گنجور

 
واقف لاهوری

دلم جز به کویش نشیمن ندارد

سر سیر صحرا و گلشن ندارد

چه‌ گویم که مضمون وصف میانش

ز بس نازکی تاب بستن ندارد

ز آهن‌دلان چرب و نرمی مجویید

که بادام زنجیر روغن ندارد

ز عاشق نیاز است در پیش معشوق

نمازی که وقت معین ندارد

ز خار و گل این چمن گشته فارغ

خوش آن کو گریبان و دامن ندارد

به حسن آفتاب است آن ماه لیکن

گذاری به ویرانهٔ من ندارد

نشد هر که پروانهٔ شمع رویش

توان گفت او طبع روشن ندارد

کند پیش او واقف آتش‌زبانی

که چون شمع پروای کشتن ندارد

 
 
نسکبان اندروید