دلم جز به کویش نشیمن ندارد
سر سیر صحرا و گلشن ندارد
چه گویم که مضمون وصف میانش
ز بس نازکی تاب بستن ندارد
ز آهندلان چرب و نرمی مجویید
که بادام زنجیر روغن ندارد
ز عاشق نیاز است در پیش معشوق
نمازی که وقت معین ندارد
ز خار و گل این چمن گشته فارغ
خوش آن کو گریبان و دامن ندارد
به حسن آفتاب است آن ماه لیکن
گذاری به ویرانهٔ من ندارد
نشد هر که پروانهٔ شمع رویش
توان گفت او طبع روشن ندارد
کند پیش او واقف آتشزبانی
که چون شمع پروای کشتن ندارد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.