گنجور

 
مجد همگر
 

دلم نهان شد و شد عافیت نهان از دل

هلاک جان من آمد دلم فغان از دل

به چین زلف تو در مدتیست تا گم شد

دهان تنگ توام می دهد نشان از دل

فروشد از پی تو دم به درد و رفت به غم

برآمد از غم تو دل ز جان و جان از دل

چه طعنه بود که بر دل نیامد آن از من

چه جور ماند که بر من نیامد آن از دل

زبانه گشت زبان در دهان ز سوز دلم

بلی همیشه حکایت کند زبان از دل

دریغ کز دهن دشمن آشکارا شد

حدیث دوست که می داشتم نهان از دل

به شرح حال دل خود چه حاجت است مرا

که خون دیده خبر می دهد عیان از دل

صبوری من بیچاره اختیاری نیست

چه چاره چون زغم عشق رستگاری نیست

براندم از غم هجر تو خون ناب از چشم

مرا ز فرقت رویت برفت خواب از چشم

دلم بر آتش هجرت کباب گشت و کنون

همی برآید خونابه کباب از چشم

مپوش چهره و بر بنده روزتیره مکن

که روز تیره شود چون شد آفتاب از چشم

به چشم من چو در آمد عقیق تو پس ازان

حقیقتم که بیفتاد لعل ناب از چشم

نه زآب چشم من آید خلل در آتش دل

نه نیزم آتش دل بازدارد آب از چشم

اگر به سیل بناها همی خراب شود

بنای کالبد من شود خراب از چشم

بشد ز کرده چشم و دلم قرار از جان

برآردم غم این هر دوان دمار از جان

بشد مرا به امید تو روزگار از دست

بدادم از پی وصل تو کار و بار از دست

منم فتاده پای غم تو دستم گیر

مکن ستیزه و این سرکشی بدار از دست

ز دست من به جوانی مشو نگارینا

که بی جوانی ناید نکو نگار از دست

ز سیل دیده تنم را گذشت آب از سر

ز سوز سینه دلم را برفت کار از دست

مرا زمانه هم این خار برکشد از پای

گرم عنان نکشد عمر پایدار از دست

ز دست ظلم تو فردا نگر که نگذارم

عنان صفدر و سردار روزگار از دست

معین ملک و شهنشاه و شهریار جهان

که اختیار خدای است و افتخار جهان

زمانه دور جوانی گرفت باز از سر

زمین دگر کند آغاز کشف راز از سر

فغان بلبل سرمست زان ز حد بگذشت

که غنچه می ننهد سرکشی و ناز از سر

گرفت باد صبا رسم معدلت بر دست

نهاد لشکر دی شور و شر و تاز ازسر

کشید باغ قبای زمردی در بر

چو که کلاه حواصل نهاد باز از سر

فکند در چمن آوازه قامت بت من

گرفت قامت سرو سهی نماز از سر

چو آب شعر مرا دوش در چمن بلبل

بخواند مدح سپهدار سرفراز سر

علو همت او چرخ را حقیقت شد

نهاد لاجرم آن نخوت و مجاز از سر

خدیو ملک کرم شهریار کشور جود

که هست نام همایونش سکه زر جود

زهی خدای ترا عمر جاودان داده

سپهر پیر ترا دولتی جوان داده

به روز بزم کف چون سحاب تو به سخا

قفای بحر زده گوشمال کان داده

به گاه رزم لب تیغ آبدار تو خصم

هزار بار ببوسیده خاک و جان داده

لطافت تو به اعجاز خلق گاه سخن

چو عیسی از دم خود مرده را روان داده

سیاست تو به هنگام کین ز کله خصم

همای را به سر نیزه استخوان داده

به جنگ خنجر نیلوفریت را نصرت

ز خون گرم عدو رنگ ارغوان داده

دبیر چرخ ز دیوان عمر روز قضا

برات عمر حسود تو زان جهان داده

زهی زمانه گرفته بها و زیب از تو

چو بخت و دولت و اقبال ناشکیب از تو

توئی که بخت تو در دهر کامکاری کرد

توئی که در همه کارت خدای یاری کرد

سپهر در پی امر تو ره به سر پیمود

زمانه بر در حکم تو جانسپاری کرد

به خاکبوس درت رغبتی نمود ملک

قضاش گفت تو آن پردلی نیاری کرد

تواضع تو بدین آرزوش رخصت داد

که تا بداند باری که بردباری کرد

پلنگ را اثر عدل تو بر آن بگماشت

که شیر در دهن غرم مرغزاری کرد

به هر طرف پی احسان تو چنان ره برد

که باز دایگی کبک کوهساری کرد

زهی به فر تو آراسته زمان و زمین

تراست دست تحکم بر آسمان و زمین

کسی که در کنف سایه خدا باشد

همیشه بر همه مقصود پادشا باشد

تراست این همه اقبال و باشد آن کس را

که برکشیده و بگزیده خدا باشد

درت چو بر رخ خواهندگان گشاده شود

صریرش از کرم اهلا و مرحبا باشد

به مجلسی که ز خلق خوشت سخن رانند

حدیث مشک ختا گر رود خطا باشد

ملوک را ز تو تشریف هاست خود چه شود

که وقت نوبت تشریف این گدا باشد

بدین مطایبه مجرم نیم که با چو توئی

به مذهب ظرفا اینقدر روا باشد

ربیع عمر تو بادا چنانکه تا صد سال

درخت دولت و عمر تو در نما باشد