گنجور

حاشیه‌ها

همایون در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۰۲ در پاسخ به رضا شاهی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۰:

با درود

تصحیح میکنم غزل بی ارزشی نیست بلکه سخن تازه ندارد غزل های ناب هرکدام نکته‌ای نو در خود دارد 

شهریار آریایی در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۱:

در مصراع نخست از بیت دوّم، باید به جای کلمه‌ی "خرمن" کلمه‌ی "خرقه" باشد. چون زاهد که "خرمن" ندارد که آتش بگیرد، بلکه "خرقه" اش آتش می‌گیرد. با این توصیف، بیت دوّم این گونه می‌شود:

در "خرقه" صد زاهد عاقل زند آتش/این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم

م . ف ثانی در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۱۳ دربارهٔ رودکی » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۳۸:

کشی و فیریدن:

کشی خودستایی کردن است.

چنانکه کش و فش=کرّ و فرّ می‌آید

شاید اینجا نظر به کش و فرّ بوده است که فیریدن به شکل مصدری [جعلی یا صحیح؟!] آمده

یا شاید از فَرِی[زهی، خوشا، صوت تحسین] باشد که مکمل خودستاییست

شاید هم فیریدن، پیریدن[پیراییدن] باشد که بعید است

غنج: نیز ناز و عشوه است

فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۳۳ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد بزه‌گر » بخش ۴:

چنین گفت کای بی‌خرد چنگ‌زن

چه بایست جستن به من برشکن

 

اگر کند بودی گشاد برم

ازین زخم ننگی شدی گوهرم

 

اگر امکانش هست لطفا این دو بیت را معنی کنید.

سپاسگزارم 

برگ بی برگی در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۲۱ در پاسخ به یوسف شیردلپور دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹:

درود بر شما 

دکتر صحافیان در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹:

سعادت یاری نمی‌دهد و نشانه‌ای از دهان شیرینش نمی‌آورد و پادشاهی‌ اقبال خبری از این راز نهان( ایهام: کوچکی دهان)نمی‌دهد.

۲- برای یک بوسه شکرینش جان می‌دهم، جانم را می‌گیرد ولی از بوسه خبری نیست( خانلری: اینم نمی‌ستاند)
۳- در سوز این جدایی مردم، ولی به درون پرده راه نیست. یا راهی هست و پرده‌دار نشانم نمی‌دهد.( خانلری: مردم ز اشتیاق)
۴- نسیم صبا موهای خوش‌بویش را می‌کشد، اما زمانه بی‌مقدار را ببین که حتی به اندازه باد( که هیچ است)مجال دریافت زیبایی‌اش را نمی‌دهد.
۵-پیوسته چون پرگار در اطرافش می‌چرخم ولی چرخ زمانه، میان راهم نمی‌‌دهد تا چون نقطه نزدیک کانونش باشم.(خانلری: چو پرگار می‌روم)
۶- شیرینی دبدارش با شکیبایی حاصل می‌شود ولی زمانه بی‌وفا این پیمان را هم می‌شکند و فرصت دیدار نمی‌دهد.
۷- اکنون ناامید از هر راهی، گفتم به خواب روم و چهره زیبایش را ببینم ولی حافظ با این آه و ناله عاشقانه‌اش امانم را بریده است.
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

پیوند به وبگاه بیرونی

ققنوس در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۵:۰۸ در پاسخ به برگ بی برگی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۲:

ببخشید کدام معشوق قبل از این جهان ؟ 

دقیقا کدام چهان قبل؟ ممنون می شم توضیح بدهید و روشنگری بفرمایید .

واین که کدام معشوق الست ؟ 

اگر منظور خدا هست ،خدا مگر لب لعل و چشم و رخ ماه گون دارد؟!!

برمک در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۴:۱۷ دربارهٔ سوزنی سمرقندی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۷۶ - در مدح تمغاج خان مسعود بن حسن:

این سروده را  بنگرید خدای را چه کرده سوزنی با این سرود

روز گذشته را و شب نارسیده را

بر هم زنی بپویه اسبان بادپای

سیّد محس سعیدزاده در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۴:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳:

این همه شهدوشِکر کزسخنم می‌ریزد

اجرِ صبریست کز آن شاخِ نباتم دادند

حافظ،شیرینی شعر اش را مدیون (یا محصول)صبری جانکاه میداند که درزندگی ازخودش بروز داده وتلخی ها چشیده وکشیده است.این شاخ های نبات که دایم شهد وشکر میریزند،مزد آن صبر تلخی است که داشته ام.این بیت حافظ ضرب المثل مشهور«گر صبر کنی زغوره حلوا سازم» را روایت کرده است.

 

احمدرضا نظری چروده در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۲:۴۴ در پاسخ به نگین دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴:

دلیلی که می توان بر داشتن دهان معشوق ارائه  داد،این است که گاهی سخن می گوید وگرنه می گفتم که دهان ندارد.واگر کمربند نمی بست می گفتم که کمر ندارد.

میانی یافتم کزساق تا روی 

دوعالم را گره بسته به یک موی

حافظ گوید

بعدازاینم نبود شائبه درجوهرفرد

که دهان تو دراین نکته خوش استدلالیست

یعنی دروجودکوچکترین ذره عالم هرگز شک ندارم، چون دهان تو برای آن استدلال خوبی است.

دهان تنگ وکوچک وکمرباریک نشانه زیبایی بوده ودرشعرفارسی  جزومحاسن وویژگیهای خوب زنان محسوب می شده است.

 

امیر لطف زمان در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۲۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۱:

موضوع زیبا و متفاوت مولانا در این شعر این است که شعر او، تراوشی از حسِ تجربه های لحظه ای اوست؛ و اگر کسی در آینده آن را می‌خواند در واقع شعر مولانا را نمی‌خواند، بلکه خیال و تصور خود خواننده است و هیچ گاه کسی نمی تواند حس و حال واقعی خود مولانا -و هر شاعر دیگری- را تجربه کند.

nabavar در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۳ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۴۷ در پاسخ به رسول لطف الهی دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۵۸ - خواندن محتسب مست خراب افتاده را به زندان:

درود آقا رسول:

چه خوش است که لفظ و معنا توأم باشد که پروین ازین عهده  خوش برآمده.

پایدار باشید بر دوام

 

مهدی مختارزاده در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۳ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۴۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱ - سرآغاز:

شاید بیش از ده سال گذشته از آن دم که به ژرفای نی‌نامه مولانا فرو رفتم و در بحر معانی‌اش غوطه خوردم. زمانی که خواندم
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
و فکر می کردم که من از اصل خود دور نگشته‌ام و همچنان به سرچشمه‌ی خویش نزدیکم.
لیکن سالیان گذشت و گرداب حوادث مرا با خود برد و در جریان پرطلاتم زندگی من
به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم.
و گاه از بی‌همدمی به شکایت برخاستم که
هر که او از هم‌زبانی شد جدا
بی‌زبان شد گرچه دارد صد نوا.
 و آنگاه که سینه‌ام لبریز از ناگفته‌ها می‌گشت، در دل ناله می کردم که
هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
سر من از نالهٔ من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
اما حقیقت تلخ آن بود که با گذر ایام، از اصل خود دور شده بودم. چنانکه گاهی حتی رغبتی به بازگشت بدان نداشتم. از یاد برده بودم که خامم و ناپخته، و چه سود که:
در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام. 
اینک، چند روز کوتاهی است که کسی، که بدون انکه خود بخواهد، چنان اثری بر جانم نهاده است که مرا به خود آورده و یادآور شده. که دوباره به جستجوی اصل خود باشم و باز به آن بازگشتم که:
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش.
اما این بار نه با آرامش، که با دلهره‌ی دوری و سودای جستن اصل خود.
اکنون، سینه‌ام شرحه شرحه از درد فراق است و 
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق.
و حسرت می‌خورم بر گل و گلستانی که دیگر بار شاید نخواهم دید، و بر بلبلی که دیگر نخواهد سرود
چون که گل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زآن پس ز بلبل سرگذشت.
و شاید هنوز نیز خامم، که:
من چگونه هوش دارم پیش و پس
چون نباشد نور یارم پیش و پس.

Ali Sarhaddi در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۳ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵:

سلام 

اگر مثل زمانی که بحث قدیم یا حادث بودن قرآن که تعداد زیادی از دو طرف رو به دار کشید قرار شود کشتی نشستگان و شکستگان رو به قیمت جان پاسخ دهنده قرار دهند و بنده هم مجبور به نشستن یا شکستن بشوم 

بدون ذره ای تردید پیش "رضا" مینشینم

با تشکر از سایت گرانقدر گنجور و اساتید گرامی

و استاد رضا 

مشتاق دیدن و دستبوسی حضرتعالی هستم 

 

محمد علی کبیری در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۳ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۳:

حضرت حافظ می فرماید:

طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک

چو درد در تو نیبند کرا دوا بکند

رضا از کرمان در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۳ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۰۳ در پاسخ به جویا همتی اصل دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۶:

جویای گرامی سلام 

  بسیار عالی بود واقعا لذت بردم  متشکرم شاد باشی عزیز 

همایون در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۳ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۷:۳۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۹:

غزل مانیفست مستی، آشکاره و بازنمود شوریدگی و بیانیه مستی است. یا همه مست باشند یا همه خواب

یا همه در خانه یا همه در میدان 

کاری که شمس پهلوان میکند از نگاه جلال‌دین این است که مستی را به اوج میرساند با ساغر های شاهانه، شاه خوب آنست که همه را به شاهی میرساند

‌جهان‌پهلوان کسی است که همه را با خود پهلوان میکند

هستی مردم و مردمان اینگونه است 

در خانه یکی شادی است و در خانه یکی ماتم

ولی در شهر یا همه در شادی‌اند یا همه در سوگ

ما همه  یک سینه سخن داریم جای همه ما در خانه خمار است

هستی نیز مانند شهر است خانه خرابات است خورشید به همه جا می‌تابد

بسیاری از ما یک هستی کوچکی برای خودمان درست می‌کنیم گویی در کنج خانه هستی داریم آنجا شراب خانگی به ما می‌رسد در حالیکه در شهر جلال‌دین هستی دیگری پیدا می‌کنیم که آنجا ساغرشاهانه به دست ها می دهند و دست ها بروی دست‌ها برای دریافت آن دراز می‌شود کافی است بتوانیم از خانه بیرون بیاییم که دیگر به آن باز نخواهیم گشت 

شمس تبریز چنین شهری به پا کرده است با کمک جلال عزیز 

مردمان چنین شهری را نمیتوان تنها گذاشت هرچند از مردمان خانگی دوری آسان است

سید حسین اخوان بهابادی در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۳ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷:

غلام آن بانوی پخت و پز سوزم

که جز مادری علم همسری داند

 

مهرداد در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۳ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۳۸ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۷:

پر طاووس بر اوراق مصاحف دیدم

گفتم این منزلت از قدر تو می‎دانم بیش

 گفت خاموش که هر کس که جمالی دارد

هر کجا پای نهد دست ندارندش پیش

بعدها داستایفسکی در رمان ابله گفت: «زیبایی جهان را نجات خواهد داد». 

صبور ادیب زاده در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۳ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۳۰ دربارهٔ سلمان ساوجی » جمشید و خورشید » بخش ۱۷ - غزل:

سه بیت نخست مربوط به  شعر دیگری است و آوردن آن در ابتدای این مثنوی اشتباه است لطفاً این سه بیت را که مربوط به یک غزل دیگر است از ابتدای این مثنوی حذف کنید

۱
۵۶۱
۵۶۲
۵۶۳
۵۶۴
۵۶۵
۵۷۲۵