گنجور

حاشیه‌ها

سیاوش بابکان در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۲ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۰۵:۴۹ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۱ - بویِ جویِ مولیان آیَد هَمی:

مولیان کوتاه شذه موالیان است ، و موالیان نام جوی و باغ و کاخی است که امیر اسماعیل سامانی از برای موالیان وقف کرده بوده است.
موالی جمع مولی است و موالیان جمع اندر جمع
چنانکه ملوکان گفته اند و.....

Moh Moh در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۲ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۱۹ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۱۱۳:

دوست گرامی: غازی یعنی جنگجو.

سید حمیدرضا عباسی در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۲ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۳۵ دربارهٔ کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۷۹۲:

امشب به «یاد» لعل لب او علی الدوام

م.م در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۰۳ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۱ - بویِ جویِ مولیان آیَد هَمی:

1 - در تائید نوشته آقای خوانین زاده به اینکه "
در برخی فرهنگ لغات واژه مول به معنی عشوه گر و غماز آمده است. و تا جایی که میدانم قدمای شهر یزد واژه مول را برای کسی به کار میبرند که مظلوم نمایی و غمازی میکند و ترحم جلب میکند" بعرض میرسانم هم اکنون در گویش مازندرانی کلمه "مول" جاری می باشد و بمعنای "آدم خیلی خیلی تودار" و یا چیزی حدود "چموش" است .
2 - من در حدود 60 سال قبل ، برخی ابیات مورد بحث را در کتابهای آن سالها اینگونه خوانده ام :
رود جیحون با همه پهناوری
خنگ ما را تا میان آید همی
بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درشتی های او
زیر پایم پرنیان آید همی

زینب در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۳۵ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۳:

چون خودم معنی درع را نمی دانستم جستجو کردم:
دراعه . [ دُرْ را ع َ/ دُ را ع َ ] (ع اِ) دراعة. نوعی از جامه ٔ مشایخ ، گویند آن فوطه باشد که بر دوش اندازند و فارسیان به تخفیف نیز خوانند. (از غیاث ). جامه ای از پنبه و یا ازپشم خشن که مرد و زن هر دو پوشند. (ناظم الاطباء). جامه ٔ دراز که زاهدان و شیوخ پوشند. جبه . بالاپوش فراخ : یک روز به سرای حسنک شده بود [ بوسهل ] به روزگار وزارتش پیاده و به دراعه ، پرده داری بر وی استخفاف کرده بود وی را بینداخته . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 178). جبه ای داشت [ حسنک ] حبری رنگ با سیاه می زد خلق گونه و دراعه و ردایی سخت پاکیزه . (تاریخ بیهقی ص 180). دراعه ٔ سپیدی پوشیدی . (تاریخ بیهقی ص 364).

محمد در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۰۵ دربارهٔ شیخ بهایی » دیوان اشعار » مخمس:

بیت (تقصیر خیالی به امید کرم توست) به نظر صحیح آن اینست:
تقصیر و گناهش به امید کرم توست
این با مصرع آخر هم هماهنگ تر است.

سید محسن در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۳۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵:

عزم ره داریم نتوان بیش از این کردن درنگ---
درست است

شیخان در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۲۹ دربارهٔ جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۲۱ - به خواب آمدن یوسف علیه السلام زلیخا را نوبت سیم و نام و مقام وی دانستن و به عقل و هوش باز آمدن:

پاش و پایش در بیت جابجا شده اند
مصرع اول پایش و مصرع دوم پاش صحیح است

تیمور ناصری در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۳۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۱:

«زین» گلستان به حیرت شبنم رسیده «ام»

تیمور ناصری در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۲۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۶:

شوق بیتاب و قدم لبریزجوش آبله
تاکجا ها بایدم مینا به« زیر» پا شکست
در خم زلفت چسان «فریاد» دل ‌گردد بلند
این شبستان سرمه‌ دانها درگلوی ما شکست
«موج» خون لاله می‌آید سراسر در نظر
یا دل دیوانه‌ ای در دامن صحرا شکست
بی ‌تکلف از غبار یاس دلها نگذری
تشنهٔ خون «می‌شود» هرذره چون مینا شکست

تیمور ناصری در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۵۷ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۸:

ششجهت یک‌صید تسلیم‌دل بی‌آرزوست
ضبط آغوشم جهانی را «به» برآورده است

علی صفی خانی در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۵۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵:

سلام خدمت تمامی بزرگوارنی که از این سایت وزین و دوست داشتنی استفاده می‌کنند موکدا توصیه میکنم شاهکار خسرو بی بدلیل آواز حضرت استاد شجریان را گوش کنید و لذت مضاعف ببرید از این شاهکار شیخ مخصوصا اون مصرع دوم بیت گفتم لب تو را..... استاد این مصرع را با ظرافت خاصی اجرا فرمودند.
فقط لذت ببرید از این آواز...
به قول استاد سایه عزیز من خیلی خوشبختم که این شانس را دارم تا از شنیدن آوازهای استاد مخصوصا این غزل لذت ببرم

تیمور ناصری در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۴۶ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴:

به هرجا پرفشان باشد «نفس» صید جنون دارد
نشان پوچ بسیار است این تیر هوایی را

تیمور ناصری در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۳۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰:

چمن ‌پرداز (دیدارم) ز حیرت چشم آن دارم
که چون طاووس در آیینه‌ گیرم پرفشانی را

nabavar در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۰۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴:

در رباعی شمارهٔ 3 عراقی ، در گنجور اینگونه آمده:
عالم به تو بینیم و نه بینیم ترا

مهدی در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۱۳ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳ - اقبال من:

دلم غمباره ناله دارد حال من ....گریه دارد داستان زنده بودنم

هیچکس بی نام در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۵۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۴:

الله اکبر از این همه نقل و شکر و قند و عسل که از دهن این بزرگمرد میریزه که حتی توانایی جمع کردنشو هم نداریم
الحق و والانصاف که ما پارسی زبان ها :
چه شکر فروش داریم که به ما شکر فروشد
که نگفت عذر روزی که برو شکر ندارم

برگ بی برگی در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱:

درآ که در دل خسته توان درآید باز
بیا که در تن مرده روان درآید باز
مخاطب اصل یا جانِ اصلیِ انسان است، درآ یعنی به درون آی و دلِ خسته دلی را گویند که بر اثرِ قرار دادنِ هر چیزِ بیرونی و ذهنی که انسان آنرا جایگزینِ جانِ اصلیِ خویش می کند زخمی شده است، باز درآمدن بیانگرِ این مطلب است که این جانِ برگرفته از جانان یک بار پیش از این در اندرون بوده است اما انسان به خود پیش از این بر اثرِ قرار دادنِ غیر و بیگانه در دل یا مرکزِ خود موجبِ برون رفتِ او از دل شده است، و اکنون پس از احساسِ دردهایِ ناشی از خستگیِ دل به این فقدان پی‌برده، از آن جانِ عِلوی تمنایِ بازگشت می کند زیرا که می توان بارِ دیگر او را طلب کرده و همچنین می داند امکانِ ورودِ دوباره ی او در وجودش وجود دارد. در مصراع دوم حافظ وجودِ بدونِ جانِ اصلی را تنِ مرده ای بیش نمی داند که با بازگشتِ آن جانِ برآمده از جانان، درواقع روانِ انسان نیز به او باز می گردد، حافظ با ایهامِ زیبای روان گوشزد می کند که این کارِ بازگشتِ جانِ اصلی علیرغمِ دشواری هایِ بسیار به روانی و راحتی امکان پذیر می باشد.
بیا که فرقت تو چشم من چنان در بست
که فتح باب وصالت مگر گشاید باز

حافظ انسانِ دلخسته و زخم خورده ای که بر اثرِ فِراق و دوریِ از اصلِ خود به چنین روزی افتاده و در بیتِ قبل تنِ مرده اش نامیده است را انسانی فاقدِ بینایی و چشمان باز توصیف می کند، پس حافظ که این فراق را موجبِ بسته شدنِ چشمِ جان بینِ انسان می داند ادامه می دهد این چشم آنچنان بسته شده است که فقط با فتح یا گشایشِ باب و دربِ وصالِ تو ای جانِ جانان امکانِ گشوده شدنِ دوباره اش وجود دارد و این گشایشِ باب یعنی قرار گرفتن انسان در راهِ عاشقی، پس بیا و بار دیگر در این دلِ خسته و زخم خورده بنشین، درواقع این درخواست یا طلب است که اولین مرحله عاشقی می باشد.
غمی که چون سپهِ زنگ مُلکِ دل بگرفت
ز خیل شادی رومِ رُخَت زداید باز

از دیرباز در فرهنگِ عارفانه زنگ نمادِ سیاهی، تیرگی و غم بارگی و رومِ نمادِ سپیدیِ رخسار یا زیبارویی و شادی بوده است و حافظ نیز در اینجا از این دو ضد بمنظورِ بیانِ ثمره ی بسته بودنِ چشم و فراق که زنگ و سیاهی و غم است درمقابلِ روم که سپیدی و زیبایی و شادیِ مُنتج از وصل می باشد بهره می بَرَد تا مفهومِ مورد نظر را بهتر بیان کند، پس‌می فرماید با فتح و گشایشِ وصال است که سپاهی بیشمار از غم و درد و رنج از دلِ خسته ی انسان زدوده می گردد و مُلکِ دل همچون روزِ نخست سپید ، زیبا و سرشار از شادی می گردد، شادی و نشاطی که به عواملِ بیرونی مانندِ افزایشِ ثروت و امثالِ آن بستکی ندارد. از این لحاظ می فرماید سپاهی از زنگ و سیاهی زیرا که درد و غم هایِ انسان قابل شمارش نیستند و البته که همگی مربوط به مسائل و مشکلاتِ خودساخته ی ذهنِ انسان می باشند. 
 به پیش آینه دل هر آن چه می‌دارم
بجز خیال جمالت نمی‌نماید باز
حافظ در ادامه می‌فرماید پس از هزیمتِ سپاهِ سیاهی و غم یا به عبارتی پیروزیِ خیلِ عظیمِ روم و شادی ست که مُلکِ دلِ انسانِ عاشقی چون حافظ صیقل یافته و او هرچه را در برابرِ آن آیینه قرار دهد بجز تصویری از جمال و زیباییِ حضرت دوست را در آن نمی بیند و به بیانی دیگر حقیقتِ آن چیز را تشخیص می دهد نه شکل و زیبایی و جذابیتِ آن را، با چنین بینش و گشادگیِ چشم است که انسان از مواهبِ دنیوی بهره و لذتِ لازم را می برد اما در ضمنِ آن به ذات و حقیقت و اتصالِ آن به سرمنشأ همه ی آن برکات و زیبایی ها نیز پی می بَرَد.
بدان مثل که شب آبستن است روز از تو
ستاره می‌شمرم تا که شب چه زاید باز
ضرب المثلی هست که می گوید شب آبستن است تا صبحگاهان چه زاید، پس حافظ با اشاره به این ضرب المثل ادامه می دهد ای خداوند یا زندگی؛ شبِ تاریکِ ذهنِ انسان که زنگ و سیاهی است،  روز و سپیدی و زیباییِ رُخت را از تو آبستن است، پس‌ انسانِ عاشقی همچو حافظ ستاره هایِ دلبستگی  به چیزهایِ بیرونی را که یک به یک می سوزند و افول می کنند بر می شمارد و در انتظار بسر می بَرَد تا ببیند سرانجام بارِ دیگر از این شبِ ذهن چه زاییده می شود، البته که با کم فروغ شدن و افولِ ستاره یا چیزهایِ بیرونی که هر لحظه چشمک زنان انسان را به خود فرا می خوانند صبحِ دولت و روزِ عاشقان از دلِ سیاهِ شب دمیده و زاده می شود. مولانا نیز در در مَطلَعِ غزلی می فرماید؛

چو آمد رویِ مَهرویم کِی باشم من،  که باشم من

چو زاید آفتابِ جان، کجا مانَد شب آبستن 

آنچنان که در جایِ دیگری می فرماید؛

آفتابی در یکی ذره نهان        ناگهان آن ذره بگشاید دهان

ذره ذره گردد افلاک و زمین     پیشِ این خورشید چون جست از کمین

در اینجا نیز ذره همان شبِ ذهن است که چون خورشیدِ جان از آن زاییده و بیرون می جهد افلاک و زمین یا ستاره هایِ دلبستگی ها ذره ذره شده و فرو می ریزند.

بیا که بلبلِ مطبوعِ خاطرِ حافظ
به بوی گُلبُنِ وصل تو می‌سُراید باز

 حافظ که غزل را با بیا و درآ آغاز کرده است در بیتِ پایانی هم جانِ اصلی و برگرفته از جانان را فرا می خواند تا بارِ دیگر بلبلِ طبعِ خاطر یا اندیشه هایِ حافظ با اجابتِ این دعوت و وصالش نغمه سرایی را آغاز کند، در مصرع دوم گُلبُن استعاره از ریشه ی گُل یا اصلِ خداییِ انسان است که هُشیاریِ خالصِ خدایی ست و بدونِ این ریشه و ساقه طبعاََ گُلی نیز نخواهد رویید، پس‌حافظ به بوی و بودنِ این ریشه و وصلش است که زبانِ عالمِ غیب شده و بار دیگر غزلهایِ پر بار و سرشار از معنیِ خود را می سُراید.

علی در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۴۳ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گرشاسپ » بخش ۵:

بگوییم یکسر نشان قباد
که او را چگونست رستم و نهاد
تصحیح:
که او را چگونست رسم و نهاد

مسعود در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۰۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲۶ - با خویش آمدن عاشق بیهوش و روی آوردن به ثنا و شکر معشوق:

سلام، بیت 16 و17 را درجایی به گونه ای دیگر خواندم که شاید درست تر باشد؛
در میان گفت و گریه می‌تنم هین بگویم یا بگریم چون کنم
گر بگویم فوت می‌گردد بکاء ور بگریم چون ثنا گویم ترا

۱
۲۲۰۷
۲۲۰۸
۲۲۰۹
۲۲۱۰
۲۲۱۱
۵۷۲۵