به کوی یار چو من گرچه خاکساری نیست
ولی خوشم که زمین بر دلش غباری نیست
تمام سلسلهٔ تیره طالعام دیدم
بسان زلف تو آشفته روزگاری نیست
به کوی او نکنم طفل اشک را رخصت
درین زمان به فرزند اعتباری نیست
به امتحان می گلرنگ خوردهام صد بار
خزان رنگ مرا طالع بهاری نیست
ازان همیشه به وصف رخ تو مشغولم
که بهتر از سخن خوب یادگاری نیست
بگو که سوختهٔ عشق با که بنشیند
به محفل تو که جز شمع داغداری نیست
کدام کوچه که در آرزوی دیدار است
نشسته چشم به راهت امیدواری نیست
مراست ننگ اگر عزتم کنند اغیار
ولی ز خوارشدن پیش یار عاری نیست
چرا ز گریه مرا منع میکنی واقف
برو که چشم تو را درد انتظاری نیست