گنجور

 
واقف لاهوری

گدای کوی خوبان پادشاه است

به دستش کاسه از خورشید و ماه است

ز بس در عشق احوالم تباه است

ز دود آه من عالم سیاه است

مرا پیراهنی بخشیدن عشق است

که تار و پود آن از اشک و آه است

چه داری از فلک امید سامان

سر خورشید اینجا بی‌کلاه است

به دیدار تو مشتاقم بدان سان

که هر مو بر تنم مد نگاه است

ز کشتن عاشقان پروا ندارند

که قربانگاه‌شان را عیدگاه است

میان یار را مو گفتم از سهو

کنون هر مو زبان عذرخواه است

بمالم زان به پایش روی خود را

که دیوار توام پشت و پناه است

ادای چشم او را می‌شناسم

به پیش ما تغافل هم نگاه است

بود گل گرچه در خوبی سرآمد

گریبان چاک آن طرف کلاه است

بسی دور است واقف مقصد از عقل

ز رنجیر جنون یک کوچه راه است

 
 
نسکبان اندروید