سیدمحمد جهانشاهی در ۱ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۲۸ دربارهٔ خالد نقشبندی » غزلیات » غزل شماره ۲۲:
هر آن کو آینه می سازد ، اسکندر نخواهد شد
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۲۷ دربارهٔ خالد نقشبندی » غزلیات » غزل شماره ۲۲:
سلیمانی نزیبد هر که را خاتم بوَد در کف،
کیوان کیوان در ۱ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۰۲ دربارهٔ سعدی » گلستان » دیباچه:
درست: قسیمٌ جسیمٌ بسیمٌ وسیم. نسیم غلطه، بسیم درسته به معنای گشادهرو.
سیّد محس سعیدزاده در ۱ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۴۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۷ - آمدن دوستان به بیمارستان جهت پرسش ذاالنون مصری رحمة الله علیه:
ازبیت 1389 تا بیت 1432 دفتر دوم مثنوی که دراین سایت بخش بیست وهفتم عنوان شده دست کم چهار نکته کلیدی ومهم درج گردیده است واینها عبارت انداز:
اول-نزاع ابدی وذاتی میان عارف وعامی (وعامی هم شامل هرکسی به جز عارف است؛ولو اعلم علما دهر وافقه فقهای عصرباشد.شامل فیلسوف ومتکلم وامام وخلیفه وسلطان ورجال سیاسی وغره،همه هست.هرچند -که بتعبیر خود این طبقات-جزو خواص اند ولیکن برحسب درجات عوامی به مقیاس سطح وکف توده،مراتب بالاتری دارند)ملای رومی درابیات اولیّه این بخش بیست وهفتم به این نزاع وخوفی که ازیکدیگر دارند،تصریح میکند ومیگوید عرفا ازخوف عوام همیشه پنهان شده اند
یوسفان ازرشک زشتان مخفی اند
کزعدو خوبان درآتش میزیند
هرچند که برخی ازآنان قادر نبوده اند برتوسن شور عرفان ومرکب معراج انسانی لگام بزنند ومثل ذوالنون ومنصور به دار ودیوار کشانده شده اند.آتش شورِ جنون آلود ذوالنون ریش عوام رابرمیکند وعوام تصمیم میگیرند که اورابه شکلی بسوزانند.(تمثل به افسانه آتش نمرود وابراهیم).
خلق را تاب جنون اونبود
آتش او ریشهاشان میربود
چونکه درریش عوام آتش فتاد
بندکردندش به زندانی نهاد
دوم-ازطریق مسبّب یا اثر یامعلول به سبب وموثّر وعلّت پی میبرد وبه ما می آموزد.وقتی منصور اعدام میشود بدانید که حاکم جامعه ومفتی وامام جامعه ورجال علم ودین وسیاست همه موافق قتل او بوده اندوازعرفان هیچ نمیدانسته وعوام محض بوده اند.به قول حافظ:
تحصیلِ عشق و رندی آسان نمود اول
آخر بسوخت جانم در کسبِ این فضایل
حَلّاج بر سرِ دار این نکته خوش سُراید
از شافعی نپرسند امثالِ این مسائل
امام شافعی موسس فقه شافعیّه،ازاین فضائل هیچ نمیداند وعوام است.به آسانی به قتل منصور اشاره میکند یارضایت میدهد.به این ابیات توجه کنید:
چون قلم دردست غدّاری بود
عاقبت منصوربرداری بود
چون سفیهان راست این فروکیا
لازم آیدیقتلون الانبیا
انبیارا گفته قومی،راه گم
ازسفه؛انا تتطیّرنا بکم
سوم-ملای رومی نیروهای متنوع وگاه متضاد درون جان (ذهن)آدمی را به بیشه زاری تشبیه کرده که هزارن گرگ وخوک وو.درآن گرد آمده هریک درجایی لانه گزیده اند.هیچ کس هم مستثنی نیست.
بیشه ای آمد وجودآدمی
برحذر شوزین وجود ار زان دمی
دروجودما هزاران گرگ وخوک
صالح وناصالح وخوب وخشوک
حکم آن خورا است کان غالب تراست
چون که زر بیش ازمس آمد، آن زر است
دروجود ما،اگر صفات انسانی غلبه کند،انسان ایم وگرنه حیوان.بل که به تعبیر قرآن دون مرتبه ترازحیوان.صفات صالح،صفات ناصالح، صفات خوب وصفات زشت،پاک ونجس،طیّب وخبیث،مثل تلخ وشور وشیرین به هم درآمیخته واین نظم تاابد ادامه دارد
رگ رگ است این آب شیرین وآب شور
درخلایق؛ میرود تا نفخ صور
بنابراین آدم کامل که فقط (صد درصد)صلاح وخوبی وپاکی ..باشد خلق نشده،اصلا.با چنین نگاه نظریّه انسان کامل پوچ ازآب درمی آید؛چنانکه نظریّه عصمت مخدوش ونامعقول جلوه میکند.
چهارم-خیر وصلاح وکینه ومهر وخشم وهرآنچه دردرون فرد فرد ما هست،قابل انتقال به فرد وافراد دیگر ازآدمی وحتی افرادی ازحیوانات است.ملا عقیده دارد ازدل به دل روزن است.
میرود ازسینه ها درسینه ها
ازره پنهان صلاح وکینه ها
بل که خود ازآدمی درگاو وخر
میرود دانایی وعلم وهنر
این نکته ها ونکات ظریفتر ودقیقتر دیگر این ابیات،چیزی بود که به نصریح واشاره اش می ارزید.
سحر در ۱ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۱۷:۰۶ در پاسخ به برگ بی برگی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱:
🌹
حامد محمدی در ۱ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷:
سلام
محمدرضا شجریان در مراسم خاکسپاری استاد بنان این شعر رو بسیار زیبا اجرا کرده اند.شنیدن این اجرا بسیار دلنشین است
تارا اکبرزاده در ۱ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۳۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۲۱:
درود
خوانش ها افتضاح و پر از اشتباه خوانداری!
اغلب ساختار جملات و تقدم و تاخر آن در خوانش رعایت نمی شود در نتیجه مفهوم هم اغلب از دست شنونده به در می رود. گنجور با این اعتباری که نتیجه زحمات بی دریغ دست اندرکاران است، باید تیمی قوی برای خوانش متون داشته باشد به ویژه برای شاهنامه سترگ.
فرهود در ۱ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۲۳ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب ابن الملک و اصحابه » بخش ۷:
سخنی سخته است به شاهین خِرد
یعنی:
سخنی درست و سنجیده است آزموده خرد.
سخته: سنجیده و وزنشده
شاهین در اینجا یعنی چوب ترازو. (برهان قاطع) یا آنچه از چوب یا آهن سازند و بر هر سر آن یک کفهی ترازو آویزند. (فرهنگ سروری) (آنندراج)
جلال صادقی در ۱ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۳۷ دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۱ - آغاز سخن:
توصیه میکنم شرح و تفسیر چند بیت از این شعر زیبا رو که در برنامه معرفت توسط دکتر دینانی ( البته از باب فلسفه و عرفان) به اون پرداخته شده گوش بدید که خالی از لطف نیست و زیبایی این شعر رو چند برابر میکنه.
جلال صادقی در ۱ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۳۳ در پاسخ به محمدرضا دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۱ - آغاز سخن:
درود بر شما.
مشکل موزونی پیدا نمیکنه. اما اگر جابجا بشه دیگه ابتدای سخن با نام خداوند شروع نمیشه.
جلال صادقی در ۱ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۲۵ دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۲ - (مناجات اول) در سیاست و قهر یزدان:
جناب دکتر دینانی در برنامه معرفت چند بیت از این شعر زیبا رو به خوبی شرح و تفسیر کردند.
Mahnam Najafi در ۱ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲:
من نسخهی دیگری از این شعر را جایی خواندهام؛ ترتیب ابیات فرق کرده است و دو بیت اضافه دارد. احیاناً منبع این نسخه از شعر را میشناسید؟
دوش آگهی ز یارِ سفر کرده داد باد/ من نیز دل به باد دهم، هر چه باد باد
در چینِ طرهٔ تو دل بیحِفاظِ من/ هرگز نگفت مسکنِ مألوف یاد باد
دلخون شدم به یادِ تو هر گَه که در چمن/ بندِ قبایِ غنچهٔ گل میگشاد باد
طرف کلاه شاهیت آمد به خاطرم/ آنجا که تاج بر سر نرگس نهاد باد
کارم بدان رسید که همرازِ خود کنم/ هر شام برق لامِع و هر بامداد باد
از دست رفته بود وجودِ ضعیفِ من/ صبحم به بویِ وصلِ تو جان بازداد، باد
امروز قدرِ پندِ عزیزان شناختم/ یا رب روانِ ناصحِ ما از تو شاد باد
تاریخ عیش ما شب دیدار دوست بود/ عهد شباب و صحبت احباب یاد باد
حافظ نهادِ نیکِ تو کامت بر آورد/ جانها فدایِ مردمِ نیکونهاد باد
رضا از کرمان در ۱ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۰۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۷ - شرح انما المؤمنون اخوة والعلماء کنفس واحدة خاصه اتحاد داود و سلیمان و سایر انبیا علیهمالسلام کی اگر یکی ازیشان را منکر شوی ایمان به هیچ نبی درست نباشد و این علامت اتحادست کی یک خانه از هزاران خانه ویران کنی آن همه ویران شود و یک دیوار قایم نماند کی لانفرق بین احد منهم و العاقل یکفیه الاشارة این خود از اشارت گذشت:
سلام
اگر صد چراغ خاموش یا روشن هم داشته باشی از یکدیگر جدایند و وحدتی بین آنها نیست
مرند = مرده اند ،خاموشند
بیستند = ایستادهاند ،کنایه از روشن بودن
رضا از کرمان در ۱ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۳۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۸ - بقیهٔ قصهٔ بنای مسجد اقصی:
سلام
هر تکه سنگی که از کوه جدا میشد یا میشکست علناً میگفت اول مرا برای ساخت مسجد ببرید
در ابیات بعدی داره میگه که اجزای آن مسجد مرده نبودند وروح داشتند مثل دیوارهای بهشت وسنگها بدون حمال می آمدند وخود تمایل به مشارکت در ساخت مسجد را داشتند
مقصود کلی از این ابیات شاید این است که همانگونه که تن آدمی به وجود روح زنده است سرای آخرت هم با حضور و وجود خداوند وطاعت مومنان زنده است .
شاد باشی
رضا از کرمان در ۱ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۲۲ در پاسخ به شایان دربارهٔ کمالالدین اسماعیل » رباعیات » شمارهٔ ۴۲۳:
سلام آقا شایان دوست عزیزم
بنده شکی در اطلاعات عمومی شما ویا قصد جسارت نداشتم و منظور تنها مهر تاییدی بر حاشیه شما بود از مصاحب شما خرسندم
نکتهای که در اینجا آدمی را متاثر میکنه اینه که یک تصمیم اشتباه از طرف حاکمان، برای مردم چه فجایع اسف باری را به ارمغان میاره وشاهد این گونه خودسری وحماقت از سوی متولین امور حکومتی در طول تاریخ کم نیست تاریخ همیشه در حال تکراره فقط شخصیتهای آن عوض میشن و همیشه این مردم عادی کوچه وبازار تبعات این تصمیمات را با جان ومال خود پرداختند کاش کمی از این استاد بزرگ (تاریخ) درس میگرفتیم .
شاد باشی
فرزاد حسینی در ۱ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۰۴:۱۶ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » بدایع الجمال » شوقیات » شمارهٔ ۱۹۷:
مصراع نخست بیت ۷ به نظر میرسد باید این گونه اصلاح شود:
پر کن قدحی زهر هلاهل که به یک دم
برگ بی برگی در ۱ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۰۳:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۵:
یا رب آن آهویِ مُشکین به خُتن باز رسان
وآن سهی سروِ خرامان به چمن باز رسان
با نگاهی اجمالی به چهار بیتِ آغازینِ غزل می پنداریم دعا و نجواهایِ سالکِ راه رو یا پیری وارسته است که با خداوند یا رَبِّ خود نجوا می کند و با تمثیل هایی از رَبِّ خود می خواهد تا آن یارِ سفر رفته اش بازگردد و او به عشق یا خداوند زنده گردد، اما چون نیک و عمیق تر بنگریم در خواهیم یافت که حافظ قاصداََ بگونه ای مضمون سازی کرده است تا در هر یک از این چهار بیت اشکالاتِ اساسیِ اینگونه دعا و درخواست ها خود را نمایان کنند، پس در این بیت شبهه و پرسشی پدیدار می گردد که مگر آهویِ مُشکینِ معروف که از نافه اش مُشک به بیرون تراوش می کند زیستگاهی بجز دشت و سرزمینِ خُتن دارد که سالکِ شاعر با چنین مثالی تقاضایِ بازگرداندنِ معشوق و یارِ خود را از خداوند دارد؟ و همچنین در مصراع دوم مگر نه اینکه سهی سروِ خرامان پیوسته در چمن بسر می بَرَد؟ پس او نیز جایی بیرون از چمن نرفته است که سالک از پروردگارِ خود می خواهد تا او را باز رساند. حافظ در بیتی دیگر می فرماید؛
عارفی کو که کند فهم زبانِ سوسن که چرا رفت و چرا باز آمد
دلِ آزردهٔ ما را به نسیمی بنواز
یعنی آن جانِ ز تن رفته به تن باز رسان
دلِ آزرده یعنی دلی آسیب دیده، و نسیم می تواند استعاره از نفخهٔ الهی باشد که چون مشامی را می نوازد همچون دَمِ مسیحایی جانِ بیرون رفتهٔ مردگان را به تن باز می گرداند، پس بار دیگر سالک یا عارف به تمثیل و استعاره متوسل می گردد تا بر مبنایِ ذهن تقاضای بازگشت معشوق یا اصلِ خدایی خود را داشته باشد اما مگر دلِ سالک می تواند آزرده باشد و اگر هم آزرده و آسیب دیده است مگر کارِ خداوند است که بلادرنگ تنِ همچون مردگانِ انسان را با دَمِ مسیحاییِ خود زنده کند؟ پس نقشِ انسان و دلِ آزرده چیست و آیا او نبایست به آبادانیِ دلِ آزرده اش همت گمارَد و سپس از خداوند تقاضایِ کمک و همکاری کند؟
ماه و خورشید به منزل چو به امرِ تو رسند
یارِ مه رویِ مرا نیز به من باز رسان
اشکالِ دیگری که در این نجوا و دعایِ سالک به چشم می خورد این است که خورشید و ماه قرار نیست به جایی برسند بلکه پیوسته در حرکت هستند و نه تنها ماه و خورشید، بلکه بفرمودهٔ قرآن کوه ها و همهٔ اجزایِ هستی از اتمها تا کهکشانها همواره در حرکتند و سکونشان مساوی ست با مرگ و نیستی، پس عارف نیز رسیدنی ندارد و تا بینهایت در راه است و کوشش برای گذار از منزلی به منزلِ دیگر، و همچنین در مصراع دوم یارِ مه روی جزوِ تعلقاتِ سالک یا انسان نیست تا بخواهد با وصلش همچون دیگر متعلقات به او نطر کند و احتمالن با داشتنش بر دیگران تفاخر کند. میبینیم که اینگونه دعاهای برآمده از ذهن خالی از اشکال نیستند و بنا بفرمودهٔ مولانا؛
"بس دعاها کو زیان است و هلاک وز کرم می نشنود یزدانِ پاک".
دیده ها در طلبِ لعلِ یمانی خون شد
یا رب آن کوکبِ رخشان به یمن باز رسان
لعلِ یمانی کنایه از چیزی بسیار با ارزش است که سالک با بازگشتِ کوکب و ستاره ی درخشانِ حضور و یا معشوقِ ازلی انتظار دارد به آن دست یابد، پس حافظ از زبانِ سالکی که گمان می بَرَد ناچار است با الفاظ و زبانِ ذهن با خداوند سخن بگوید و دعا کند ادامه می دهد دیده هایِ عُشاق در طلبِ لعلِ یمانی خون شد، در اینجا نیز در خواهیم یافت که سالک به خطا گمان می کند باید با خونِ دل خوردن چیزی را بدست بیاورد در حالیکه حافظ پیش از این تأکید نموده است؛" دولت آن است که بی خونِ دل آید به کنار"، پس در این بیت نیز سالک با ذهنِ خود دعا کرده و با خداوند سخن می گوید.
برو ای طایرِ میمونِ همایون آثار
پیشِ عنقا سخنِ زاغ و زغن باز رسان
طایر یا پرنده ای که میمون و خجسته است و آثار و نتایجِ کارش سراسر نیکبختی، می تواند همان هُدهُد یا راهنمایِ مُرغانی باشد که قصدِ دیدارِ عنقا یا سیمرغ را در سر می پرورانند، و عطار در منطق الطیر به آن پرداخته است، پس سالکِ طریقت از هدهد یا راهنمایِ طریقت می خواهد تا برای اطمینان هم که شده شرحِ حال و خواسته اش را برای آن سیمرغ بیان کند، دعا و خواسته هایی که با سخنِ زاغ و زغن شباهت دارد، یعنی به قارقارِ کلاغان می ماند که صدایی ناخوشایند دارند و همواره طلبِ چیزی می کنند، درواقع حافظ میفرماید بهتر است پویندگانِ طریقتِ مِهر اگر هم قصدِ دعایی دارند آن را به زبانی زیباتر، شبیه به آوا و نغمههای آسمانیِ بلبلانی چون حافظ بیان کنند.
سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات
بشنو ای پیکِ خبرگیر و سخن باز رسان
نخواهیم حیات یعنی حیات نخواهیم داشت، پس حافظِ شیرین سخن نحوهٔ سخن گفتن در محضرِ عنقا را به سالکِ طریقت آموخته و می فرماید سخنِ اصلی این است که کُلِ ابعادِ وجودیِ ما در گروِ آن وجودِ متعالی ست که عینِ حیات است و هستیِ مطلق، که بدونِ او اثری از حیات و زندگی در ما نخواهد بود، پس او از ما جدا نیست و همهٔ هستی یک نور است، و با اینکه گناهی بر انسان نیست تا با هر زبانی که می تواند او را بخواند و طلب کند، اما سخنِ خوشتر این است که بگوییم چیزی جز آن وجودِ مطلق نیست و ما نیستیم که بخواهیم او به ما باز گردد، هرچه هست هم اوست، و بنا به فرمودهٔ مولانا؛" چو اندر نیستی هستست و در هستی نباشد هست"، پس حافظ به پیکِ خبر گیر می گوید تا ما نیز بشنویم و از او می خواهد تا اگر به محضرِ عنقا شرفیاب شد این سخن را بجایِ طلب و درخواستهای ذکر شدهٔ قبلی به عرض برساند.
آن که بودی وطنش دیدهٔ حافظ یا رب
به مرادش ز غریبی به وطن باز رسان
اما اگرچنین است و بحثِ یگانگی ست و انسان باید آن هستی را جستجو کند که از او جدا نیست پس اینهمه ناله و آه و طلب از پِیِ چیست؟ حافظ عاملِ فراق و جدایی را پرده ای می داند که بر دیده و نگاهِ انسان کشیده شده و مانعی ست برای دیده شدنِ یار و اصلِ هستی که خودِ اوست، چنانچه در جایی دیگر اشاره می کند؛ " میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز"، و اینجا نیز می فرماید وطنِ خداوند یا زندگی جایی جز در دیدهٔ انسان نیست، پس از رَبِّ خود می خواهد تا با برطرف کردنِ حجاب و پردهٔ چشم، بنا به مُراد یا طلبِ حافظ یا هر انسانی از غریبی به وطنِ خود باز گردد. عرفا وقتی از واژهٔ رَبّ بجای خداوند استفاده می کنند درواقع اشاره می کنند به "الستَ بِرَبِّکُم"، و یا "ربُکمُ الذی خلَقَکُم مِن نَفسِِ واحده" که در قرآنِ کریم آمده است و حکایت از یگانگی و هم جنسِ بودنِ انسان با خداوند دارد یا بعبارتی آن آهویِ مُشکین هر لحظه در خُتن بسر می بَرَد و آن سروِ روان نیز سایه اش پیوسته بر چمن گسترده است.
کوروش در ۱ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۰۲:۲۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۹ - قصهٔ آغاز خلافت عثمان رضی الله عنه و خطبهٔ وی در بیان آنک ناصح فعال به فعل به از ناصح قوال به قول:
نفس حبس میشه از میزان علم حضرت مولانا
کوروش در ۱ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۰۲:۰۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۸ - بقیهٔ قصهٔ بنای مسجد اقصی:
در بنا هر سنگ کز که میسکست
فاش سیروا بیهمی گفت از نخست
یعنی چه ؟
احسان رحیمی در ۱ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۲۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۵: