گنجور

 
واقف لاهوری

به کوی یار چو من گرچه خاکساری نیست

ولی خوشم که زمین بر دلش غباری نیست

تمام سلسلهٔ تیره طالعام دیدم

بسان زلف تو آشفته روزگاری نیست

به کوی او نکنم طفل اشک را رخصت

درین زمان به فرزند اعتباری نیست

به امتحان می گلرنگ خورده‌ام صد بار

خزان رنگ مرا طالع بهاری نیست

ازان همیشه به وصف رخ تو مشغولم

که بهتر از سخن خوب یادگاری نیست

بگو که سوختهٔ عشق با که بنشیند

به محفل تو که جز شمع داغداری نیست

کدام کوچه که در آرزوی دیدار است

نشسته چشم به راهت امیدواری نیست

مراست ننگ اگر عزتم کنند اغیار

ولی ز خوارشدن پیش یار عاری نیست

چرا ز گریه مرا منع می‌کنی واقف

برو که چشم تو را درد انتظاری نیست

 
 
نامبردگان شاهنامه
ادیب صابر

مدار بسته در خویش و تنگ بار مباش

که این دو عیب بزرگ از بزرگواری نیست

بر آن گشاده کفی شرط نیست در بستن

بر آن فراخ دلی جای تنگ باری نیست

مجد همگر

صبوری من بیچاره اختیاری نیست

چه چاره چون زغم عشق رستگاری نیست

حکیم نزاری

تو را سری که به پیمان من درآری نیست

مرا دلی که به دست غمش سپاری نیست

سر تو دارم اگر تیغ می زنی و تو را

دلی که کار غریبی چو من بر آری نیست

شبی دمی قدمی رنجه کن اگر چه مرا

[...]

عبید زاکانی

دلی که بستهٔ زنجیر زلف یاری نیست

به پیش اهل نظر هیچش اعتباری نیست

سری که نیست در او کارگاه سودائی

به کارخانهٔ عیشش سری و کاری نیست

ز عقل برشکن و ذوق بیخودی دریاب

[...]

جهان ملک خاتون

مرا ز حضرت تو دوری اختیاری نیست

گناه من چه همانا ز بخت یاری نیست

چو بخت یار نباشد چه سود سعی دلا

برو که چارهٔ تو غیر بردباری نیست

اگرچه ساخته‌ام با جفای گردش دهر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه