گنجور

 
واقف لاهوری

دل دگر از یاد سروی گریه پیرا می‌شود

باز کار اشک چون فواره بالا می‌شود

گر نمایی جلوه چشم داغ بینا می‌شود

ور بپرسی حال طفل اشک گویا می‌شود

همچو یعقوبم رسد آن نور چشم آخر به داد

ای عزیزان عاقبت این دیده بینا می‌شود

از که دارم چشم دلسوزی درین ظلمت‌سرا

شمع گر روشن کنم پروانه عنقا می‌شود

کی درآید از درم بی‌پرده طفلی کز حیا

بر زبان آید اگر نامش معما می‌شود

از دهان زخم گویم حرف‌های خون‌چکان

بعد عمری گر به او راه سخن وا می‌شود

آن سهی‌قامت به زور ناز دست از سرو برد

راست می‌گویند دست زور بالا می‌شود

عاقبت پامل رقص او شدی واقف به بزم

من نمی‌گفتم که اینجا فتنه برپا می‌شود

 
 
نامبردگان شاهنامه
کلیم

ای که تو دلتنگی، از گریه دلت وامی‌شود

تنگنای عشق زین خمخانه صحرا می‌شود

هر کرا توفیق عیبِ‌خویش‌بینی داده‌اند

بعد مردن بر مزارش کور بینا می‌شود

بسترم برداشت موج از استخوان پهلویم

[...]

صائب

عیب پاکان زود بر مردم هویدا می‌شود

در میان شیر خالص موی رسوا می‌شود

زشت در سلک نکویان می‌نماید زشت‌تر

پای طاوس از پر طاوس رسوا می‌شود

می‌کند خلق بزرگان در هواخواهان اثر

[...]

مشاهدهٔ ۷ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
سیدای نسفی

قامتش چون از بهار جلوه رعنا می شود

چون گل خمیازه آغوش نظر وا می شود

گر نسازد زلف آهم را جنون مشاطه گی

در گلوی من نفس زنجیر سودا می شود

از کلاهم گل کند برگ خزان و نوبهار

[...]

بیدل دهلوی

حسرت مخمورم آخر مستی انشا می‌شود

تا قدح راهی‌ است ‌کز خمیازه‌ام وامی‌شود

جز حیا موجی ندارد چشمهٔ آیینه‌ام

گرد من چندان ‌که روبی آب پیدا می‌شود

بس که دارد بی‌نشانی پرده ناموس من

[...]

سعیدا

دل ز بیداد غم خوبان مصفا می‌شود

از غبار راه یوسف، کور بینا می‌شود

از تو زیبا می‌نماید دل به هر نوعی بری

عشوه‌گر با ناز همراه است رعنا می‌شود

آنچه من در گریهٔ خود دیده‌ام از روی تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه