کمال داودوند در ۸ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۷:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳:
در این جا در مصرع آخر این رباعی یغما به معنی چپاول است
جمع این رباعی از 8035
رضا در ۸ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۵:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵:
یک نکته ای در مورد این شعر متوجه شدم که جایی تا حالا نخوندم. این میتونه آخرین شعر و یا یکی از آخرین سروده های حافظ باشه. سلطان غیاث الدین بر پایه این منبع در سال 1390 میلادی به پادشاهی بنگال میرسه:
پیوند به وبگاه بیرونی
با تبدیل این تاریخ به قمری سال 792 قمری به دست میاد. حالا اینکه سلطان غیاث الدین در چه ماهی به سلطنت رسیده معلوم نیست و با توجه به دوری مسافت احتمالا چندماه هم طول میکشیده تا خبر به سلطنت رسیدن از بنگال به شیراز برسه. به هرحال به نظر میرسه با آخرین غزل حافظ روبه روییم مگر اینکه در ثبت تاریخ فوت حافظ یا سلطنت غیاث الدین، اشتباهی صورت گرفته باشه.
aware در ۸ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۱۸ دربارهٔ شاه نعمتالله ولی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ (مهدی نامه):
در یکی از حواشی بالا شخصی که سعی کرده خودش را بسیار هم علمی و موجه جلوه بده، و بظاهر نسخهء کامل شعر رو هم آورده و شبیه آخوندا بالای منبر به تفسیر شعر نشسته و تمام سعی خودشو کرده که تمام ابیات خوب رو به این نظام و تمام ابیات بد رو به قبل از این نظام ربط بده؛ تا جایی که بعنوان نمونه در تفسیر بیت:
"سیدی را ز نسل آل رسول/ نام او برقرار می بینم
برای فریب مخاطب، عدد ابجد کلمه"برقرار" رو 710 معرفی میکنه تا با عدد ابجد کلمهء "خمینی" یکی دربیاد، درحالیکه عدد ابجد "برقرار" 703 است و نه 710.
این کار ایشون یا از بیسوادی است، یا شیادی. شما چی فکر میکنید؟
همایون در ۸ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۳۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۸:
چه کسی غیر از جلال دین عشق را نویی معرفی میکند و از نوی نه تنها در ماه و در دل و در جان میگوید و از باغ و گل بلکه حتی از نویی در شیطان و فرعون نیز خرسند و شادمان است و آن را برکت میداند، نوی تنها چیزی است که بر دشمن نیز برازنده است و موجب گشایش و خرمی است، خود جلال دین نویی را در غزلهایش همیشه تجربه میکند و ما هم مضامین و معنای نو را در غزلهای او پیدا میکنیم و همین نوی در کار اوست که همگی را فریفته او ساخته است
همایون در ۸ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۴۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۷:
این غزل معرف شخصیت شمس و ویژگی اوست، او توانائی آن را داشت تا همه دارایی تو را از آبرو و سواد و موقعیت و روابط و خوشیها و تفاخرها و درجه ها، به آسانی غارت کند و به یغما ببرد، و تو را از شب و تاریکی خودت بیرون آورد. این هنر شاید دیگر در کسی با این قدرت پیدا نشود و پیش از او هم نبوده باشد، چرا که محصول صداقت بی اندازه و یگانگی با اصل هستی و خورشید گونگی است و آشنایی با هر گونه ترفند که از آدمی ساخته است. صداقت و خورشید گونگی امری درونی است که از درون انسان ساخته و پرداخته میشود بر عکس رنگها و نیرنگها که اموختنی و از بیرون است
همایون در ۸ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۲۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۵:
انسان از کودکی که بیرون میاید اندک اندک راه رویارویی با جهان و زندگی را میآموزد، رقابت و کسب درآمد و موقعیت اجتماعی برتر و تعامل با حکومت و امنیت و آسایش و مسائل بسیاری از این دست به خصوص تشکیل خانواده و تامین آینده و همرنگی با جماعتها او را موجودی آشنا به دروغ و سازش و رنگها و نیرنگها میکند. دیگر انسان صادق و رو راست بودن به سادگی کودکی نیست بلکه زحمت و کوشش بسیار میباید تا صداقت را مانند هنر ومهارتی پر ارزش به دست آورد و هر روز در افزایش آن کوشید، دروغ و دورویی در ارتباط با دیگران است و موردی و محدود و بسیار آسان تر از راستی است زیرا راستی با خود است و نیازمند تغییر و نو شدن خود است نه آنکه کاری نمایشی و زود گذر باشد بلکه راستی در ذات انسان صورت میگیرد و دارای سقف و حدی نیست بلکه به اندازه هستی و تمام زیباییهایش و همه راستیهایش میتوان راستی و صداقت در کار آورد
جلال دین تفاوت میان این دو را با مثال شاه و گدا نشان میدهد، برای شاه شدن باید به شاهی رسید، شاهی که حضور او را در هستی حس میکنی و در دل خود گفتگوی او را میشنوی زیرا انسان هر چه اسیر دروغ و زشتی شود باز یاد زیبایی و راستی از ذهن او پاک نمی شود. آب کوچک اگر بسیار آلوده و چرکین شود هنوز اصل خود را که دریای پاک است میشناسد و در اولین فرصت به سوی آن میشتابد تا با او در آمیزد. اشارهای جالب به بی اهمیت بودن کفر و ایمان دارد وقتی اصل بیداری فقط درخواب میتواند به ما دست رسی داشت باشد،ای بسا مؤمن و کافر که تفاوتی ظاهری و درونی یکسان دارند. این بلا روز به روز انسان را چاهی ژرف تر فرو میبرد و رسیدن به معشوق را سخت تر میکند و چارهای نیست جز آنکه آن را به پای سنگ دلی معشوق به گذاریم وقتی کاری از ما ساخته نیست
مهدی در ۸ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۲۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۲ - ستایشِ خرد:
با سلام٬من فکر میکنم که یک بیت از این بخش جا افتاده.بعد از بیت شانزدهم این بیت میاد:
همیشه خرد را تو دستوردار بدو جانت از ناسزا دور دار
حمید در ۸ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۰۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۳:
موتوا قبل ان تموتوا
بمیرید (از خود خود) قبل از اینکه بمیرید.
نفسک ذنب لا یقاس به ذنب
خود خودت گناهی است که قابل مقایسه با هیچ گناهی نیست.
ام الاصنام صنم نفسک
مادر همه بت ها بت خودت است.
عبد الله شو، موحد شو خلاص شده از شرک خود خود تا فکرتت صفت امر کن فکان گیرد.
تا از لا نگذری به الا الله نمی رسی.
قرب و بعد راه را قدری نباشد آنقدر
یک قدم بر نفس خود وان دیگری در کوی دوست
گمنام در ۸ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۰۰ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱۰ - یاد کردن بعضی از گذشتگان خویش:
به گمانم سخن از ماه نو و حالت نجومی عقده است
همو در جایی گفته است:
که نتوان راه خسرو را گرفتن
نه در عقده مه نو را گرفتن
نیکومنش در ۸ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳:
درود بیکران بر دوستان جان
_بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز
ای ناخدای هستی وای نوح زمان وجود عاشقان و دلسوختگان همچون کشتی نشسته در ساحلی است که از صاحب خویش دور افتاده است تو کرم نما و بزرگواری کن این کشتی وجود ساکن دل سوختگان رادر رودخانه خروشانی از شراب انداخته وبه موجب حرکت و سیر این کشتی در رودخانه زیبای معرفت و هیجان باعث پویایی و شادی و کامیابی جوانان و پیران شو .
مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی
که گفتهاند نکویی کن و در آب انداز
وای ساقی و ای ناخدای کشتی عاشقان هر چند که من لیاقت درگاه عشق را نداشته و خود را شایسته چنین موهبتی نمی بینم ولی تو مرا نیز در ان کشتی باده پیمای (معرفت و حقیقت جوی )به همراه خویش برده وبه این مرام کریمانه توجه داشته باش که گفته اند تو نیکی می کن و در دجله انداز.
3-ز کوی میکده برگشتهام ز راه خطا
مرا دگر ز کرم با ره صواب انداز
من در راه مقصود یکه و تنها به اشتباه مجاهدتهای فراوانی کرده ولی دستم به می خمخانه عشق نرسیده و ناکام مانده ام واکنون تو بزرگواری و کرامت کن واز مسیر درست مرا به میکده عشق الهی رهنمون ساز
4_بیار زان می گلرنگ مشک بو جامی
شرار رشک و حسد در دل گلاب انداز
تو ای ناخدای جان و ای ساقی می محبوب (پیر اهل نظر )که نمونه کاملی از می سرخ گلگون ومعطر به شمیم مشکبار معشوق ازلی هستی جام وجودین مرا نیز به عنایت و نظر کریمانه خویش پر از می جان افزای معشوق ازلی فرما و با این بذل توجه در جان مشتاقان که چون گلاب در عطر افشانی است رشک و ارزو و خواهش ایجاد کن .
5_اگر چه مست و خرابم تو نیز لطفی کن
نظر بر این دل سرگشته خراب انداز
من دراین دریای عشق که به رای خویش روانه ان شده ام واکنون ناکام و خراب در راه بازگشتم ولی همچنان مست از یاد عشق هستم تو ای ناخدای عشق کرامتی کن و نظری به حال من خسته ناتوان انداز که مرا کامیاب از عشق گردانی.
6_به نیمشب اگرت آفتاب میباید
ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز
ای عاشق دل شکسته اگر به سراغ چهره مقصود هستی می بایستی جام وجودت را به وقت نیمه شب از شراب هستی بخش یاد محبوب گرم و روشن سازی وانگاه خواهی دید که چهره مقصود چون افتابی روشن به تو روی خواهد نمود.
7_مهل که روز وفاتم به خاک بسپارند
مرا به میکده بر در خم شراب انداز
ای ناخدای جان روا مدار که فرصت از دست رفته و زمان مرگم فرا رسد و چهره مقصود بر من روشن نشده پیکرم را در خاک مدفون سازند پس لطفی نما و مرا با خود به میخانه عشق برده و مست و خراب در خم شراب عشق انداخته و تمام وجودم را اغشته به می معرفت نما.
_ز جور چرخ چو حافظ به جان رسید دلت
به سوی دیو محن ناوک شهاب انداز
این همه ملامتی که حافظ از هستی و گردون می کشد به دلیل دانایی و فرهیختگی دل اوست و گردون همیشه در قصد دل انسانهای اگاه می باشد و اکنون تصمیم دارم با پناه بردن به کشتی نجات و ناخدای عشق
(پیر و صاحب نظر ) کلیه بد خواهی ها و کینه ورزی های دیو سیرتان (دیو محن )را همانند تیر شهابی از خویش دور سازم و کامروا گردم .
سر به زیر و کامیاب
۷ در ۸ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۱۸ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱۰ - یاد کردن بعضی از گذشتگان خویش:
از روی تو ماه آسمان را
شرم آمد و شد هلال باریک
سعدی
دگر آفتاب رویت منمای آسمان را
که قمر ز شرمساری بشکست چون هلالی
سعدی
۷ در ۸ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۱۰ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱۰ - یاد کردن بعضی از گذشتگان خویش:
بینی که چو مه شکسته گردد
از عقده رخم رسته گرد
بینی شکسته کسی که نخوت و غرور در او نیست-سر به زیر-معترف و شرمنده
مغرور کسی است که بینی پر باد دارد
اگر نخوت و غرور جایش را به شرم و فروتنی دهد گره و اخم از رخ زدوده میشود.
شکستگی بینی را به هلال ماه مانند کرده است.
هم از نظامی است:
آن مه نو را که تو دیدی هلال
بدر نهش نام چو گیرد کمال
شاید چنین باشد.
علیرضا در ۸ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۳۵ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱۰ - یاد کردن بعضی از گذشتگان خویش:
درود دوستان عزیز
میشه لطفا این بیت رو معنی بفرمایید
بینی که چو مه شکسته گردد
از عقدهٔ رخم رسته گردد
میم.کاف.مهریار در ۸ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۱۱ دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۱۷ - ثمره خلوت اول:
استاد دکتر حسین الهی قمشه ای در خصوص این شعر و کلا مخزن الاسرار مقاله ای دارند با عنوان باغ دل
بهمن در ۸ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۲۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۶ - بردن پادشاه آن طبیب را بر بیمار تا حال او را ببیند:
سلام
ببخشید منظور از شمس چارم اسمان سر در کشید چیه
چارم چیه
سامان در ۸ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۶:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸:
من یک ماهه هر روز صبح 10 دیقه این غزل رو با صدای استاد شجریان گوش می کنم بعد به بقیه زندگی میرسم
به نظر من محشره
نادر.. در ۸ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۶:۰۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳:
گر بیابد کمال تو جزوی
عقل کل مست و بیخبر گردد!..
کمال داودوند در ۸ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۵:۱۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲:
این رباعی بیشتر در زبان عربی مفهوم می دهد
جمع این رباعی از 4421
همایون در ۸ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۴:۳۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۹:
انسان همواره در کار اندیشیدن است حتی در خواب و هدف اندیشه در انسان برتری است از خود، از آنچه هست رها شود و به بالا تر برسد، چرا؟ چه کسی این اندیشه را به انسان داده است، هر کسی هست درون دل انسان پنهان است.
این غزل به دوست داران جلال دین میگوید هرگز فکر نکنید که به جایی رسیده اید، که فکری کاذب است، زیرا خود او که مدتها در این راه بوده و شصت سال را سپری کرده است هنوز نمیداند دل چیست و آنچه تا کنون گفته، شکسته بسته و ناقص است، هر چند زندگی او بسیار فرخنده و پر برکت بوده است و عشق و یگانگی را برای همه به ارمغان آورده است و شادی را چون گنجی رایگان به انسانها بخشیده ولی در وادی اندیشه مکتب و دست آوردی پایدار که قابل آموزش باشد پدید نیاورده است که در آنجا اگر یک میش پیدا شود هزار گرگ آماده اند که آنرا بدرند
روی سخن به خصوص به کسانی است که کودن وار فکر میکنند با یاد گیری از جلال دین به مقام استادی رسیده اند و شاگردان زیادی به دورشان جمع شده اند و منبع درآمدی پیدا و شهرتی دست و پا کرده اند
کمال داودوند در ۸ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۷:۰۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱: