گنجور

حاشیه‌ها

همایون در ‫۸ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۳۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰:

هستی‌ به یک میهمانی تشبیه و از زوایای گوناگون به آن نگاه می‌‌شود
بعضی‌ مانند یک بوزینه ‌اند که بطور تصادفی در جمع شیران شکم سیر پرسه می‌‌زند
در حالیکه شیر مالک همه طعمه هاست و نقش آن با موجوداتی که طعمه ‌اند بسیار متفاوت است
نوح ظاهرا به شکل بقیه انسان هاست ولی او در حقیقت برابر و همزاد همان طوفانی است که برای نابودی انسان‌ها پیدا شده است
شمشیر قهر پادشاه این میهمانی بالای سر گستاخانی است که خود را با بقیه برابر می‌‌دانند در حالیکه فقط شکم پرستی بیش نیستند
من همان شمشیر و همان شیری هستم که با شیران بزرگ شده است و آتشی هستم که خرمن نه بکاران را به آتش می‌‌کشد
به ظاهر این جهان نگاه نکنید که خوش و خرم است بلکه از ورای آن به تناقض‌ها آن باید پی‌ برد تا جای خود را دریابیم

محمدصادق در ‫۸ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۱۵ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۳:

سپاس از مجتبی عزیز
نفط اندازی صحیح است
کامل حکایت در کتاب گلستان از روی نسخه تصحیح شده مرحوم محمدعلی فروغی چنین است:
هندوی نفط اندازی همی آموخت، حکیمی گفت: ترا که خانه نئین است بازی نه اینست
تا ندانی که سخن عین صوابست مگوی
وآنچه دانی که نه نیکوش جوابست مگوی

رضا در ‫۸ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱:

لَعلِ سیراب ِ به خون تشنه ،لبِ یار من است
وز پی دیدن او دادن جان کار من است
لعل: جواهر،سنگی قیمتی سرخ رنگ که دارای خواص گوناگون نیزهست.
لَعل سیراب: سنگی که سرخی آن درحدّ اعلا وکمال بوده باشد.
معنی بیت: لب ِ یار من همانندِ لعلی که درسرخی به کمال است، همچنان تشنه ی خون عاشقان است. من ِعاشق نیز به همان اندازه که اوتشنه ی خون است به دادن خون مشتاقم. هرروزفقط برای دیدن او جان دادن کارمن است.
خونم بخور که هیچ مَلِک باچنان جمال
ازدل نیایدش که نویسد گناهِ تو
شَرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز
هر که دل بردنِ او دید ودرانکارمن است
معنی بیت: هرکس که دلبری ودلستانی ِ معشوق ِ مرادید وهمچنان به عشقورزی من خُرده می گیرد وبه من این حق راقائل نمی شود که عاشق اوباشم ازآن چشم سیاه ومژگان دراز معشوق خجالت بکشد! آیا این ناز وغمزه و جذابیّت وگیرایی رانمی بیند که مرانکارمی کند؟
به حُسن وخُلق ووفاکس به یارمانرسد
تورادراین سخن انکارکارمانرسد
ساروان رَخت به دروازه مبرکان سرکو
شاهراهیست که منزلگه دلدار من است
معنی بیت: ای ساربان وای سالارقافله، دستوربستن بارسفرمده وکاروان را به دروازه های شهرهدایت مکن، آنجا که عزم سفرداری شاهراهیست که منتهی به کوی معشوق من است.
امّا چرا شاعرازساربان می خواهد که کاروان رابه سمتِ کوی معشوق هدایت نکند؟ مگرنه این است که عاشق ازخدا می خواهد که ازکوی معشوق عبورکند؟
دونکته می تواند دلیل این درخواست باشد: یکی اینکه عاشق نمی تواند تحمّل کند وببیند که جزاو کسانِ دیگری نیزازکوی معشوق می گذرند.! عشق است وبدگمانی، اوبیم آن دارد که ممکن است تمام اهل کاروان معشوق اوراببینند وآنهانیزعاشق اوگردند!
دودیگراینکه، بعضی اوقات عشق به حدّی می رسد که عاشق توانایی گذراز کوی معشوق راندارد وبه بهانه های مختلف راهِ خودراکج می کند تا ازکوی معشوق عبورنکند! چون می داند که درکوچه ی معشوق،حالتی دست خواهد داد که ازشدّتِ اشتیاق از حال خواهدرفت ونخواهدتوانست روی پاهای خودبایستد!
یادِ روانشاد استادشهریارافتادم که می فرمود: پس ازآنکه منظومه ی جادویی حیدربابا رانوشتم وبا آن سرعت مرزهارادرنوردید واین کوه کوچک وبی نام ونشان ِ حیدرباباشهرتِ جهانی پیدا کرد، من نسبت به حیدربابا یک احساس عمیق عاشقانه پیداکردم وروزبروز این احساس درژرفای جان من عمیق ترشد، بطوریکه تصوّراینکه اگردوباره من باحیدربابا روبروشوم چه اتّفاقی خواهد افتاد به یک تابو تبدیل شد! ومن دیگرحتّا ازتصوّراین دیدار به حالتی غریب فرو می رفتم وسعی می کردم ازاین تصویربگریزم. تااینکه سی سال سپری شد ومن جرات نکردم که به قریه ی خشکناب که کوه حیدربابا درآنجابود بازگردم. من شهامتِ روبروشدن بااین کوه رانداشتم واطمینان داشتم که اگر چشمم به این کوه بیافتد درجا جان به جان آفرین تسلیم خواهم کرد! بعدها پس ازگذشت سی سال بااصراراهالی روستا قدم به حیدرباباگذاشتم وبه محض دیدن این کوه اسرارآمیز ازحال رفتم ومردم مرا دردوش خود به داخل روستا بردند....!
آری دنیای عشقبازی دنیای غریبیست وعجایب گوناگونی دارد. بعضی اوقات عاشق توان وجراتِ عبورازکوی معشوق راندارد وترجیح می دهد درفراق بسربرد تااینکه چشمش به در ودیوارکوی معشوق بیافتد! شاید حافظ نیزهمانندِ شاگرد خوداستادشهریار،چنین حسّ وحال غریبی داشته که ازساربان خواسته، کاروان رابدانسوهدایت نکند!
البته که این قائده مطلق نیست وبرای همه ی عشّاق چنین حس وحال غریبی رقم نمی خورد. برای عاشق، حتّاگرد وغبار منزل معشوق،روشنی چشم است و کیمیای مراد. لیکن عشق است وازهر زبان که می شنوی نامکرّر است وناشنیده!
برقی ازمنزل لیلی بدرخشید سحر
وَه که با خرمنِ مجنون دل افگارچه کرد!
بنده ی طالع خویشم که دراین قحطِ وفا
عشق آن لولی ِسرمست خریدارمن است
طالع: اقبال وشانس
قحط وفا: کمبود وفا
لولی : عشوه گر،شهرآشوب
معنی بیت: من چقدر خوش اقبالم، دراین دوران که عشق و عشقبازی ووفاداری ، واژه های غریبی هستند ومحبّت ووفاداری نایابند، عشقِ آن عشوه گرسرمست،ازمیان این همه مردم مرا انتخاب کرده ومحبّت او بر دل من فرودآمده است. خوشا به سعادت من که عاشق چنین دلبرشوخ وطنّازی شده ام من غلام وبنده ی این اقبال نیکوهستم.
زاهدبرو که طالع اگرطالع من است
جامم بدست باشد وزلف نگارهم
طبله ی عطر گل و زلفِ عبیرافشانش
فیضِ یک شمّه ز بوی خوش عطّار من است
طبله: صندوقچه ای که درآن عبیروعطر نگاهداری می کنند.
عبیر: نوعی عطر که اززعفران وگلاب ومُشک گیرند.
زلفِ عبیرافشانش: مربوط به شاخه های گل وسنبل است که عطر وعبیر می افشانند.
ازصندوقچه ی عطّاران وازشاخه های مُعطّرگل وسنبل وازهرآنچه که بوی خوش ودلپذیرمنتشرمی شود وبه مشام ما می رسد، تحتِ تاثیر وبرگرفته ازعطر ِ دلنوازمعشوق من است. اگربوی خوش ِ معشوق نبود گل هانیزرنگ وبویی نداشتند،زلفِ سُنبل نیزدلکش وخوشبونمی شد.
مفروش عطرعقل به هندوی زلفِ ما
کانجاهزارنافه ی مُشکین به نیم جو
باغبان همچو نسیمم ز در خویش مران
کآب گلزار تو از اشک چو گلنار من است
"باغبان" کنایه ازمعشوق است.
گلنار: شکوفه وگل انار که درسرخی بی نظیراست. کنایه ازاشک سرخ
گلزار: کنایه ازرخسارمعشوق است
معنی بیت: ای معشوق، ازدرگاهِ خویش مراهمانند نسیمی مَران وزحمات مرانادیده مگیر، که اگرنیک بنگری سُرخی گونه ولب توازاشک خونین من مایه گرفته است. اشک گلگون من سبب طراوت و جلوه ی رخسار تو وگرمی بازارتوشده است.
یارمن باش که زیبِ فلک وزینتِ دهر
ازمَهِ روی تو واشک چوپروین من است
شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود
نرگس او که طبیب دل بیمار من است
نرگس : استعاره ازچشم است.
معنی بیت: چشمان معشوق که طبیبِ دل بیمارمن است برای بهبودی من، بوسه تجویزکرده است. بوسه ای ازلب شیرین معشوق که گواراترازشربت گلاب وقند است وتنها داروی شفابخش برای بیماری دل.
چولعل ِ شکّرینت بوسه بخشد
مَذاق جان ما زو پُرشکرباد
آنکه درطرزغزل نکته به حافظ آموخت
یار شیرین سخن نادره گفتار من است
کسی که درشیوه ی غزلسرایی، نکته های لطیف وظریف را به حافظ آموخت، عشوه ها وغمزه های یارشیرین سخنم بود. شیرین سخنی که حرف های جالب ونغزولطیف می زند من تحتِ تاثیرشیرین سخن گفتن اونکته دان شدم وتوانستم غزلهای دلنشین بسرایم
دلنشین شدسخنم تاتوقبولش کردی
آری آری سخن عشق نشانی دارد.

سهیلا در ‫۸ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۴۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۱:

قلمرو ایران بزرگتر از قلمرو کنونی بوده چه بسا کل سرزمین های بخش شمال مازندران نام داشته چیزی که باید دقت کرد اینه که در مسیر رسیدن به مازندران رستم به سرزمینی برمیخوره که تاریکی اون رو فرا گرفته " گویی خورسید را به بند کشیدند" و به نظر نمی رسه منظور شب بوده باشه چون این تاریکی شب چیزی نبوده که رستم ندیده باشه به نظر میادبخشهای شمالی نزدیک به قطب که شبهای طولانی دارند و یا 6 ماه شب و 6 ماه روز شاید منظور بوده و از اونها گذر کرده باشه

حسام بیگ مرادبیگ در ‫۸ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۳۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۶:

شاهو نازنین فرموده :
نسانِ عاقل مِی‌خوارگی را زائل‌کننده‌ی مغز می‌داند، و کامجویی و بهره‌های زندگی را تنها مشروط بر لذّت‌هایی می‌داند که سعادت و رُشد وی را در پِی داشته باشد.........
عزیز دل برادر ، اتفاقا خیام این اشعار را اختصاصا برای افرادی با افکار جزمی و تعصبات خشک بیان داشته . شما با کدام متر و معیاری میتوانی کامجویی و بهره های زندگی اشخاص را که سعادت و رشد آنها را در پی دارد اندازه بگیری ؟ جز اینکه آنچه را که خودت لذت مشروع میپنداری به دیگران تحمیل کنی وگرنه چطور اینچنین نسخه ی خیام را پیچیدی که گویی الان در قعر جهنم ذغال در آتشدان میریزد !!!!
اتفاقا خیام ابدا بر عقل تاکید ندارد. همانی که شما بر آن تاکید موکد داری عقل است که خیام از آن گریزان است. خیام خرد را می ستاید نه عقل را دوست عزیز.همه ی آدمیان کمتر و بیشتر عقل دارند ، خرد است که نایاب است.شما که دستی در زبان لاتین داری بیشتر از امیلی دیکنسون مطالعه کن تا خیام را بهتر بشناسی .
انشالله

سعید سلطانی در ‫۸ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۰۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵:

بیت چهارم مصرع اول (( بخودی )) باید اصلاح بشه به (( بیخودی )) و همینطور مصرع دوم همین بیت (( ببین )) باید با (( بین )) اصلاح بشه .

آریا والا در ‫۸ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۵:

به یاد دارم زمانی که استاد من که همچون شمسی برای مولانای وجود پر جوشش من زمانی که خبر فوت عزیزترین کسش را شنید ،
هر آنچه را سالها به ما آموخته بود خود عمل کرد
بر روی فلیپ چارت نوشت:
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش

مشاهری در ‫۸ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۳۸ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۱ - موعظه در اجتناب از غرور و کبر و حرص:

بیت 82 در تازیانه های سلوک دکتر شفیعی کدکنی به این صورت آمده
از درون جان برآمد نخوت و حقد و حسد
تا گز و سیمرغ رستم گشت بر اسفندیار
و درست هم همین قول دکتر کدکنی است. «نخوت» و «حقد» و «حسد» به صورت «گز» و«سیمرغ» و «رستم» اسفندیار را به کشتن داد.

فرشته در ‫۸ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۳۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۸:

بیانی فراتر از بیان یک انسان هنگامی که کلمات توانایی ندارن چطور میشه یک انسان انها را به رقص بیاره..

احمد در ‫۸ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱:

به نام خدا که تزلزل هارو از کلام بگیره،، گلاب شاهده و و گل کعبه (روح) ،به دیده دیده را هرگز که دیده، و در دایره قسمت ، نقطه پرگاره که اشاره به ولی داره، و بعدش صبر دوری و نزدیکی )از تو راجع به روح میپرسند بگو شما هیچ جیز راجه به ان نمیدانید، و خداوند عزوجل از روح خود امانت در زمین گمارد و چون یک بیشتر نیست فرمود اسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه نام من دیوانه زدند همون دایره و معنی ، ،،، و این روح وصفش در تورات هست که برای قابل فهم بودن و ادراک انسان به خداوند بعد از مرگ روح رو هدیه و امانت گذاشت که بصورت خود افرید، چون بالاتر از هررررر فهمیست خداوند و فرمود چون از یار خبر نداری دنبال دللللدار باش،

مشاهری در ‫۸ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۲۶ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵ - در نعت رسول اکرم و مدح عارف زرگر:

معنی
بخشش خود را به شکر کس نیالاید که هست
در ره آزادمردی شکر جزوی از جزا
این است که:
او آنقدر آزادمرد است که حتی اجازه نمی‌دهد در ازای عطایش کسی از او تشکر کند؛ زیرا تشکر کردن هم در آیین جوانمردان بخشی از پاداش است و به نوعی بی‌چشمداشت بودن معطی را خدشه‌دار می‌کند.

مشاهری در ‫۸ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۲۲ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵ - در نعت رسول اکرم و مدح عارف زرگر:

روح او بر غیب واقف همچو لوح آسمان
کاک او در شرع منصف همچو خط استوا
در این بیت کلمۀ اول مصرع دوم باید «کلک» باشد به معنای قلم.

آریا والا در ‫۸ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۰۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۵:

صوفی و کنج خلوت سعدی و طرف صحرا
صاحب هنر نگیرد بر بی هنر بهانه
نمیدونم چه رمزی در این بیته که هر بار خواندش من رو دگرگون میکنه و بال پرواز بهم میده
آیا کسی تجربه نزدیک به این حس من دارد ،در رابطه با این بیت؟

امیررضا در ‫۸ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۲:

خواستم از لفظ نابه جای ابتدای حاشیه انتقاد کنم
کیارش و جناب سعید زاده ی عزیز انتقاد مرا به تشکر تبدیل کردند .
دمتون گرم!

ایلیاد در ‫۸ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۳۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۴:

پیغامبر در این غزل منظور به موسی است

نادر.. در ‫۸ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۲۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳۳:

مشتاقم و مشتاقی
من دور و تو الحاقی...
ن.ت

منصور قربانی در ‫۸ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۵۳ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الاسد و الثور » بخش ۱۵:

احتمالا بطایم باید بیایم باشد .

ایلیا بهرامی در ‫۸ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۵۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۵:

در بیت ششم مصراع دوم باید ناگزیر به جای نا گریز نوشته شود

رضا در ‫۸ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰:

به دام زلفِ تو دل مبتلای خویشتن است
بکُش به غمزه که اینش سزای خویشتن است
دل مبتلای خویشتن است: دل به میل و اختیار خود آمده وخودرابه بندِ زلفِ توبسته وگرفتار ساخته است.
بکُش به غمزه: به جفای دلبرانه بکُش.
معنی بیت: دلم که درمیان حلقه های زلفِ تو به دام افتاده، خود کرده ایست که استحقاقِ مرگ را دارد. اوبه میل واراده، خودرا به بندِ زلفِ توبسته، به جوروجفا وحرکاتِ دلبرانه بکش که سزاوارکشته شدن است.
خیال تیغ توباما حدیثِ تشنه وآب است
اسیرخویش گرفتی بکش چنانکه تودانی
گرت ز دست برآید مرادِ خاطر ما
به دست باش که خیری به جای خویشتن است
مُرادِ خاطر: آرزوی ما، درخواستِ ما(درخواستی که دربیتِ اوّل داربکش به غمزه....)
به دست باش: دست به کار شو، در انجام این کار بکوش، درنگ مکن.
به جای خویشتن: برای خویشتن
معنی بیت:خطاب به معشوق، اگرواقعاً برایت امکانپذیراست دلم را بکُش وآرزوی مرا برآورده کن که هم لطفی درحق من کرده باشی وهم خیر وثوابی برای خود رقم بزنی.
خونم بخورکه هیچ مَلک باچنین جمال
ازدل نیایدش که نویسد گناه تو
به جانت ای بُتِ شیرین دهن که همچون شمع
شبان تیره مرادم فنای خویشتن است
مُرادم: آرزویم، درخواستم.
شبان تار: شبهای تاریک،کنایه ازشب های دوری وفراق
فنای خویشتن: نابودی خود
معنی بیت:سوگندبه جان تو ای محبوب شیرین دهان، درشبهای تاریکِ هجران، همانند شمعی درسوز وگدازم وتنها آرزویی که دارم مرگ ونابودی خویشتن است.
ای مجلسیان سوزدل حافظ مسکین
ازشمع بپرسید که درسوز وگدازاست
چو رأی عشق زدی با تو گفتم ای بلبل
مکن که آن گل خندان به رای خویشتن است
چورأی عشق زدی: هنگامی که دل به عشق سپردی
بلبل : کنایه ازخود شاعراست. گل نیز کنایه ازمعشوق است.
به رای خویشتن است: خودخواه است وبه رای تو(نظر تو وعشق تو) اهمیّتی قائل نیست، در فکر منافع شخصی خویش است.
معنی بیت:خطاب به دل خویش است. ای دل عاشق پیشه، هنگامی که دل به عشق گل(معشوق) سپردی باتوگفتم که عاشق مشو، گل(معشوق) خودخواه است وجز به خودش به چیزدیگرنمی اندیشد.
نشانِ عهد ووفانیست درتبسّم گل
بنال بلبل بیدل که جای فریاداست
به مُشک چین و چِگِل نیست بوی گل محتاج
که نافه‌هاش ز بند قبای خویشتن است
چـِگِل نام یکی از قبائل ترک شزقی است. در کتاب دیوان لغات الترک محمود کاشغری،قبائل ترک و از جمله قبایل چگل، افشار، بایُندر، سلغر،یغما، غز، سلجوق و مجغر که همان مجار باشد، را نام می‌برد. "چِگِل" نام شهر وسرزمینی در جنوب قرقیزستان که درآنجا قبیله‌یی از ترکان خُلخ زیسته و به زیبایی مشهور و ضرب‌المثل‌ بوده اند.
به مُشکِ چین وچگل نیست بوی گل محتاج: یعنی اینکه گل خودش درذات خود،رنگ وبو وعطردارد ونیازی به آب ورنگ وآرایش ندارد.
نافه: بندناف، کیسه ی مُشک که درشکم بعضی ازآهوان نر هست وپس ازفراوری درعطرسازی مورداستفاده قرارمی گرفته است.
نافه‌هاش زبند قبای خویشتن است: کنایه از اینکه هرچه دارد از خود دارد و از کسی وام نگرفته است. بندِ قبای غنچه که بازشود عطر گل منتشرمی شود.
معنی بیت: گل به عطر وآرایش نیازندارد که لوازم آن را ازچین وچگل بیاورند. گل زیبایی وعطر خودرا دردل خود دارد وهنگامی که بندِ قبای غنچه بازمی شود وگل می شکفد عطر وبوی آن نیزمنتشرمی گردد.
زعشق ناتمام ما جمال یارمستغنیست
به آب ورنگ وخال وخط چه حاجت روی زیبارا؟
مرو به خانه ی اربابِ بی‌مروّت دَهر
که گنج عافیتت در سرای خویشتن است
اربابِ بی‌مروّتِ دَهر: دنیاداران بی انصاف.
گنج عافیت: تندرستی وسلامت به گنج تشبیه شده است.
شاعر دل خودرا نصیحت کرده وبه نوعی به محبوب ِ بی اعتنای خویش،صاحب منصب ومقام دولتی نیزهست کنایه می زند.
معنی بیت: ای دل ازاربابان بی انصاف ودنیاداران ودولتمردان توقّع نداشته باش که به ابرازاحساسات وعواطفِ توپاسخی درخور وشایسته دهند. آنچه می جویی دردرون توست. سلامتی وتندرستی گنجیست که باهیچ گنجی قابل قیاس نیست وآن دردرون خودِ توقراردارد.
سالها دل طلبِ جام جم ازما می کرد
آنچه خود داشت زبیگانه تمنّا می کرد
بسوخت حافظ ودرشرط عشقبازی، او
هنوزبرسرعهد و وفای خویشتن است
حافظ ازآتش اشتیاق سوخت امّا همانگونه که ازابتدا عهدبسته بود برفاداری خویش پابرجا ماند وپاپَس نکشید. گرچه کاملاً سوخت وازپای درآمد لیکن هنوز برسر عهد وپیمان خویش وفاداراست.
کُشته ی غمزه ی خودرا به زیارت دریاب
زانکه بیچاره همان دل نگرانست که بود.

حسین در ‫۸ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۳۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱۶ - نصیحت کردن مرد مر زن را کی در فقیران به خواری منگر و در کار حق به گمان کمال نگر و طعنه مزن در فقر و فقیران به خیال و گمان بی‌نوایی خویشتن:

بیت اول یک پرسش است:

فقر فخری از گزافست و مجاز?
نه ,هزاران عز پنهانست و ناز!

۱
۳۲۸۶
۳۲۸۷
۳۲۸۸
۳۲۸۹
۳۲۹۰
۵۷۶۰