گنجور

حاشیه‌ها

سام در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۰۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵:

بیت دوم:

هـر سـاعـت از نـو قبله‌ای بـا بت پرستی مـی‌رود تـوحـید بـر مـا عـرضـه کن تا بشکنیم اصنام را

معنای بیت دوم:

در این عالم که سراسر بت پرستی است، هر لحظه قبله­ای تازه پیدا می­کنم، یگانه پرستی را به ما نشان بده تا تمام بت­ها را بشکنیم.

نکات و معانی:

ساعت: لحظه.

اصنام: ج صنم: بت.

تناسب: قبله، بت، توحید و صنم.

عرضه کردن: نشان دادن.

سام در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۰۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵:

بیت نخست:

بـرخـیـز تـا یک سـو نهـیـم این دلق ازرق فام را بـر بـاد قـلاشـی دهـیم ایـن شـرک تقـوا نام را

معنای بیت نخست:

بیا تا این لباس کبود رنگ را کنار بگذاریم و این ریاکاری و این شرک و گناهی که نام پرهیزگاری بر آن گذاشته­ ایم را بر باد دهیم.

نکات و معانی:

 یک سو نهادن: کنار گذاشتن.

دلق: خرقه، لباس.

ازرق فام: کبود رنگ.

برباد دادن: نیست و نابود کردن.

قلاشی: رندی، عیاری، باده پرستی.

باد قلاشی: اضافه تشبیهی.

تضاد: شرک، تقوا.

تضاد: برخیز و نهادن.

جناس: نام و فام.

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۳۸ دربارهٔ نشاط اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۸:

که در این خانه ، حجاب است تنم

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۳۶ دربارهٔ نشاط اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۸:

که رهی نیست به سویِ وطنم

باربد ریاحی در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۱۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۸:

اشکالات عجیبی میبینم توی اشعار که من رو بر آن داشت که ثبت نام کنم و اشکالات عروضی و وزنی و نوشتاری و غلط های تاریخی رو درست کنم. 

نکته اول : هرجا که ملاقات دویارست اثر تست

نوشتن است وزن رو خراب کرده باید دویارست نوشته بشه.

نکته دوم: بیازارم ازآن گوش که آواز نی اشنود صحیح می باشد در حالیکه شما نوشتید نیاشنود! این بس عجیب و خنده داره چون صحبت سر شنیدن آوای نی بوده اصلا واژه نیاشنود غلط املاییه! 🤣

نکته سوم: این چرخ همی گردد و بی آب نگردد تا سر نبود پای کجارفت به پایی. در حالی که شعری که شما نوشتی اصلا نه وزنش درسته نه ادوات بکار رفته!

 

 

 

 

فرخنده قربانی در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳:

درود، به دلیل علاقه زیاد به حضرت حافظ، سعی کردم شعری بگم در قالبی شبیه به شعرای ایشون و در مورد آنچه که به نظرم حقیقت حافظاینگونه بوده است. 

 

‍ #حافظ

حافظا قلب تو گویی معدن اسراربود
باملائک بهتراز اهل زمین او یاربود

شعر تو گویای حال وفال هر آدم بود
راه تو تاساکنان آسمان هموار بود

توچه کردی که زکات آن همایون مشربت
خوشدلی وکامرانی و رضای یار بود

درکنارت خلوت یاران چه زیبا می نمود
نغمه ی چنگ ونوا با ساغری سرشار بود

درمیان عرشیان شور وشری افکنده شد
بهر میلاد عظیمت،جملگی را کار بود

#فرخنده_قربانی_مقدم
T.me/nasrosher

 

جهن یزداد در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۱۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گرشاسپ » بخش ۲:


این هم از فردوسی نیست  نزد فردوسی جادو  بچم افسونگر است
چپ و راست گفتی که جادو شدست

به آورد تازنده آهو شدست

جهن یزداد در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۰۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گرشاسپ » بخش ۲:

این بیتهای سست و عربی دار هم از فردوسی نیست

 

تنش پرنگار از کران تا کران

چو داغ گل سرخ بر زعفران

همی رخش خوانیم بورابرش است

به خو آتشی و به رنگ آتش است


چنان گشت ابرش که هر شب سپند

همی سوختندش ز بیم گزند

سستی انها جار میزند که از  فردوسی نیست

 

جهن یزداد در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۰۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گرشاسپ » بخش ۲:

سیه چشم و افراشته گاودم
سیه خایه و تند و پولادسم 

جهن یزداد در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۰۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گرشاسپ » بخش ۲:

انچه به باور من درست مینماید اینست

چنین تا ز کابل بیامد زرنگ
فسیله همی تاخت از رنگ‌رنگ
یکی مادیان تیز بگذشت خنگ
برش چون بر شیر و کوتاه لنگ
دو گوشش چو دو خنجر آبدار
بر و یال فربه میانش نزار
یکی کره از پس به بالای او
سرین و برش هم به پهنای او
سیه چشم و افراشته گاودم
سیه خایه و تند و پولادسم
چو رستم بران مادیان بنگرید
مر آن کرهٔ پیلتن را بدید
کمند کیانی همی داد خم
که آن کره را بازگیرد ز رم
به رستم چنین گفت چوپان پیر
که ای مهتر اسپ کسان را مگیر
بپرسید رستم که این اسپ کیست
که دو رانش از داغ آتش تهیست
چنین داد پاسخ که داغش مجوی
کزین هست هر گونه‌ای گفت‌وگوی
خداوند این را ندانیم کس
همی رخش رستمش خوانیم و بس
سه ساله ست و تا این به زین امده است
به چشم بزرگان گزین امدست
چو مادرش بیند کمند سوار
چو شیر اندرآید کند کارزار
بینداخت رستم کیانی کمند
سر و گردنش اندر امد ببند
بیامد چو شیر ژیان مادرش
همی خواست کندن به دندان سرش
بغرید رستم چو شیر ژیان
از آواز او خیره شد مادیان
یکی مشت زد نیز بر گردنش
کزان مشت برگشت لرزان تنش
بیفتاد و برخاست برگشت از اوی
بسوی گله تیز بنهاد روی
بیفشارد ران رستم زورمند
برو تنگتر کرد خم کمند
بیازید چنگال گردی بزور
بیفشارد یک دست بر پشت بور
نکرد ایچ پشت از فشردن تهی
تو گفتی ندارد همی آگهی
بدل گفت کاین برنشست منست
کنون کار کردن به دست منست
ز چوپان بپرسید کاین اژدها
به چندست و این را که خواهد بها
چنین داد پاسخ که گر رستمی
برو راست کن روی ایران زمی
مر این را بر و بوم ایران بهاست
برین بر تو خواهی جهان کرد راست

لب رستم از خنده شد چون بسد

همی گفت نیکی ز یزدان سزد

به زین اندر آورد گلرنگ را

سرش تیز شد کینه و جنگ را

گشاده زنخ دیدش و تیزتگ

بدیدش که دارد دل و تاو و رگ

کشد جامه و خود و کوپال او

تن پیلوار و بر و یال او

دل زال زر شد چو خرم بهار

ز رخش نوآیین و فرخ سوار

در گنج بگشاد و دینار داد

از امروز و فردا نیامدش یاد



کوروش در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۶:۰۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۷ - جواب طعنه‌زننده در مثنوی از قصور فهم خود:

نه بگیرم گفت و پند آن حکیم

 

دل نگردانم بهر طعنی سقیم

 

منظور از حکیم کیست

کوروش در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۶:۰۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۷ - جواب طعنه‌زننده در مثنوی از قصور فهم خود:

من کلام حقم و قایم به ذات

 

قوت جان جان و یاقوت زکات

 

تفسیر و معنا لطفا

کوروش در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۵:۵۵ در پاسخ به رضا دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۶ - تفسیر یا جبال اوبی معه والطیر:

آیه ده سوره سبا

برگ بی برگی در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۵:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹:

خُرَّم آن روز کز این منزلِ ویران بروم

راحتِ جان طلبم وز پِیِ جانان بروم

غزل گرچه اشاره می کند به واقعه‌ای تاریخی که تبعیدِ حافظ از شیراز به شهرِ یزد می باشد، اما دیگر ابیات نشانگرِ این است که با غزلی عارفانه روبرو هستیم و حافظ از این اتفاقِ نیز بهره برده، با مضمون سازیِ بی نظیرش زندانِ تاریکِ ذهن را به شهرِ یزد که شهری ست خشک و کویری مانند کرده و شهرِ شیراز که شهرِی آباد و سرسبزِ است را به جانِ اصلیِ یا موطنِ انسان، و آن روزی که توفیقِ رخت بربستن از این زندانِ تاریکِ اسکندر و بازگشت به موطنِ اصلیِ او یا هر انسانی دست دهد روزی خُرَّم و موجبِ سرسبزی و شادمانی خواهد بود، منزل که دارای ایهام است بیانگرِ این مطلب است که انسان که از جنسی ورایِ ماده است پس از پای گذاشتن در این جهان ناگزیر از ورودِ تبعید گونه به ذهن است تا شرایطِ زیستِ خود را با جهانِ ماده تطبیق دهد و چاره ای جز این ندارد اما این نیز منزلی از منازلِ کمالِ انسان است که باید پشتِ سر گذاشته و از پِیِ جانان برود، یعنی در منازلِ دیگر به راهِ خود ادامه دهد تا به جانان یا اصلِ خداییِ خود برسد. حافظ این بازگشت از ذهن به موطنِ اصلی را علاوه بر اینکه حرکت از منزلِ زندانِ ذهن بسویِ منزلِ بعدی ست که ناگزیر از انجامِ آن می باشد، آنرا موجبِ راحتی و آرام و قرارِ جان می داند، یعنی مادامی که انسان پس از ده سالی که از حضورش در این جهان می گذرد اگر از منزلِ ویران و کویریِ ذهن برنخاسته و آهنگِ حرکت بسویِ جانان یا جانِ اصلیِ خود نکند در رنج و بیقراری خواهد بود.

گرچه دانم که به جایی نبرَد راه غریب

من به بویِ سرِ آن زلفِ پریشان بروم

عارفان هجران و جدا افتادنِ انسان از جانان را غربتی می دانند که پایانی ندارد، یعنی وصال و رسیدنِ انسان به جانان یا اصلِ خود راهی ست بینهایت و حافظ می فرماید اگر چه او می داند وصلی به آن معنایِ ذهنی درکار نیست و این غریبِ سرگشته راه به جایی نمی بَرَد و پایانی بر آن راه متصور نیست، اما به بوی سرِ آن زلفِ پریشان به راهِ خود ادامه می دهد، بویِ دارای ایهام است که علاوه بر معنیِ به امیدِ اینکه، معنایِ بو و شمیم را نیز می رساند، زلف در اینجا همین جهانِ ماده است و کَثَرات و زیبایی هایِ آن را نیز شامل می شود و این زلف پریشان است، یعنی انسان ناچار است بوسیلهٔ همین دیدی که پریشان است و جهان را می بیند راهِ خود را در پِیِ جانان بازشناخته و به بوی و بسوی او حرکت کند دشواری هایِ راه نیز اینجاست، یعنی با اینکه انسان قرار است از منزلِ ویرانِ ذهن بسویِ موطنِ اصلیِ خود حرکت کند تا به جانان برسد اما باز هم با کمکِ همین ذهن و بکارگیریِ حسِ بوییدنِ سرِ زلف و از طریقِ این جهانِ مادی ست که باید راهِ خود را باز شناسد و ابزارِ دیگری برای این کار در اختیار ندارد.

دلم از وحشتِ زندانِ سکندر بگرفت

رخت بر بندم و تا مُلکِ سلیمان بروم

زندانِ اسکندر یا همان مدرسهٔ ضیاییه، بنایی تاریخی که امروزه می شناسیم و در شهرِ یزد واقع شده است هیچ شباهتی به زندان ندارد و ممکن است در روزگارِ حافظ به عنوانِ مدرسه ای دینی مورد استفاده قرار می گرفته که حافظِ تبعیدی نیز ملزم به حضور در آن بوده است، می توان تصور کرد سخت گیری های مذهبی در این مدرسه آن را به این نام مشهور کرده باشد، به هر حال حافظ این مکانِ وحشت آفرین و دل گیر را به همان منزلِ ویرانِ ذهن و نمادِ شهرِ خُشک و کویر گونهٔ ذهن تشبیه کرده است که اگر کسی راحتِ جان می طلبد و در پِیِ دیدارِ جانان است باید رخت بربندد، از آن بیرون بیاید و به شیراز که شهری سرسبز و نمادِ مُلکِ سلیمان یا فضای بینهایتِ عالمِ معنا و موطنِ اصلیِ انسان است بازگردد. رخت یعنی اسباب و اثاثیه و رخت بربندد یعنی به یکباره از زندانِ وحشتناکِ ذهن که با سبب های ذهنی کار می کند نقلِ مکان کند.

چون صبا با تنِ بیمار و دلِ بی طاقت

به هوا داریِ آن سروِ خرامان بروم

در ادامه حافظ که تشخیص می دهد آنچه موجبِ دلگیری و غمِ او یا به عبارتی بیماریِ روانِ او شده و بدونِ تردید می تواند منجر به بیماریِ جسمِ او هم بشود همین زندانِ ذهنِ سکندری ست،‌ پس‌ اکنون با این آگاهی دلش بی طاقت شده و هر لحظه در آرزوی بازگشت به مُلکِ سلیمان در تب و تاب است تا همزمان از بیماریِ روان و جسم رهایی یابد، در مصراع دوم سروِ خرامان همان جانِ اصلیِ انسان است که با خرامیدنش دلِِ انسان را برده و عاشقِ خود می کند،‌ یعنی با دلربایی انسانِ دردمند را بسویِ خود جذب می کند، پس با جوانه زدنِ عشق است که عاشق با اشتیاقی که دارد همچون بادِ صبا به هوا داریِ آن سروِ خرامان می رود تا با پیوستنِ به اصلِ خود از درد و غمهایِ دل و همچنین از بیماریِ تن و جسم رها و آزاد گردد.

در رهِ او چو قلم گر به سرم باید رفت

با دلِ زخم کَش و دیدهٔ گریان بروم

قلم تا سر نگون نشود قابلیتِ نوشتن نمی یابد، پس‌ حافظ ضمنِ اینکه تأکید می کند باید به سَر و با اشتیاق در پِیِ جانان یا هواداریِ سروِ خرامانِ خود برود، بلکه باید سرِ ذهنیِ خود را نیز زیرِ پا بگذارد تا موفق به دیدار  و وصالش گردد، در مصرع دوم زخم کشیدن کنایه از تحملِ دردهایی هستند که عاشق برای رها شدن از سرِ ذهنیِ خود باید متحمل شود چنانچه مولانا نیز سروده است" زخم پذیر و پیش رو، چون سپرِ شجاعتی /  گوش به غیرِ زِه مده تا چو کمان خَمانمت" پس‌حافظ با پذیرفتنِ مشتاقانهٔ درد و زخمِ ناشی از درد های رهایی و با دیدهٔ گریان که نشان از خلوصِ او در عاشقی دارد در پِیِ آن سروِ خرامان می رود.

نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی

تا درِ میکده شادان و غزلخوان بروم

اما آیا زخم کشیدن و تحملِ دردها کاری سهل و آسان است؟ بدونِ تردید چنین نیست، برای مثال پدر و مادری که عُمرِ خود را در راهِ خوشبختیِ فرزندِ خود صرف نموده اند اکنون که او مستقل شده و تصمیماتِ مهمِ زندگی بر عهدهٔ خودِ اوست می‌بینند که بر خلافِ میل و سلیقه‌ی آنان زندگی می کند و ارزشی برای ارزش هایِ آنان قائل نیست، پذیرفتنِ چنین امری نیازمندِ تحمل و پذیرشِ غم و دردِ ناشی از آن است که حافظ نذر می کند که اگر روزی از اینگونه غم ها با سربلندی آزاد شود، تا درِ میکده عشق شادمان و غزلخوان برود، یعنی در خواهد یافت که با دریافتِ مِیِ عشق می تواند از باقیماندۀ دلبستگی های خود رها شود و غمِ آنها را نیز از سر بگذراند.

به هوا داریِ او ذَرِّه صفت رقص کنان

تا لبِ چشمهٔ خورشیدِ درخشان بروم

هوا داری یعنی هوا و آرزویِ چیری و یا کسی  را داشتن که نباید با هواداری به معنیِ جانبداری اشتباه شود، پس حافظ مثالِ ذره ای را می زند که در شعاعِ نور دیده می شود و چرخ زنان بالا می رود، و می فرماید بدونِ شک او یا انسان که از ذره کمتر نیست هم باید صفتِ او را داشته باشد و رقص کنان بالا رفته و تعالی یابد تا جایی که لبِ چشمهٔ خورشیدِ درخشان یا در سرِ کویِ جانان رفته و از آبِ زندگی بخشش نوشیده و به عشق زنده شود.

تازیان را غمِ احوالِ گران باران نیست

پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم

تازیان نمادِ انسانهایِ بیگانه با عشق است که درکی از سنگینیِ بارِ امانتی که آسمان در الست بر دوشِ انسان گذاشته است ندارند، لاجرم غمی که عاشقان دارند و احوالِِ آنان نیز برایشان اهمیتی ندارد، پس‌ حافظ به پارسایانِ پارسی یعنی عاشقانی چون فردوسی و سنایی و عطار و مولانا و سعدی می اندیشد و از آنان مدد می طلبد تا با راهنمایی هایِ آن بزرگان خوش و آسانتر راهِ عاشقی را ادامه دهد.  

ور چو حافظ ز بیابان نبرم رَه بیرون

همرهِ کوکبهٔ آصفِ دوران بروم

پس‌حافظ که در بیتِ قبل از عاشقان می خواهد تا از پارسیانِ پارسا و بزرگانِ عرفانِ ایرانی مدد و یاری بجویند تا خوش و آسان طیِ طریق کنند در اینجا با فروتنی خود را عاشقی می داند که در بیابان راه را گُم کرده است، پس اگر قصدِ یافتنِ راه را دارد باید با نظر بر کواکبی که آصفِ دوران برای او ترسیم کرده است راهِ برون رفت از این بیابان را بیابد، این بیت می تواند مدحِ وزیری باشد که حافظ با ابتکارِ خود هر دو منظور را به مخاطب می رساند، آصف وزیرِ دانشمندِ سلیمان بود بگونه ای که پس از او نیز هر وزیرِ دانشمند و کاردانی که بر سرِ کار می آمد او را آصفِ دوران می نامیدند، ضمنِ اینکه این مدح موجبِ دور ماندن از اصلِ مطلب که بهرمندیِ سالکِ گم کرده راه از راهنماییِ پیری معنوی ست نمی‌گردد.

 

 

 

 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۰۴ دربارهٔ آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۶۸۲:

جان  به قربان شَودَت ، در گذر از تقصیرم

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۴۳ دربارهٔ آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۶۸۲:

که به قربان شَومَت ، در گذر از تقصیرم

الف رسته در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۳۸ در پاسخ به ر.غ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲ - تفسیر خذ اربعة من الطیر فصرهن الیک:

دل‌هایِ سَوی = دل‌های راست و درست و پاک.

در نسخهٔ کاغذی در پای صفحه چنین است. در نسخهٔ نیکلسون همچنین است. در برخی نسخه‌های خطی آمده است : چون امیر جمله دلها می‌شوی. که خود نشان می‌دهد  تحریف شده است چون معنی آن با بیت‌های دیگر  همخوانی ندارد.

صادق سالک در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۳۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۷:

با توجه به اینکه در نهایت پدر خودش یعنی نزدیک ترین فرد به سهراب، اون رو می کشه.

صادق سالک در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۳۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۷:

نباشی بس ایمن به بازوی خویش
خورد گاو نادان ز پهلوی خویش

با سلام و عرض ادب

معناش کاملاً مشخصه

منظورش اینه که آقا سهراب به زور بازو هات مغرور نشو چون میخوای با این بازو هات دشمن رو زمین بزنی اما آخرش از اطرافیانت ضربه میخوری.

همانطور که گاو خبر نداره که آخرش کسی سرش رو می بره که پهلوی او بوده و بزرگش کرده.

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۲۷ دربارهٔ نیر تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۹۹:

دوش چون جان اش ، کشیدم تنگ خُوشخُوش در کنار،

۱
۶۰۴
۶۰۵
۶۰۶
۶۰۷
۶۰۸
۵۶۵۸