بی لبت خماری بیش نیست
باده آب ناگواری بیش نیست
خانزاد دیدهٔ گریان ماست
ابر زین دریا بخاری بیش نیست
فتنه کز گیتی برآورد است گرد
زان صف مژگان سواری بیش نیست
این قدر بر خود چه مینازد عبیر
در حریم او غباری بیش نیست
قیس پیش عشق با تمکین من
هرزهگرد بیوقاری بیش نیست
تیشه میبایست اول زد به فرق
کوهکن ناکرده کاری بیش نیست
سر چو شد بیشور عشق آن را ز دوش
میتوان افکند باری بیش نیست
می دود اشکم کجا خواهد رسید
طفلکی دامن سواری بیش نیست
ساز پرشور است بزم شوق را
اشک من هرچند تاری بیش نیست
کاغذ بسیار خواهد شرح شوق
پارهٔ دل رقعهواری بیش نیست
چشم بیمارت به خونش مایل است
افشرم دل را که ناری بیش نیست
صبح از روی تو باشد پرتوی
شام از موی تو تاری بیش نیست
باخت از عاشق ز معشوق است برد
عشقبازی هم قماری بیش نیست
ابلهان را خوش ز جا برداشته است
پایهٔ رفعت که داری بیش نیست
چشمههای گریه را کردن روان
پیش چشمم چشمهساری بیش نیست
ناز بر تشریف هستی میکنی
شرم بادت مستعاری بیش نیست
این قدر دلبستگی با او چرا
زندگی بیاعتباری بیش نیست
اعتماد ای خواجه بر دولت مکن
بیثباتی بیمداری بیش نیست
چشم تا بر هم زنی گم گشته است
اختران مشت شراری بیش نیست
عرصهٔ گیتی به این وسعت که هست
جای جولانسواری بیش نیست
کرده صید از شید خامی چند را
شیخ شهر ابله شکاری بیش نیست
زاستان خویش واقف را مران
ناتوانی خاکساری بیش نیست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.