واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۵

دل به صد درد و غم از دار فنا می‌گذرد

بر سر خستهٔ خود زود بیا می‌گذرد

پاره‌ای از دل صدپاره فرستیم بیار

گر بدانیم که بر رقعهٔ ما می‌گذرد

پیش این سخت‌کمانان سپر انداخته‌ایم

گرچه ما را ز فلک تیر دعا می‌گذرد

وادی عشق اگر نیست کمینگاه خطر

بی‌جرس قافلهٔ گریه چرا می‌گذرد

جان من می‌گذرانی به رقیبان شب و روز

از دل ما خبرت نیست چه‌ها می‌گذرد

گذری بر سر بالین من زار فکن

ورنه بیمار تو امشب به خدا می‌گذرد

تا پس از مرگ هم آسوده نباشم آن شوخ

با رقیبان ز سر تربت ما می‌گذرد

گریه‌ها بر دل درویش خودم می‌آید

که ز درگاه تو بی‌برگ و نوا می‌گذرد

من که باشم که کسی را گذر افتد به سرم

گاه‌گاه از سر من تیغ جفا می‌گذرد

واقف از دیدن این آیینه رخساری چند

لله‌ الحمد که وقتم به صفا می‌گذرد