دل دگر از یاد سروی گریه پیرا میشود
باز کار اشک چون فواره بالا میشود
گر نمایی جلوه چشم داغ بینا میشود
ور بپرسی حال طفل اشک گویا میشود
همچو یعقوبم رسد آن نور چشم آخر به داد
ای عزیزان عاقبت این دیده بینا میشود
از که دارم چشم دلسوزی درین ظلمتسرا
شمع گر روشن کنم پروانه عنقا میشود
کی درآید از درم بیپرده طفلی کز حیا
بر زبان آید اگر نامش معما میشود
از دهان زخم گویم حرفهای خونچکان
بعد عمری گر به او راه سخن وا میشود
آن سهیقامت به زور ناز دست از سرو برد
راست میگویند دست زور بالا میشود
عاقبت پامل رقص او شدی واقف به بزم
من نمیگفتم که اینجا فتنه برپا میشود