گنجور

 
واقف لاهوری

دل به صد درد و غم از دار فنا می‌گذرد

بر سر خستهٔ خود زود بیا می‌گذرد

پاره‌ای از دل صدپاره فرستیم بیار

گر بدانیم که بر رقعهٔ ما می‌گذرد

پیش این سخت‌کمانان سپر انداخته‌ایم

گرچه ما را ز فلک تیر دعا می‌گذرد

وادی عشق اگر نیست کمینگاه خطر

بی‌جرس قافلهٔ گریه چرا می‌گذرد

جان من می‌گذرانی به رقیبان شب و روز

از دل ما خبرت نیست چه‌ها می‌گذرد

گذری بر سر بالین من زار فکن

ورنه بیمار تو امشب به خدا می‌گذرد

تا پس از مرگ هم آسوده نباشم آن شوخ

با رقیبان ز سر تربت ما می‌گذرد

گریه‌ها بر دل درویش خودم می‌آید

که ز درگاه تو بی‌برگ و نوا می‌گذرد

من که باشم که کسی را گذر افتد به سرم

گاه‌گاه از سر من تیغ جفا می‌گذرد

واقف از دیدن این آیینه رخساری چند

لله‌ الحمد که وقتم به صفا می‌گذرد

 
 
نامبردگان شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

هر شب از سینهٔ من تیر بلا می گذرد

تو چه دانی که برین سینه چه‌ها می‌گذرد؟

دل اگر سنگ بوَد طاقت آتش نبود

آنچه از غمزهٔ او بر دل ما می گذرد

گر جفایی کند آن شوخ، مرا عیبی نیست

[...]

کمال خجندی

یاد روی تو چو در خاطر ما می گذرد

وقت ما در همه وقتی به صفا می گذرد

چشم کس محرم سلطان خیال تو چو نیست

بسر مردم بیگانه را می گذرد

پشت سودا زدگان سر بسر از غصه دوتاست

[...]

ناصر بخارایی

سیل خون جگرم از سر ما می‌گذرد

بر من خسته چه گویم که چه‌ها می‌گذرد

باد کو راه گذر بر سر کویت دارد

خبرش نیست که بر دام بلا می‌گذرد

ای طبیب من شوریده، دلِ ریش مرا

[...]

سیدای نسفی

از اسیران تو چه دانی که چه‌ها می‌گذرد

کوه بی‌تاب شود آنچه به ما می‌گذرد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه