گنجور

حاشیه‌ها

علی اشرفی نوشنق در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۱۵ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۰۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲:

درد سخن 
یکی از دلایلی که باعث مهجور ماندن و در نهایت فراموش شدن برخی کلمات در زبان می‌گردد، وجود واژگان همسان امّا با معانی متعدّد است، مثل فراموش شدن واژه‌ی «کنگره» به معنای «دالبُر». این امر گاه درک مفهوم برخی از عبارات را در متون فارسی با مشکل مواجه می‌سازد. به همین دلیل نگارنده کوشیده است با تمسّک به ریشه‌های کهن زبان فارسی در باب عبارت «درد سخن کردن» مطالبی را عنوان نماید.

کشته‌ی غمزه‌ی تو شد حافظ ناشنیده پند * ** تیغ سزاست هر که را درد سخن نمی‌کند
این بیت، مقطع یکی از غزلیات حافظ با مطلع ذیل است:

سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند *** همدم گل نمی‌شود یاد سمن نمی‌کند

ترکیب «درد سخن کردن» در این غزل که یکی از اشعار مشهور حافظ به شمار می‌رود، از ترکیبات بحث برانگیز بین حافظ شناسان بوده است و از آنجایی که در تمام نسخ باقیمانده کلمه‌ی دیگری جایگزین این واژه نشده است، شارحان کوشیده‌اند به نوعی این عبارت نامأنوس را تأویل نمایند؛ از جمله سودی در شرحی که بر دیوان حافظ نوشته است در باب این عبارت آورده: «درد سخن نمی‌کند، یعنی احساس درد نمی‌کند... درد در اینجا به معنی تأثیر است، و گوینده‌ی این معناها از درد سخن بی‌خبر بوده است». (1) دکتر حسینعلی هروی در کتاب شرح غزلهای حافظ می‌نویسد: «درد سخن نمی‌کند: سخن در او اثر نمی‌کند. درد این کار را ندارد». (2) بهاءالدّین خرّمشاهی نیز در اثر ارزشمند خود، حافظ نامه چنین ذکر کرده است: «به نظر نگارنده‌ی این سطور درد کردن سخن، اصولاً یعنی اثرکردن و تأثیرگذاردن سخن ...» (3) و برای اثبات کلام خود دو بیت را شاهد می‌آورد، یکی از عطار:

آخر چه دلی بود که آن خون نشود *** دردش نکند این سخن پر دردم (4)

و دیگری از حکیم نزاری قهستانی:

شرمت نبود ز من زهی چشم *** دردت نکند سخن زهی گوش (5)

آنچه از تعابیر بالا مستفاد می‌گردد، آن است که همگی به نوعی کوشیده‌اند واژه‌ی «درد» در عبارت «درد سخن کردن» را با واژه‌ی مشهور «درد» در معنای رنج و ناراحتی تطبیق دهند. امّا به نظر نویسنده‌ی گفتار پیش رو، این کلمه بازمانده‌ی یکی از واژگان کم کاربرد اوستایی به معنای دیدن و توجّه کردن است.
"darət-" معادل اوستایی کلمه‌ای است که در متون فارسی میانه و سپس فارسی به درد تبدیل شده است. بر اساس فرهنگ بارتولومه واژه‌ی "- darət" به سه معنی در اوستا به کار رفته است: (6)
1. به معنی دارنده و نگاهدار که معادل فارسی میانه‌ی آن dāštār است. این واژه از ریشه‌ی dar به معنی داشتن و نگهداری کردن است که امروزه ماده‌ی مضارع «دار-» و ماده‌ی ماضی «داشت» از آن باقی مانده است.
2. به معنی درد و ناراحتی که در فارسی میانه و فارسی نیز به صورت درد به کار رفته است. ریشه‌ی این کلمه به درستی معلوم نیست، امّا احتمال می‌رود که از ریشه‌ی dar به مفهوم دریدن نشأت گرفته باشد.
3. به معنی توجّه کردن و زیر نظر داشتن. ریشه‌ی این کلمه فعل dar در مفهوم نگریستن و محتوم داشتن است. این فعل دو بار در اوستا به کار رفته است، یکبار در زامیاد یشت بند 94 و بار دوّم به صورت فعل در پرسشنیها بند 58. فعل adriyate به معنای «آن مرد [به چیزی] دقّت یا توجّه می‌کند» در زبان هندی باستان نیز از همین ریشه است.
با توجّه به آنچه گفته شد، می‌توان «درد سخن کردن» را به سخن توجّه کردن معنا کرد.
بنا بر این مفهوم مصراع دوّم شعر حافظ چنین می‌گردد: تیغ سزاوار کسی است که به سخن توجّه نمی‌کند، یا به عبارتی حرف ناشنو است. بیت نزاری هم مؤیّد این معناست، یعنی عجبا بر چشم تو که از من شرم نمی‌کنی و عجبا بر گوش تو که حرف نمی‌شنوی. امّا در مورد بیت عطّار به گمان من منظور شاعر آن است که دلی که از سخنان پردرد من پرخون و درد نمی‌شود دل نیست؛ و این بیت نمی‌تواند شاهد مثال خوبی برای ترکیب درد سخن کردن باشد.این مطلب را بانقل قول مستقیم از خانم ملحیه کرباسیان بدون دخل وتصرف به اینجا منتقل کردم تا دوستان بهرمند شوند

بااحترام علی اشرفی نوشنق

سیاووش در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵:

هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی

کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

داشتم سوره ی مریم رو میخوندم رسیدم به اونجایی که حضرت مریم رو درد زایمان به گفته ی قرآن  به سمت درخت نخلی میکشه و اونجا از شدت درد و نگرانی و ترس از آینده میگه یا یالیتنی متُّ قبل هذا و کنت نسیا منسیا / ای کاش قبل ازین مرده بودم و ازخاطرها فراموش شده بودم. اینجا خدا چشمه ای براش جوشان میکنه که آب بنوشه و بهش میگه درخت خرما رو تکان بده تا رطب تازه بریزه و میگه فکُلی و اشربی و قری عینا / پس بخور و بیاشام و خاطرت رو خوش بدار. در اینجا یاد این بیت حافظ افتادم.

واقعا این یک درس بزرگ روانشناسی و بقول حافظ کیمیای هستی است که در سختی ها و مصائب تلاش کنیم خوش باشیم. 

شاد باشید

پریشان در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۰۷ دربارهٔ عطار » مختارنامه » باب هشدهم: در همّت بلند داشتن و در كار تمام بودن » شمارهٔ ۲۵:

بیت دوم واقعا زندگیم رو متحول کرده، بی‌نظیره. چینی ها ضرب المثلی دارن که دورترین سفر ها از اولین گام ها آغاز می شوند، واقعا گاهی اوقات "فقط" باید شروع کرد.

سیاووش در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۴۲ در پاسخ به رهی رهگذر دربارهٔ رهی معیری » چند قطعه » قطعهٔ ۱۰ - همت مردانه:

ممنونم 

ماهان ماهان در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۴۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱:

راه پنهانی میخانه نداند همه کس 

جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر 

 

####

 

عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر

بجز از امشب و فرداشب و شب‌های دگر 

سپیدار شفق در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۳۷ دربارهٔ غروی اصفهانی » دیوان کمپانی » غزلیات » شمارهٔ ۸۲:

سلام

به به

چه غزلی سروده شیخ علامه.

 

رضا از کرمان در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۴:

سلام 

سوزن لعبتان کنایه از عروسکهایی است که با پارچه درست میکنند

معنی این بیت متناظر با این رباعی خیامه :

ما لعبتگانیم وفلک لعبت باز 

از روی حقیقتی نه از روی مجاز

یک چند دراین بساط بازی کردیم 

رفتیم به صندوق عدم یک یک باز

  شاد باشی

 

سید حسین در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۳۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۴:

پیش تو خوبان و بتان چون پیش ...

سلام

ظاهراً معنای این بیت باید این باشد که پیش تو همۀ خوبان و خوب‌رویان رنگ می‌بازند و در جنب تو [از فرط نیکی و زیبایی‌ات] چیزی جز زشتی و مرگ از آن خوبان و خوب‌رویان به ظهور نمی‌رسد.
اما سؤال‌ام این است که رابطۀ لعبت و سوزن در این بیت چی ست و این تمثیل به چه معنا ست؟
تشکر

مریم هندی در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۲:

با سلام.نور دیده .چشم حضرت یعقوب ع وپیراهن دریده حضرت یوسف ع.ندیدن مفتی حضرت یعقوب ع  .  حافظ قرآن شناس. سوره یوسف.

محمد سلماسی زاده در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۲:

لورکند یعنی زمینی که سیلاب آن را کنده و گود کرده است ، آبراهه

اینجا  ( احتمالا )‌ یعنی غفلت از آبراهی که دریافت های باطنی بدان سبب به روح و مغز آدمی  می رسد

رضا از کرمان در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۰۶:۳۲ در پاسخ به مریم هندی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۲:

سلام سرکار خانم هندی 

  بنده متوجه حاشیه شما نشدم  منظور شما این است که جناب حافظ این شعر را برای مدح ذوالجناح اسب امام حسین ع سروده‌اند یا این برداشت شماست برای روشن شدن موضوع امکان داره توضیح بیشتری مرقوم بفرمایید .ضمن اینکه حاشیه شما بر غزل ۴۲۴ که فرمودید مقصود حضرت یوسف است فقط از روی  واژه پیرهن دریده  به این کشف شهود رسیده‌اید طبق برداشت وتعبیر شما  اگر هم به فرض درست باشه بنظر میاد  داره به زلیخا اشاره میکنه نه یوسف     ممنون میشم روشنگری بفرمایید .

شاد باشید 

فاطمه یاراحمدی در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۰۳:۲۶ در پاسخ به رضا ساقی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۹:

اگر در بیت سوم 'بگذار' را بخواهیم در معنی به‌جا آوردن استفاده کنیم، پس نباید املای آن 'گزاردن' باشد؟ 

محمدرضا پورعبداللهی در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۵۹ دربارهٔ ایرج میرزا » قطعه‌ها » شمارهٔ ۵۸ - مادر:

اگر این شعر ارزش حاشیه نوشتن ندارد پس هیچ شعری در دنیا حاشیه نمی خواهد

قابل توجه اهل ادب که کم لطفی کردند

درود به روان پاکت ایرج بزرگوار 

رحمت خدا بر مادر بزرگوارت

زهرا غلامی اصل در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۳۴ دربارهٔ وطواط » قصاید » شمارهٔ ۸ - نیز در مدیحه گوید:

بیت دهم مصرع دوم گویی یک کلمه جا افتاده.

زهرا غلامی اصل در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۲۴ دربارهٔ وطواط » قصاید » شمارهٔ ۸ - نیز در مدیحه گوید:

در مصرع دوم بیت سوم «می‌شود» وزن رو به هم ریخته.

کلمه آخر مصرع دوم بیت چهارم باید همتا باشه.

اصلاح کنید لطفاً.

برگ بی برگی در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۸:

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم

جامهٔ کس سیَه و دلقِ خود ازرق نکنیم

بدگوییِ دیگران یکی از عاداتِ بدِ بیشترِ ما انسان‌هاست که ناشی از تمایلِ ما به ناحق که همان نفس یا خویشتنِ برآمده از ذهن است می‌باشد، اما ناحق یا نفسِ انسان فرمان به بدگویی می کند چرا که قصد دارد با کوچک کردنِ دیگران خود را بزرگ جلوه دهد، در مصراع دوم جامهٔ سیاه مخصوصِ تازه واردانِ خانقاه است و کسانی که به تازگی تحتِ آموزشِ صوفیان قرار گرفته اند، و در مقابل دلقِ ازرق را بر تنِ بزرگِ یا شیخ الشیوخِ صوفیه می‌کردند که به بالاترین مراتبِ آموزشیِ صوفیان رسیده باشد و حافظ می‌فرماید در مرامِ او نیست که میلِ به ناحق کرده و گوش بفرمانِ نفسِ خود، بخواهد با بدگویی از کسی مرتبهٔ او را پایین بیاورد تا خود را بزرگ جلوه دهد. با عنایت به فحوای غزل بنظر می رسد صوفیِ حسودی در محفلی از حافظ بدگویی کرده باشد و رفیقِ او بصورتِ اتفاقی این را شنیده و ناراحت شده است، پس‌ از حافظ می خواهد تا با غزلی او را سر جایِ خود بنشاند و حقش را کفِ دستش بگذارد، اینطور بنظر می رسد  که این بدگویی مربوط‌ به مرتبهٔ عرفان و میزانِ معرفتِ حافظ بوده است، یعنی به گمانِ حسودِ بد گو معرفتِ حافظ به جهتِ اینکه در غزلهایش از شاهد و شراب و عشرت سخن می گوید در حدِّ نازل است، چنانچه امروزه نیز با شگفتی برخی از ما حافظ را با استناد به چند بیت و غزل ( با دریافتِ معانیِ ناقص)‌ قضاوت کرده و به جِرسِ قاطع حکم می دهیم که حافظ عارف نیست یا اینکه حداکثر او را شاعری عرفانگرا معرفی می کنیم، چرا که غزلهای انگشت شماری را عارفانه سروده است!، تو گویی انتظار داریم عرفانِ حافظ نیز همانندِ مولانا و یا تکرارِ عطار  و سنایی و عراقی باشد و حتی به این بیتِ نیز التفاتی نداریم که خود می فرماید؛ "در رهِ عشق نشد کس به یقین محرمِ راز    هرکسی بر حَسَبِ فکر گمانی دارد". پس یقیناََ حاسدان و قضاوت کنندگان در دورانِ شخصِ حافظ نیز با پیش فرض هایِ ذهنیِ خود چنین بدگویی هایی از قبیلِ عشرت طلبی و عرفانِ ناقص و نازل را نسبت به او روا داشته اند، اما حافظ خواستهٔ رفیقش را در پاسخ به آن حسود به شیوهٔ خود اجابت می کند زیرا جوابِ بدی بدی نیست و از سویِ دیگر میلِ به ناحق و نفسِ خود نمی کند.

عیبِ درویش و توانگر به کم و بیش بد است

کارِ بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم

درویش در اینجا کسی ست  که در فقرِ معنوی بسر می بَرَد، یعنی همان جامه سیاه پوشِ خانقاه و در مقابل توانگر کسی نیست جز همان دلقِ ازرق پوش، یعنی کسی که به مقامی در تصوف رسیده است، پس‌ حافظ در مصراعِ اول که دارایِ ایهام است ادامه می دهد عیب و غیبتِ درویش کردن که کم بهره است بد است، حتی غیبتِ توانگر و عارف که چقدرِ بزرگ است و غنی، آن هم بد است، یعنی که غیبتِ و سخنِ دیگران را نه به بدی و نه به نیکی بر زبان نیاورید. اما ایهامِ مصراع اول در این است که می‌فرماید غیبت و بدگویی به کم و بیش نیست، یعنی کم و در حدِ اشاره هم که بگویی باز هم کاری ست بد، پس مصلحت این است که بطورِ مطلق بدِ کسی را نگوییم.

رقمِ مَغلَطِه بر دفترِ دانش نزنیم

سِرِّ حق بر ورقِ شعبده ملحق نکنیم

رقمِ مغلطه زدن یعنی استدلال و صغری کبرای چیدن در فلسفه و به نتیجه ای اشتباه رسیدن که از نظرِ بیانِ فلسفی منطقی و درست بنظر می رسد، دفترِ دانش یعنی دانشِ کتابی و استدلال های فلسفی، پس‌حافظ در پاسخ به حاسدان می فرماید با چشمِ ظاهر بین و علومِ دفتر و کتاب نمی توان عشق و اسرارِ حق را دید که اگر امکان پذیر بود حافظ بهتر از هر کسی می توانست با مغلطه حدیثِ عشق را بیان کند، و همچنین حافظ می توانست همچون شعبده بازان ورق پاره هایی از آن دانشِ کتابی را با تر دستی به یکدیگر ملحق کند یا بچسباند و به مخاطبانش نشان داده و بگوید این که می بینید خودِ عشق یا سِرِّ خداست. یعنی که بیانِ سِرِّ عشق به این سادگی نیست و بلکه الزاماتی چون ایهام و تمثیل و کنایه و استعاره را می طلبد، و نبوغی چون نبوغِ حافظ که بتواند از این ابزار بدرستی بهرگیری کرد.

شاه اگر جرعهٔ رندان نه به حرمت نوشد

التفاتش به مِیِ صافِ مُرَوَّق نکنیم

شاه در اینجا یعنی همان توانگر یا زرق پوشِ صومعه که می تواند همان حسود و بدگویِ مورد نظر باشد که خود را شاه و غنی می داند، اما حافظ نیز خود را رندی می داند که در غزلهای مختلفی به توصیفِ ویژگی هایِ این واژه پرداخته است، و می فرماید اگر آن حسود که در توهُمِ تعالی و کمال و شاهی است، همین شرابِ دُرد آلودِ حافظ را که گمان می بَرَد نازل است و شرابی کم اثر،‌ جرعه ای از آن را با حُرمت بنوشد و قدردانی کند، آنگاه حافظ توجه و التفاتِ او را به آن مِیِ صاف و بدونِ دُردِ مرد افکنی جلب می کند که تاثیرِ حداکثری بر وی می گذارد. یعنی که حافظ انواعِ شراب را در خُمخانهٔ خود دارد، مهم این است که آن شاهِ خانقاه و حاسدِ مورد نظر ظرفیتش را داشته باشد تا به او عرضه کند. همچنین بیت بیانگرِ این است که شیخ و شاهِ صوفیه ( که می توان حدس زد چه کسی ست) یا اصولن هر سالکی ابتدا باید از همین شراب هایی که گمان می بَرند نازل است و بی کیفیت شروع کنند که اگر به حُرمت بنوشند حافظ آنان را به سویِ شراب های تلخ و تیز و مرد افکنِ خود راهنمایی خواهد کرد.

خوش برانیم جهان در نظرِ راهروان

فکرِ اسبِ سیه و زینِ مُغَرَّق نکنیم

 راهروان یعنی رهپویانِ راهِ عاشقی که پیش از حافظ در این جهان آمده اند و نظرِ آنان نیز همین بوده است که سِرِّ عشق را بجز از طریقِ شعر و زبانِ کنایه و تمثیل و استعاره نمی توان بیان کرد حکیم سنایی از ابداع کنندگانِ این شیوه بوده است، پس‌ وقتی که این شیوه روان است و موفق، حافظ نیز با بهره گرفتن از استعاره هایی چون یار و شاهد و ساقی، یا شراب و میخانه و عشرت سِرِّ عشق را به لفظ و سخن در آورده و اسبِ راهوارش را خوش می راند. در مصرع دوم زینِ مُغَرَّق یعنی زینی که به انواعِ جواهرات مُزَیَّن شده باشد و این زین بر رویِ اسبِ سیاه جلوه اش را صد چندان می کند اما طبعاََ سوار کار باید با احتیاطِ بسیار حرکت کند، پس حافظ می فرماید وقتی شیوهٔ پیشینیان در بیانِ عاشقی اینچنین راهوار است، او چرا باید در اندیشهٔ اسبِ سیاه و زینِ آنچنانی باشد و بخواهد تافته ای جدا بافته باشد؟ یعنی که اصل راهوار و خوش خرام بودنِ اسبی ست که حافظ بر آن سوار شده و انصافن هم که بسیار عالی جواب می دهد، پس‌ چرا باید محضِ خوش نداشتنِ حاسدان و یا تعصباتِ بیهودهٔ زاهدان اسب و زینی را برگزیند که بطورِ حتم نمی تواند به این روانی و خوشی وی را به سر منزلِ مقصود برساند.

آسمان کشتیِ اربابِ هنر می شکند

تکیه آن به که بر این بحرِ معلَّق نکنیم

مراد از آسمان دهر یا روزگار است، اربابِ هنر در اینجا بدعت گذار است که می خواهد شعبده ای بزرگ انجام دهد و بر خلافِ جریانِ آب شنا کند تا مردم برایِ او دست زده و هورا بکشند، پس حافظ در ادامهٔ بیتِ قبل می فرماید اگر او نیز بخواهد از بیانِ اسرارِ عاشقی به شیوهٔ رایجِ عرفای بزرگ دست کشیده و بنا بر سلیقه و میلِ آن حسود یا شاهِ صوفیه غزلسرایی کند روزگار کشتی و ابزارش را درهم می شکند، در مصرع دوم اربابِ هنر یا شعبده باز می خواهد تا کاری محیر العقول انجام داده و کاری کند که دریا در بالا و بجای آسمان قرار گیرد، حافظ می فرماید هر روشی بجز آنچه عارفان و بزرگان در گذشته انجام داده اند (و چنانچه بیان شد حافظ نیز از همین اسلوب پیروی می کند) به این ماند که بخواهد چنین شعبده ای را انجام دهد، و البته که نتیجه از پیش معلوم است، کشتیِ او در چنین بحری بر زمین سقوط کرده و درهم می شکند، ضرب المثلی در این باره که امروزه هم کاربرد دارد و می تواند تمثیلِ چنین کاری باشد این است که شخصی که خود را اربابِ هنر می داند بخواهد سُرنا را از سرِ گشادش بزند، و البته که موفق نخواهد شد.

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید

گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم

در اینجا می رسیم به همان بیتی که چنین می نماید حافظ این غزل را در پاسخ به انتقادِ آن حسود یا شاهِ صوفیه سروده است، پس‌می فرماید اگر حسودی بدیِ حافظ را در جایی بیان کرد و موجبِ رنجشِ رفیق یا دوستدارِ او شد، تنها واکنش باید این باشد که به او بگویند از این عیب گویی به خیالِ خود خوش باش و برو حالش را ببر، اما ما رندانی که آنان را فقیر می دانی و با میلِ به ناحق از آنان بد می گویی تا خود را توانگر و در اوجِ تعالی و قله هایِ معرفت جلوه دهی بدان که کارِ خود را بدرستی و با جدیت انجام می دهیم و گوش به احمق نمی کنیم.

حافظ ارخصم خطا گفت نگیریم بر او

ور به حق گفت جدل با سخنِ حق نکنیم

در انتها حافظ قصدِ آن دارد تا بگوید در مرامِ رندان لجبازی نیست و این پاسخ را نیز از رویِ عداوت و رنجش نداده است، بلکه در مرامِ رندی اگر دشمن یا حسود نکته ای را خطا بگوید از او رنجشی به دل نمی گیریم و اگر سخنی را به حق و انصاف بیان کند با او به جدال و ستیزه بر نخاسته و آن حق را می پذیریم. امروزه دشمن یا رقیبِ انتخاباتی اگر از دستش در رفته و سخنِ حقی را نیز بر زبان بیاورد ما از پذیرشش سر باز می زنیم و با آن به ستیزه بر می خیزیم زیرا که از زبانِ دشمن بیان شده است.

 

 

 

 

 

علی عشایری در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:

مصرعِ نخست بیتِ اول دو خوانشِ متفاوت دارد که هردو مفیدِ معنا هستند. جالب آنکه محمدرضا شجریان در یکی از اجراهایش، این بیت را دو بار می‌خوانَد، اما هر بار با یکی از این خوانش‌ها: 

۱. ما سرخوشانِ مستِ دل‌از‌دست‌داده‌ایم 

۲. ما سرخوشانِ مست، دل از دست داده‌ایم 

علی عشایری در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۲۰ دربارهٔ فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » بخش ۶۰ - نامه نوشتن ویس به رامین و دیدار خواستن:

بیتی نویافته از این بخشِ ویس و رامین در کتابِ کهنِ رسائل‌العشاق و وسائل‌المشتاق نقل شده است: 

«ز ماهی در محاق مهر مانده 

زمانه نامهٔ عزلش بخوانده»

که باید پس از بیتِ زیر قرار بگیرد: 

«ز باغی سربه‌سر آفت‌گرفته 

به باغی سربه‌سر خرّم شکفته»

(رجوع کنید به مقالهٔ «معرفیِ ابیاتِ نویافته در دست‌نویسِ رسائل‌العشاق و وسائل‌المشتاق»، از علیِ عشایری، در مجلهٔ تاریخِ ادبیات، دورهٔ ۱۶، شمارهٔ ۲، صفحهٔ ۳۵): 

پیوند به وبگاه بیرونی

 

علی عشایری در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۱۶ دربارهٔ فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » بخش ۷۲ - مویه کردن ویس بر جدایى رامین:

بیتی نویافته از این بخشِ ویس و رامین در کتابِ کهنِ رسائل‌العشاق و وسائل‌المشتاق نقل شده است: 

«چرا کردی مرا چونین فراموش؟

که تا گشتم ز غم بی‌صبر و مدهوش»

که باید پس از بیتِ زیر قرار بگیرد: 

«نه جز تو نیست در گیتی مرا کس؟

در این گیتی هوایِ من تویی بس»

(رجوع کنید به مقالهٔ «معرفیِ ابیاتِ نویافته در دست‌نویسِ رسائل‌العشاق و وسائل‌المشتاق»، از علیِ عشایری، در مجلهٔ تاریخِ ادبیات، دورهٔ ۱۶، شمارهٔ ۲، صفحهٔ ۳۵): 

پیوند به وبگاه بیرونی

علی عشایری در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۱۲ دربارهٔ فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » بخش ۱۰۴ - نامه نوشتن ویس به پیش رامین:

بیتی نویافته از این بخشِ ویس و رامین در کتابِ کهنِ رسائل‌العشاق و وسائل‌المشتاق نقل شده است: 

«مرا چون تو شکاری مانده در دست

به تن، جان چون توانم دادن از دست؟»

که باید پس از بیتِ زیر قرار بگیرد: 

«فراوان رنج یابد دامداری

به دشت و کوه، تا گیرد شکاری»

(رجوع کنید به مقالهٔ «معرفیِ ابیاتِ نویافته در دست‌نویسِ رسائل‌العشاق و وسائل‌المشتاق»، از علیِ عشایری، در مجلهٔ تاریخِ ادبیات، دورهٔ ۱۶، شمارهٔ ۲، صفحهٔ ۳۵): 

پیوند به وبگاه بیرونی

 

۱
۶۴۵
۶۴۶
۶۴۷
۶۴۸
۶۴۹
۵۷۲۸