گنجور

حاشیه‌ها

ر.غ در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۰۱ دربارهٔ صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۶۵ - حکایت:

عارفی می رفت یک روزی براه

بود صحرا و نبود آنجا پناه

ابر پیدا گشت و باریدن گرفت

جامه اش تر گشت و چاییدن گرفت

می دوید از دست باران آنچنان

که تو گویی کرد دشمن قصد جان

چون در آن صحرا از سرما گذشت

یک ده ویران بدید آن سوی دشت

او زهول جان بسوی ده شتافت

تا تواند او زسرما چاره یافت

چون رسید آنجا ، بگرد ده دوید

عاقبت یک خانه معمور دید

بر در خانه رسید آواز داد

صاحب خانه جوابش باز داد

در زمان آمد برون کردش سلام

عارفش گفتا : علیکم السلام

پس تواضع کرد او با میهمان

اندرون خانه بردش در زمان

باز پرسید : از کجاها میرسی

کرد از احوال او پرسش بسی

گفت سرما خورده ام آتش بیار

نیست پروای سخن معذور دار

گویا در خانه اش آتش نبود

رفت تا بستاند از همسایه زود

بستد آتش را ، سوی خانه شتافت

خرقه دید آنجا و مهمان را نیافت

در تعجب ماند از آن حال غریب

پیش او آمد خیالات عجیب

آتشی افروخت تا بیند که چیست

آن مگر « جن » بود یا نی خود ، پریست

لحظه ای شد خرقه جنبیدن گرفت

میهمان در خرقه لرزیدن گرفت

آمد و در پیش آتش خوش نشست

صاحب خانه ز حیرت لب ببست

هر زمان نوعی خیالش آمدی

دمبدم زین حال حیران تر شدی

عاقبت پرسید او از میهمان

گو کجا بودی ؟ مدار از من نهان

زانکه حیرانم درین کار عجب

واقفم گردان ز اسرار عجب

گفت مهمانش که ما را سرد بود

از غم سرما دلم پر درد بود

چونکه تو دیر آمدی گفتم روم

تا که گرم از آتش دوزخ شوم

بهر آتش زود در دوزخ شدم

هر طرف جوینده آتش بدم

هفت دوزخ گشتم و آتش نبود

من نه آتش دیدم و نه نیز دود

در عجب ماندم که آن آتش کجاست

دوزخ سوزان ز آتش چون جداست ؟

عاقبت با مالک دوزخ عیان

گفتم از آتش بده ما را نشان

سوی آتش بهر حق ، شو رهبرم

تا مگر از دست سرما جان برم

گفت مالک: نیست اینجا آتشی

تو مگر دیوانه یا سرخوشی

گفتمش : دیوانه و سرخوش نیم

گو خبر ز آتش که جویای ویم

بر نشان آتش ، اینجا آمدم

من ندیدم آتش و حیران شدم

انبیا دادند از دوزخ نشان

ز آتش سوزان به خلقان جهان

آن نشان انبیا چون کذب نیست

مشکلم حل کن بگو احوال چیست ؟

گفت : آری آن نشانها راستست

تو یقین میدان که شک برخاستست

نیست اینجا آتشی بشنو زمن

هر کسی آرد خود آن با خویشتن

آن یکی از آتش شهوت بسوخت

وان یکی از کینه ، آتش بر فروخت

آتش هر یک بود نوعی دگر

فهم گرد آور که تا یابی خبر

آتش دوزخ بدانکه خشم تست

با تو گفتم من سخنهای درست

هفت دوزخ چیست ؟ اخلاق بدت !

هشت جنت هست اعمال خودت

زینهار ای جان من صد زینهار

نیک کن پیوسته ، دست از بد بدار

زانکه هر چه اینجا کنی از نیک و بد

مؤنست خواهد شدن اندر لحد

آن مشقتهای جمله انبیاء

وان ریاضتهای جمله اولیاء

کی عبث باشد بگو ای بی خبر !

دیده گر داری در آن حکمت نگر

آنچه گفتم هست از عین الیقین

نی باستدلال و تقلیدست این

Farzaneh Sabzehali در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۴۸ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲ - حکایت در تدبیر و تأخیر در سیاست:

بعد از بیت 

که ای نیکبخت این نه شکل من است

ولیکن قلم در کف دشمن است

یه بیت دیگه هست:

برانداختم بیخشان از بهشت

کنونم به کین می نگارند زشت

یاسر در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۲۰ دربارهٔ صابر همدانی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴:

مصراع غزل غمام

عجیب نیست اگر دعوی اعجاز کند

به نظر از لحاظ وزن صحیح نیست و شاید اینگونه بوده باشد

عجبش نیست اگر دعوی اعجاز کند

 

 

 

 

 

حسین رضایی.م در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۱۱ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۳۲:

واقعا زیباست!

عبدالرضا فارسی در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۰۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود » بخش ۳۲:

گران شد رکیب یل اسفندیار بغرید با گُرزهٔ گاوسار

یعنی اسفندیار اسب را شتاب داد

ر.غ در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۵۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲ - تفسیر خذ اربعة من الطیر فصرهن الیک:

چون امیر جمله دلها شوی
اندرین دور ای خلیفهٔ حق توی

با سلام لطفا مصراع اول را درست کنید که در متن اینطور آمده: چون امیر جمله دلهای سوی!

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۴۹ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۰:

سر چشمه جناب تو دولت سرای عشق
آخر درین سرا، چه گزینم بجای عشق

تا حسن خط یار کند مشق دلبری
حَک، میکند صحیفه دل را هجای عشق

با مرحمت بود چو صفا در پی صفا
صافی شدست شیشه دل از صفای عشق

هرچند دل محقر و کسر و شکسته است
پا در شکسته نه که بود مبتلای عشق

ما عاشقان حضرت حشریم و بندگان
در حشر عشق ،طالب درد و بلای عشق

جوئیم حشر را که بود وصل روی تو
ما غم کشیده ایم، امیدش سزای عشق

گر جوهر و عَرَض شده در خلق اصل، لیک
حق آفریده جوهر ما را برای عشق

ما عاشقان عشق و مریدان در گهیم
در کشتی شکسته دلان ناخدای عشق

جاوید شد زآب بقا خضر اگر ولی
فانی شود اساس جهان در بقای عشق

روز ازل ز پرتو حسنت تجلی ئی
دم زد ،وجود و هستی ما شد عطای عشق

در راه عشق جمله گدایائیم و ،سائلان
مستغنی است در همه عالم گدای عشق

فرهاد کوه کن شد و،مجنون بدشت و راغ
عیسی که جان دمد بُود از اقتضای عشق

حقست ترس از من ،ترسند از خدای
منصور گفت بر سر دار از صفای عشق

در عشق عقل جزء عدو ومنافق است
رافض به عاقلان تو مگو ماجرای عشق
،،،،،،،،،،،،،،
جاوید مدرس رافض

امیر جیم در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۲۵ دربارهٔ ایرج میرزا » مثنوی‌ها » عارف نامه » بخش ۲:

فقط اونجا که گفت

اگر کون زیرِ دست و پا بریزد

 

به جانِ تو که کیرم برنخیزد

سنگین بود دمش گرم عجب دیسی بود

 

Soroosh Rf در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۵۵ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵:

اصلا به دنبال تبرد خیام از بی دینی نباشید، اون بی دین و ملحد بوده، شراب خوار بوده و دائم الخمر،او ملحد به حکمت الهی بوده و حتی شاید مسلمان شش امامی، اما منجم و ریاضی دان و فیلسوفی بزرگ بوده پشته سنگینی علم داشته و تنها چیزی که نداشته دین بوده و یکی از چون خیامی به از هزاران دین دار بی هنر

همیرضا در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۵۲ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ عطار » خسرونامه » بخش ۴ - در فضیلت امیرالمؤمنین عمر فاروق:

چرا خودتان ویرایش نمی‌کنید؟ این پیام آبی رنگی را که زمان حاشیه گذاشتن نمایش داده می‌شود هیچ وقت خوانده‌اید؟

الف رسته در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۲۸ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۴ - بیان آنک رفتن انبیا و اولیا به کوهها و غارها جهت پنهان کردن خویش نیست و جهت خوف تشویش خلق نیست بلک جهت ارشاد خلق است و تحریض بر انقطاع از دنیا به قدر ممکن:

آنک گویند اولیا در کُه بُوَند /// تا ز چشم مردمان پنهان شوند

پیش خلق ایشان فراز صد کُه‌اند /// گام خود بر چرخ هفتم می‌نهند

پس چرا پنهان شود،کُُه‌جو بوَد؟ /// کو ز صد دریا و کُه زان سو بوَد

حاجتش نبوَد به سوی کُه گریخت/// کز پی‌اش کُرّه‌ی فلک صد نعل ریخت

چرخ گردید و ندید او گَردِ جان /// تعزیت‌جامه بپوشید آسمان

گر به ظاهر آن پری پنهان بوَد /// آدمی پنهان‌تر از پریان بود

نزد عاقل زان پری که مُضمرست /// آدمی صد بار خود پنهان‌ترست

آدمی نزدیک عاقل چون خفیست /// چون بوَد آدم که در غیب او صفیست

واژه‌های شعر

کُه = کوه

کُه‌جو = جویندهٔ کوه، استعاره از عزلت نشینی در کوه و دور از مردمان

تعزیت جامه = لباس سوکواری. در گذشته برای سوکواری لباس کبود می‌پوشیدند

پری = جِن ( در قرآن: جان)

خفی = پنهان‌

مُضمر = نهان و پوشیده

صفی = پاک، پاکدل، در اینجا به معنی برگزیده.

گزارش شعر

در مکتب تصوف بسیاری از صوفیان گوشه‌نشینی و عزلت را پیشه کرده بودند، مولانا جلال‌الدین با روش آنان همسو نیست.

اینکه می‌گویند اولیاء خدا به کوه میگریزند که از چشم مردم پنهان باشند، چنین نیست. جایگاه آنان صدباره بالاتر از هر کوه است و پای خود را بر چرخ هفتم می‌نهند. برای چه کوه نشین و دور از مردمان باشند، آنان صد دریا و کوه آن سوتر هستند.

نیازی ندارند که به سوی کوه بگریزند، (‌ آنان در سیر و سلوک حق چنان سرعت و شتاب دارند) که کُرّهٔ فلک در پی آنان می‌دود و صد باره نعل ریخته ( در اینجا صنعت ایهام زیبایی به کار برده است: کُرهٔ آسمان به یک کرّهٔ اسب تشبه شده است) و به گَردِ جان هم نرسیده، پس از آن لباس کبود( رنگ آسمان) سوکواری پوشید. اگر پری از نظرها پنهان است، آدمی نزد عاقلان آدمی صد باره پنهان‌تراست. جائی که آدمی در نزد عاقلان چنین پنهان است، پس آن آدم که برگزیدهٔ عالم غیب است از آن هم پنهان‌تر است.

برداشت من از این شعر

در شعر دو بیت کلیدی هست که در تفسیرهای مثنوی چندان به آن توجه نشده است.

یکی «چرخ گردید و ندید اوگرد جان». مفسران جان را به ولی تفسیر کرده‌اند.

باید دید که منظور مولانا از جان چیست، آیا مولانا برای تنگی قافیه به این واژه روی آورده است یا خیر.

دوم واژهٔ آدم و آدمی و سخت پنهان بودن آدم و آدمی است. مفسران این را هم به اولیاء خدا تفسیر کرده‌اند. چرا چنین تفسیری کرده‌اند؟ چون آسان گیر هستند و تفسیر آماده را از دکان صوفیان مرید پرورگرفته‌ و به خورد خود و دیگران داده‌اند. و همین سبب بسته شدن راه اندیشه گردیده است. ادیبان ما هم زحمتی به خود نداده‌اند که ببینند که در این هشت بیت چقدر پیچیدگی وجود دارد. اینجا گرچه مثنوی است ولی اگر آن را مانند غزل چند لایهٔ حافظ بخوانیم و روی آن اندیشه بکنیم، راه اندیشه گشوده خواهد شد تا به ژرفایی آن نگاهی بیاندازیم. ظاهر موضوع بحث بر سر ولی است که باب طبع صوفیان پخته خور است. اما اگر دقت بکنید خواهید دید که ولی مساله درجهٔ سوم بحث است. مساله نخست جان است، دوم آدم است و سوم ولی است. ولی هر سه به هم تبدیل می‌شوند مانند هفت مرد و هفت شمع و درخت داستان دقوقی.

نکته این است که آنچه مولوی، سنائی، عطار و دیگر بزرگان ما از آدمی گفته‌اند بسیار ژرف است و قرنهای بیشتری طول خواهد کشید تا در بارهٔ عظمت آن اندیشه بکنیم. هزاران در هزار کتاب و مقاله در جامعه شناسی، انتروپولوژی و امثال آن نوشته‌اند و می‌نویسند چه چیزی از آدم به دست داده‌اند؟ دست آورد انان رفتار شناسی آدم سترون بی روح بی اندیشه کالابرگی است.

رضا از کرمان در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۴۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹:

صد جا چو قلم میان ببسته تُنگ شکر معسکری را

سلام 

  معسکر درلغت به معنای  لشکرگاه است که در اینجا با این معنی کاربرد ندارد وطبق نظر فرهنگ دهخدا  معسکر مکرم از شهرهای قدیم خوزستان است که از نظر تولید شکر مرغوب سر آمد سایر نقاط بوده . 

  

رضا از کرمان در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۱۹ دربارهٔ عطار » خسرونامه » بخش ۴ - در فضیلت امیرالمؤمنین عمر فاروق:

 مدیریت محترم سایت سلام 

  لحضه ای  در بیت چهارم  وچراغی  در بیت نهم صحیح است لطفا اصلاح بفرمایید.

کوروش در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۶:۱۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۵ - تشبیه صورت اولیا و صورت کلام اولیا به صورت عصای موسی و صورت افسون عیسی علیهما السلام:

تو ز دوری دیده‌ای چتر سیاه

 

یک قدم فا پیش نه بنگر سپاه

 

چتر سیاه چیست

کوروش در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۶:۱۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۵ - تشبیه صورت اولیا و صورت کلام اولیا به صورت عصای موسی و صورت افسون عیسی علیهما السلام:

در کف حق بهر داد و بهر زین

 

قلب مومن هست بین اصبعین

 

منظور از داد و زین چیست

 

 

رضا ضَحاکی راحت در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۲:۰۹ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۳ - در پند و اندرز و مدح پیامبر بزرگوار:

بیت سبزدهم:

در این رصدگه خاکی، چه خاک می‌بیزی؟!
نه کودکی، نه مقامر، ز خاک چیست تو را؟

 

 

 

چرا به دنیای خاکی خود را آلوده می کنی ؟ تو که نه کودکی و نه مقامر (قمار باز) .
حاصل این بیختن (غربال کردن) خاک چیست؟

 

 

رضا ضَحاکی راحت در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۵۶ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۳ - در پند و اندرز و مدح پیامبر بزرگوار:

بیت دوازدهم:

از این سراچۀ آوا و رنگ پی بگسل/
به ارغوان ده رنگ و به ارغنون آوا/

از دنیای پُر آواز و رنگارنگ رها شو ،رنگارنگی دنیا را به ارغوان و آواز را به ارغنون واگذار کن ،
مفهوم کلی بیت : ای انسان خردمند تو از همه دنیا بالاتری نباید اسیرِ دنیا طلبی شوی.

ارغنون= از قدیمی ترین سازهای یونان باستان

زهرا غلامی اصل در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۱۳ در پاسخ به بیداد دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۷:

درود بر شما.

الف رسته در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۵۰ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۳ - تفسیر این خبر مصطفی علیه السلام کی للقران ظهر و بطن و لبطنه بطن الی سبعة ابطن:

نُبی = قرآن

بطن چهارم قرآن را کسی جز خدای بی‌نظیر نادیدنی ندید

۱
۶۰۵
۶۰۶
۶۰۷
۶۰۸
۶۰۹
۵۶۵۸