی دیگه سرکه به نحوی حل میشه که دیگه وجود نداره ولی اگر وزن کنی میبینی به وزن کل اضافه شده
درویش باید اینگونه در حق محو گردد که هم وجود داشته باشه وهم فانی باشه
امیرحسین صباغی در ۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۰۷ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۹۹ - به یکی از معاندین:
شرمم گرفت از خواندن این شعر. انسان عاقل و این همه زشتگویی به اهل تحقیق؟
احمد خرمآبادیزاد در ۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۵۰ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۴ - بر رخش «زلف» عاشق است چو من:
واژه «دُرْجْ» (با تلفظ dorj)، یعنی صندوقچۀ اشیاء قیمتی (فرهنگ فارسی معین را ببینید).
جمال برهمندی در ۱ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۳۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸: