گنجور

 
ناصر بخارایی

سیل خون جگرم از سر ما می‌گذرد

بر من خسته چه گویم که چه‌ها می‌گذرد

باد کو راه گذر بر سر کویت دارد

خبرش نیست که بر دام بلا می‌گذرد

ای طبیب من شوریده، دلِ ریش مرا

چاره‌ای ساز که کارش ز دوا می‌گذرد

رفت عمرم به هوای رخت ای عمر عزیز

آه از این عمر که بر باد هوا می‌گذرد

از وفا روی نتابد دل ناصر به وفات

عمر آن است که در راه وفا می‌گذرد

 
 
امیرخسرو دهلوی

هر شب از سینهٔ من تیر بلا می گذرد

تو چه دانی که برین سینه چه‌ها می‌گذرد؟

دل اگر سنگ بوَد طاقت آتش نبود

آنچه از غمزهٔ او بر دل ما می گذرد

گر جفایی کند آن شوخ، مرا عیبی نیست

[...]

کمال خجندی

یاد روی تو چو در خاطر ما می گذرد

وقت ما در همه وقتی به صفا می گذرد

چشم کس محرم سلطان خیال تو چو نیست

بسر مردم بیگانه را می گذرد

پشت سودا زدگان سر بسر از غصه دوتاست

[...]

سیدای نسفی

از اسیران تو چه دانی که چه‌ها می‌گذرد

کوه بی‌تاب شود آنچه به ما می‌گذرد

واقف لاهوری

دل به صد درد و غم از دار فنا می‌گذرد

بر سر خستهٔ خود زود بیا می‌گذرد

پاره‌ای از دل صدپاره فرستیم بیار

گر بدانیم که بر رقعهٔ ما می‌گذرد

پیش این سخت‌کمانان سپر انداخته‌ایم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه