گنجور

حاشیه‌ها

sia j در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۲۸ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۰ - تنبیه و موعظت:

دماغ پخته که من شیرمرد برنا ...

درود.امکان اصلاح آواگذاریها در بخش ویرایش نیست.برنایی با ضمه روی ب درست نیست و اینجا منظور بر نایی و بر نیایی به معنی حریف نمی شوی است. در نسخه چاپی هم ضمه ندارد. لطفا اصلاح کنید.

Zoha ☆ در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۱۱ دربارهٔ ایرج میرزا » قطعه‌ها » شمارهٔ ۶۹ - ای خایه:

😐😂 این دیگه چیبود 

رحمان قربانی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۰۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۳:

درود ، کاش اساتید محترم به جای بحث سر نگارش و کجای شعر ایراد داره و‌ خرده از هم گرفتن بیشتر به معنی و تفسیر اینگونه شعرهای زیبا بپردازند تا ما هم استفاده کنیم و یاد بگیریم

یوسف شیردلپور در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۲۷ دربارهٔ جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۸:

فوق‌العاده است این غزل زیبا خاصه اینکه با اجرای ناب تراز ناب استاد شجریان صد چندان شده است معانی و مفاهیم این شعر 💯💞💙

اشتیاق در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۵۷ دربارهٔ خواجه نصیرالدین طوسی » اخلاق ناصری » مقالت اول در تهذیب اخلاق » قسم اول در مبادی » فصل هفتم:

کتاب از نظر مفهومی سنگینه این متنش واقعا زیباست: و کسی که لذت حقیقی ادراک نکرده باشد چگونه بدان مایل شود، و تا ریاست ذاتی فهم نکند از کجا طالب آن باشد. همچنین تا برخیر مطلق و فضیلت تام وقوف نیابد نشاط و ارتیاح او بدان صورت نبندد. و حکمای قدیم را مثلی بوده است که در هیاکل و مساجد آن را اثبات کردندی و آن اینست که: فریشته ای که مؤکل است بر دنیا می گوید: « در دنیا خیری هست و شری هست و چیزی هست نه خیر و نه شر؛ هر که این هر سه را بشناسد چنانکه بباید شناخت از من خلاص یابد و به سلامت بماند، و هر که نشناسد او را بکشم به تباه ترین کشتنی، و آن چنان بود که من او را بیکبار نکشم تا از من برهد، بلکه او را آهسته آهسته می کشم در زمان دراز.» و اگر کسی در این مثل تأمل کند بر معانی مسائل گذشته تنبیه یابد.

همایون در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳:

تنها میتوان به دوست خود را میهمان کرد

تنها به دوست میتوان گفت نخواب

تنها دوست راهگشاست

این راز بزرگی است که بدست جلال‌دین گشوده میشود

همه راز  در همین دوست است دیگر رازها در برابر آن هیچ است

فیزیکدانی و ریاضی بلد بودن راه گشا هست نه رازگشا و راه هرچه گشوده تر راز پیچیده تر

Jawadlilli_۱۳ در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۵۳ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۷ - در فقر و گوشه نشینی و گله از سفر:

نیک بد‌حال و سخت سست‌دلم حال ...

به نظر می‌رسد که منظور بزرگوار این است که اگرچه که هم حال بدی دارم و هم دلی به‌غایت سست، اما این دو هم‌قدر و هم‌منزلت یکدگر نیستند.

تا نظر اهالی فن چه باشد.

رضا هنرور در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹:

سلام. کسی میتونه لطفا بیت آخر رو معنی کنه؟

مسعود کلانتری در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۷:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲:

عِلْوی به معنی بالا و متعلق به بالاست.

جان عِلْوی، یعنی جانی که به عالم بالا و عالم ملکوت تعلق داره.

حالا در اینجا عالیجناب حافظ، جان عِلْوی رو در کنار چاه که نماد قعر و پستی و تاریکی هست آورده.

واقعا در عظمت زبان فارسی و بزرگی زبان آورانی چون حافظ، تنها احساسی که زبانه می‌کشد، تحیر است. 

مسعود کلانتری در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۷:۰۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳:

حافظ عزیز در غزل سحرگاهان که مخمور شبانه به استقبال این غزل عالیجناب عطار رفته تا جایی که چند مصراع را به اندک تغییری آورده.البته حافظ بزرگ با مضامین بیشتری غزل را پرداخته.

مهدی سمیعی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۰۴ دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۱ - در مدح علی‌بن محمد:

ابیات رو مطالعه کردم و دربیت شماره 40 ازشخص علی بن محمد نام برده شده است . پس اختلاف درمورد چیه ؟

علی‌بن محمد میر فاضل

رفیع‌البینات صادق‌الظن

رضا.ش در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۰۴ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۰۷:

 در این مصرع

(کس راز حال من نبود کارزارتر) کلمه راز درست نیست  (کس را  ز حال من نبود کارزارتر) درست است .

 

ر.غ در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۰۱ دربارهٔ حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۹۵۶:

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل 
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها 

عطارد در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۲۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱:

در فرهنگ دهخدا در ذیل معنی واژه « مجموع »، یعنی آسوده خاطر، به بیت شماره ۵ استناد شده است و آنرا چنین آورده است:

« عارف مجموع را در پس دیوار صبر

طاقت بودن نماند ننگ شد و نام رفت »

که گمان میرود درست تر از « طاقت صبرش نبود » باشد.

رجوع کنید به :
پیوند به وبگاه بیرونی

 

Iman۶۴۵۴ در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۵۶ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲ - غروب و مهتاب دریا:

سویدا که به آن لکه سیاه یا خال سیاه نیز می‌گویند مفهومی فلسفی و عرفانی است که در ادبیات فارسی، به ویژه در اشعار عرفانی، دیده می‌شود. این اصطلاح بیشتر در متون مرتبط با تصوف و عرفان به کار می‌رود. به‌طور خاص، سویدا به نقطه‌ای کوچک و سیاه در قلب انسان اشاره دارد که نمادی از بخش‌های پنهان و مرموز نفس انسان است.در عرفان، قلب انسان محل تجلی حقایق الهی تلقی می‌شود، و سویدا به عنوان نقطه‌ای تاریک در قلب نشان‌دهنده همان بخشی از وجود انسان است که هنوز تحت تأثیر ناپاکی‌ها و دوری از حقیقت الهی قرار دارد. برخی آن را به عنوان (راز نهفته‌ای در وجود انسان) تعبیر کرده‌اند که فقط با سیر و سلوک و تزکیه نفس می‌توان آن را شناخت و روشن کرد.در برخی منابع ادبی و عرفانی مانند آثار مولانا و حافظ، به سویدا به عنوان نقطه‌ای تاریک و پنهان در عمق جان اشاره شده که نماد عشق الهی نیز می‌تواند باشد، به این معنا که این نقطه سیاه گرچه ابتدا تاریک به نظر می‌آید، اما در حقیقت سرچشمهٔ نور و شناخت الهی است.در کل، سویدا نمادی از تناقض‌های درونی انسان است: تاریکی‌ای که می‌تواند به روشنایی و شناخت منجر شود.

 

از لحاظ علمی لکه‌ای توی قلب نداریم ولی یه قسمت تو بدن و نزدیک ساقه مغز هست که همچنان جزو اسراره و عملکردش مشخص نشده ممکنه منظور اون باشه:اپی‌فیز و ملاتونین که ترشح می‌کنه

اما به طور کلی سویدا مفهوم فیزیکی نیست که بشه برای اون دنبال تشابهی در بدن انسان گشت

دوستدار دانش در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۶:۵۲ در پاسخ به احمد آذرکمان 0490300669.a@gmail.com دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵:

سلام

متن شما بجز آن قسمت داستان میز میز است ، نکته دیگری  نداشت ، آن هم ربطی به این شعر نداشت

معنا واضح است

خیام گذرا بودن عیش زندگی را با دسته کوزه ای که همیشه در جلو چشم افراد بوده پیوند می زند

هر گاه شخصی دسته کوزه ای را می بیند ، یا به دست می گیرد یادی از این شعر خیام می کند  و ناپایداری عیش و زندگی دنیا در نظرش مجسم می شود

خیام بارها و بارها ، ناپایداری دنیا را در اشیاء و رخدادهای معمولی زندگی اطرافمان حک میکند

بر هر دسته کوزه ای یک مهر ناپایداری عیش دنیا می زند

 

 

دکتر محمدحسین بهاری در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۶:۱۹ در پاسخ به ناشناس دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴:

 

هرچه کردیم نشد بگذریم بی‌پاسخی:

عزیز، معناکردن شعر به معنی کننده برمی‌گردد نه به شاعر. اما برخی واضحات و مبرهنات وجود دارد که نمی‌شود و نباید معنای به رای کنیم. این بیت اشاره به مذهب حضرت حافظ و البته بیشتر مردمان ایران در سده هشتم دارد، به این شرح:

حافظ نیز مانند بیشتر مردمان، مسلمان شافعی است. در مذهب شافعی، برخلاف دیگر مذاهب، خمرنوشیدن یا همان شراب‌خواری حرام نیست. بر اساس حدیثی از حنبل، شافعیون بر این اعتقادند که اگر هر مسکری به ویژه شراب انگور را بجوشانند به حدی که دو سوم آن تبخیر شود، یک سوم باقیمانده پاک و مباح است. از این رو به استناد همان حدیث شراب را تثلیث یا سه/یکی می‌کنند و می‌نوشند. اما در همه‌ی ایام سال مباح است و در ماه مبارک دمضان مکروه.

لذا تا پیش از شیعه شدن ایرانیان در اواخر سده دهم و روی کار آمدن خاندان شیعی مذهبی صفویان، مسلمانان ایران‌زمین نیز در همه ایام سال شراب سه/یکی می‌نوشیده‌اند و چون در رمضان مکروه می‌دانسته‌اند در شعبان قدر می‌دانسته و شاید به افراط می‌نوشیده‌اند. و در روز عید فطر، اکثرا پس از یکماه دوری از شرب‌خمر به سبب کراهت، با نوشیدن شراب فطر می‌کرده‌اند و در روز عید فطر از یکدیگر با شراب پذیرایی می‌کرده‌اند.

حافظ چندین و چندبار این مطلب را به صراحت بیان کرده‌است.

روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست

می ز خُم‌خانه به‌جوش آمد و می‌باید خواست

زان می عشق کز او پخته شود هر خامی

گرچه ماه رمضان است بیاور جامی

بهار می‌گذرد دادگسترا دریاب

که رفت موسم و حافظ هنوز مِی نچشید

ساقی بیار باده که ماه صیام رفت

در ده قدح که موسم ناموس و نام رفت

اگر به بادهٔ مُشکین دلم کشد شاید

که بویِ خیر ز زهدِ ریا نمی‌آید

چمن خوش است و هوا دلکَش است و مِی بی‌غَش

کنون به جز دلِ خوش هیچ در نمی‌باید.

البته این سخنان برگرفته از کتاب

تاریخ مذاهب در ایران است، سخن مهم‌تر یک پرسش است که پاسخ آن را باید همه برای خود نگه‌داریم، فقط بی‌اندیشیم:

آیا این بحث که حافظ سنی بوده یا شیعه، کمکی به درک بهتر اشعار ایشان می‌کند؟ و آیا اگر روزی ثابت بشود که او شیعه بوده یا از آن بالاتر، اگر ثابت بشود که او به دین و مذهب دیگری اعتقاد داشته و فقط اسمی مسلمان بوده است، تفاوتی در درک شعر و سخن زیبای او می‌کند؟

آیا اگر ثابت شد که ایشان شیعه بوده یا نه، دیگر معنای انسان‌دوستی و دوری از زهدریایی، و بد دانستن مردم‌آزاری، و بسیاری صفات و افروزه‌های اخلاقی که مورد تاکید او بوده است، تغییر خواهد کرد؟

آیا بهتر نیست حاشیه را رها کنیم و به فرمایش مولای متقیان حضرت امیرالمومنین علی علیه‌السلام گوش جان بدهیم که فرمودند:

به گوینده سخن و دین و ایمانش کاری نداشته باشید، بنیوشید تا چه می‌گوید. سخن درست و راست از کافران هم شنیدنی است و نادرست و گژ از هر گوینده‌ای ناروا و ناشنیدنی.

یاحق

برگ بی برگی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۴:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۹:

دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی

کز عکسِ رویِ او شبِ هجران سر آمدی

ماهی یعنی یک ماه یا شخصی که رخسارش چون ماه زیبا ست و در اینجا استعاره از پیامبر یا امامی ست که نورِ خود را از آن یگانه خورشیدِ عالم گرفته و به جهان بازتاب می دهد، پس حافظ از زبانِ شخصی که خواب نما شده است می فرماید شبِ گذشته در خواب دیدم که چنین ماهی برآمد و در آسمانِ دلم ظاهر شد و چون به آن رخسارِ زیبا نگریستم یار و معشوقِ خود را در آن دیدم چنانچه تو گویی شبِ هجران و فِراق بسر آمده و صبحِ وصال نزدیک است. امروزه نیز می شنویم کسی خواب نما شده یا اصطلاحن امام یا پیامبری ماه روی را در خواب دیده است و مریدان یا اطرافیان که این فیض و فضیلت را در وجودِ خود نمی بینند با حسرت وتحسین آن خواب را نشانهٔ وصال می دانند.

تعبیر رفت یارِ سفر کرده می رسد

ای کاج هر چه زودتر از در در آمدی

 پس مریدان(عوام) خوابم را تعبیر کرده و گفتند که یارِ سفر کرده ام از راه خواهد رسید، ای کاش هرچه زودتر از در می آمد و من به دیدارش نایل می گشتم!. بدونِ تردید منظور معشوقِ الست یا اصلِ زیبا رویِ انسان است که در هنگامِ ورودِ هر انسانی با او پای به این جهان گذاشته است و پس از اوانِ کودکی یا نوجوانی که انسان عشقِ اجسام را در دل قرا می دهد او رختِ سفر بسته و چاره ای جز فِراق و هجران نمی بیند، اما می بینیم که مدعیِ سلوک با دیدنِ چنین خوابی حضور و بازگشتش را سهل و آسان پنداشته و تنها با دیدنِ یک رؤیا دیدار و وصلِ دوباره اش را در دسترس می بیند و دیگران نیز با استناد بر این خواب او را از سالکانِ راه یافته می پندارند.

ذکرش بخیر ساقیِ فرخنده فالِ من

کز در مُدام با قدح و ساغر آمدی

ساقیِ فرخنده فال و سعادتمند استعاره از پیرِ راهنمای معنوی چون مولانا و حافظ و دیگر بزرگان است که با زندگی به یگانگی رسیده اند و پیوسته با قدح یا غزل و ساغرِ ابیات و پیغامهای زندگی بخشِ خود از درآمده و شرابِ عشق و آگاهی را به رایگان در اختیارِ انسانها قرار می دهند، پس حافظ می فرماید یادش بخیر که آن ساقیِ فرخنده فالی که مُدام و پیوسته با ساغر و قدحی در دست از در وارد می شد، او چقدر شبیهِ آن ماهی ست که آن شخصِ مدعی در خواب دیده است اما حافظ در بیداری چنین ماهی را می بیند.

خوش بودی ار به خواب بدیدی دیارِ خویش

تا یادِ صحبتش سویِ ما رهبر آمدی

پس حافظ که بخوبی از یارِ سفر کرده و ساقیانِ ماه روی با خبر است  با طعنه و کنایه می فرماید حال که در خواب همه جیز امکان پذیر است چه خوب می شد اگر او نیز دیار یا موطنِ اصلیِ خود را در خواب می دید، آن جایی که در الست هم صحبت یا همنشینِ آن یارِ سفر کرده بودم که اگر چنین شود یادآوریِ آن همنشینی می تواند راهنمایی بسویِ من باشد تا بتوانم بار دیگر به دیار و جایگاهِ رفیعِ خود و همنشینی با معشوقِ الست برسم. چنانچه می بینیم شخصِ مورد نظر در خواب و خیال‌ های خود بسر می برد و نمی داند که قصه به این سادگی ها نیست،‌ بلکه لازمه‌ی بازگشتِ به دیارِ اصلی و دیدارِ رخسارِ ساقیِ الست قرار گرفتن در طریقتِ دشوارِ عاشقی ست و این بازگشت تنها با کوشش و بهرمندیِ مُدام از ساغر و قدحِ ساقیانِ فرخنده فال امکان پذیر است.

فیضِ ازل به زور و زر ار آمدی به دست

آبِ خضِر نصیبهٔ اسکندر آمدی

مشهور است که اسکندر بدنبالِ آبِ حیات جهان را در نوردید و به تسخیرِ خود در آورد، اما او که در توهماتِ ذهنی خود بود آبی را جستجو می کرد که در این جهان به جاودانگی رسیده و از مرگ بگریزد، در حالیکه منظورِ از آبِ حیاتی که خضر به آن رسید و جاودانه شد همان فیضِ ازل یا رسیدن به دیارِ اصلی و همنشینی با معشوقِ الست است، پس حافظ خواب و خیال‌ های شخصِ مورد نظر را با توهماتِ ذهنیِ اسکندر مقایسه کرده و در ادامه می فرماید خواب که سهل است، زر و زورِ اسکندر نیز نتوانست آبِ جاودانگیِ خضر را نصیبِ او کند، پس اینکه شخصِ مورد نظر واقف به فِراق و جدا افتادن از دیارِ خویش است نکتهٔ مثبتی ست اما تنها با کارِ عاشقی و همتِ والا در وفای به عهدِ الست است که او می تواند به آبِ خضر دست یابد و نه با خواب و خیال یا تصوراتِ ذهنیِ خود.

آن عهد یاد باد که از بام و در مرا

هر دَم پیامِ یار و خطِ دلبری آمد

"آن عهد" اشاره ای ست به عهدِ الست که انسان با پذیرشِ ربوبیتِ خداوند متعهد شد عشقی بجز عشقِ او را در دل قرا ندهد، اما پس از حضور در این جهان اثریتِ قریب به اتفاقِ انسانها عهد را از یاد برده و دلبستهٔ چیزهای مادی و ذهنی شدند، حافظ می فرماید یاد باد چنین عهدی را که چون فراموش شد با هر دلبستگی هر دَم پیغامهای یار یا خداوند از در و دیوار و بام بر من فرود آمد، یعنی با ناکامی از بهرمندیِ چیزهای مادی و ذهنی پیغامی از سوی خداوند آمد تا بدانیم که باید بنا بر عهدِ الست غیر را در دل راه ندهیم، همچنین هر گونه اتفاقِ روز مره ای که بر وفقِ مرادِ نباشد پیامی از سوی آن یار محسوب می شود، خطِ دلبر نیز در اینجا فرمانِ خداوندی ست که پیوسته فرمانِ بازگشت به خود را صادر می کند. درواقع حافظ می‌فرماید آنچه وصال را میسر می کند خواب و خیال نیست بلکه وفای به عهدی ست که در الست انسان با معشوقِ ازل بسته است.

کِی یافتی رقیبِ تو چندین مجالِ ظلم

مظلومی ار شبی به درِ داور آمدی

رقیب در اینجا همان خویشِ تنیده شده بوسیلهٔ ذهن است که با تشویق و ترغیبِ انسان برای قرار دادنِ و جایگزین کردنِ جاذبه های این جهان در دل بجای خداوند در حقِ انسان ظلم می کند، ثروت و مقام و اعتبار های دنیوی،‌ باورها و اعتقادات موروثی، و قرار دادنِ تصویرِ ذهنیِ معشوقِ این جهانی و فرزندان از جملهٔ این جاذبه ها بشمار می روند. حافظ حضورِ شب یا لحظه به لحظه‌ی انسانی که بر او چنین ظلمی می رود بر درگاهِ آن یگانه داورِ هستی را گرفتنِ مجال و فرصتی از رقیب می داند تا از ظلم بر انسان که خویشِ اصلی ست باز ماند.

خامانِ رَه نرفته چه دانند ذوقِ عشق

دریادلی بجوی دلیری سرآمدی

خامانی که در راه و طریقتِ عاشقی وارد نشده اند همان کسانی هستند که گمان می کنند با دیدنِ خوابِ ماهی که برآمده است می توانند به وصالِ معشوق رسیده، به فیضِ ازل و آبِ خضر دست یابند، حافظ می فرماید در چنین خام دستانی ذوقِ عشقی وجود ندارد، پس نباید فریبِ خوابهای وی را خورد، بلکه باید در جستجوی دریا دلی بود که دل و درونش تا بینهایتِ خدا باز و گشوده باشد و دلاوری که سرآمدِ پهلوانان باشد،  زیرا که می دانیم راهِ عشق پر آشوب و خطر است و "هر قطره ای در این بحر صد بحرِ آتشین است" .

آن کو تو را به سنگ دلی کرد رهنمون

ای کاشکی که پاش به سنگی برآمدی 

پس حافظ خطاب به اطرافیان و مریدانِ آن کسی که خواب نما شده است و یقین دارند که او از رستگاران است می فرماید که ای کاش کسی که اینچنین با سنگدلی و بی رحمی تو را به سیاهی و گمراهی سوق داد و راهنمایی کرد در این راهِ خطایِ پر از سنگلاخ پایش به سنگی برخورد می کرد و بر زمین می افتاد تا درسِ عبرتی شده و هر دوی شما بدانید راهی را که می روید بیراهه است. راهِ اصلی و هموارِ عاشقی همان است که بزرگانی چون حافظ و مولانا و دیگر بزرگان می روند.

گر دیگری به شیوهٔ حافظ زدی رقم

مقبولِ طبعِ شاهِ هنر پرور آمدی

از آنجا که " صوفیان جمله حریفان و نظر باز ولی☆ زین میان حافظِ دلسوخته بدنام افتاد" پس هرچه حافظ از عشق بگوید شاهِ هنر پرور! و عوام الناس کژخوانی می کنند و آنرا به امورِ دنیوی و ذهنی تعبیر می کنند، پس اگر "دیگری" اینچنین و به شیوه ای که حافظ از عشقِ حقیقی سخن می گوید تقلید می کرد و سخن می گفت مقبولِ طبعِ شاهِ هنر پرورِ وقت می افتاد و پذیرفته می شد، شاهی که تظاهر به هنر دوستی و هنر پروری می کند اما نمی داند که هنرِ حقیقی عشق ورزی ست و بس. "دیگری" می تواند همان شخصِ مدعی باشد که با بیانِ خواب و خیال های خود برای شاهِ هنر پرور! و عوام آنان را شیفته‌ی خود و کراماتش! کرده است.

 

 

 

ابراهیم ادهم در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۴۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۰:

منظور از دو رخ همچو شمع چیه؟

فؤاد محمد شاهدادی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۶ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۱۲ دربارهٔ حاجب شیرازی » گزیدهٔ اشعار » سایر اشعار » شمارهٔ ۶ - ترکیب بند در مدح و میلاد آخرین ودیعه الهی بقیة الله الاعظم ارواح العالمین له الفدا:

در تکمیل سخنم باید عرض کنم در برهان قاطع وزغ به صورت وزق آمده و فرهنگ سخن نیز این واژه رو علاوه بر وزغ آورده. گرچه در فرهنگ نظام این کار برهان قاطع رو نادرست دانسته. بدین علت پرسیدم که در متن دیوان حاجب وزق نوشته یا وزغ؟ 

۱
۵۱۰
۵۱۱
۵۱۲
۵۱۳
۵۱۴
۵۶۵۹