گنجور

 
واقف لاهوری

گدای کوی خوبان پادشاه است

به دستش کاسه از خورشید و ماه است

ز بس در عشق احوالم تباه است

ز دود آه من عالم سیاه است

مرا پیراهنی بخشیدن عشق است

که تار و پود آن از اشک و آه است

چه داری از فلک امید سامان

سر خورشید اینجا بی‌کلاه است

به دیدار تو مشتاقم بدان سان

که هر مو بر تنم مد نگاه است

ز کشتن عاشقان پروا ندارند

که قربانگاه‌شان را عیدگاه است

میان یار را مو گفتم از سهو

کنون هر مو زبان عذرخواه است

بمالم زان به پایش روی خود را

که دیوار توام پشت و پناه است

ادای چشم او را می‌شناسم

به پیش ما تغافل هم نگاه است

بود گل گرچه در خوبی سرآمد

گریبان چاک آن طرف کلاه است

بسی دور است واقف مقصد از عقل

ز رنجیر جنون یک کوچه راه است

 
 
نامبردگان شاهنامه
مسعود سعد سلمان

ملک مسعود ابراهیم شاه است

که بر شاهیش هر شاهی گواه است

نه چون عدلش جهان را دستگیر است

نه چون قدرش فلک را پایگاه است

نبیند چون کلاه او جلالت

[...]

عراقی

ز یک یک ذره سوی دوست راه است

و یا در چشم تو عالم سیاه است

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه