گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰

 

خاصیت عشقت که برون از دو جهان استآن است که هرچیز که گویند نه آن است
برتر ز صفات خرد و دانش و عقل استبیرون ز ضمیر دل و اندیشهٔ جان است
بینندهٔ انوار تو بس دوخته چشم استگویندهٔ اسرار تو بس گنگ زبان است
از وصف تو هر شرح که دادند محال استوز عشق تو هر سود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸

 

چون دلبر من سبز خط و پسته دهان استدل بر خط حکمش چو قلم بسته میان است
سرسبزی خطش همه سرسبزی خلق استشور لب لعلش همه شیرینی جان است
نقاش که بنگاشت رخ او به تعجباز غایت حسن رخش انگشت گزان است
جانا نبرم جان ز تو زیرا که تو ترکیوابروی تو در تیز زدن سخت کمان است
از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱

 

از قوت مستیم ز هستیم خبر نیستمستم ز می عشق و چو من مست دگر نیست
در جشن می عشق که خون جگرم ریختنقل من دلسوخته جز خون جگر نیست
مستان می‌عشق درین بادیه رفتندمن ماندم و از ماندن من نیز اثر نیست
در بادیهٔ عشق نه نقصان نه کمال استچون من دو جهان خلق اگر هست و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹

 

در ده خبر است این که ز مه ده خبری نیستوین واقعه را همچو فلک پای و سری نیست
عقلم که جهان زیر و زبر کرد به فکرتبی خویش از آن شد که ز خویشش خبری نیست
جان سوخته زان شد که از آنها که برفتندبسیار اثر جست و ز یک تن اثری نیست
دل بر سر ره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰

 

گر هندوی زلفت ز درازی به ره افتادزنگی بچهٔ خال تو بر جایگه افتاد
در آرزوی زلف چو زنجیر تو عقلمدیوانگی آورد و به یک ره ز ره افتاد
چون باد بسی داشت سر زلف تو در سراز فرق همه تخت‌نشینان کله افتاد
سرسبزی گلگون رخت را که بدیدمچون طرهٔ شبرنگ تو روزم سیه افتاد
که کرد ز عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳

 

شرح لب لعلت به زبان می‌نتوان دادوز میم دهان تو نشان می‌نتوان داد
میم است دهان تو و مویی است میانتکی را خبر موی میان می‌نتوان داد
دل خواسته‌ای و رقم کفر کشم منبر هر که گمان برد که جان می‌نتوان داد
گر پیش رخت جان ندهم آن نه ز بخل استدر خورد رخت نیست از آن می‌نتوان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲

 

گر پرده ز خورشید جمال تو برافتدگل جامه قبا کرده ز پرده به در افتد
چون چشم چمن چهرهٔ گلرنگ تو بیندخون از دهن غنچه ز تشویر برافتد
بشکافت تنم غمزهٔ تو گرچه چو مویی استیک تیر ندیدم که چنین کارگر افتد
گر بر جگرم آب نمانده است عجب نیستکاتش ز رخت هر نفس اندر جگر افتد
گر چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶

 

زلف تو مرا بند دل و غارت جان کردعشق تو مرا رانده به گرد دو جهان کرد
گویی که بلا با سر زلف تو قرین بودگویی که قضا با غم عشق تو قران کرد
اندر طلب زلف تو عمری دل من رفتچون یافت ره زلف تو یک حلقه نشان کرد
وقت سحری باد درآمد ز پس و پیشوان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰

 

بی لعل لبت وصف شکر می‌نتوان کردبی عکس رخت فهم قمر می‌نتوان کرد
چون صدقه ستانی است شکر لعل لبت راوصف لب لعلت به شکر می‌نتوان کرد
مویی ز میان تو نشان می‌نتوان دادصفری ز دهان تو خبر می‌نتوان کرد
برگ گلت آزرده شود از نظر تیززان در رخ تو تیز نظر می‌نتوان کرد
چون زلف تو زیر و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱

 

چون باد صبا سوی چمن تاختن آوردگویی به غنیمت همه مشک ختن آورد
زان تاختنش یوسف دل گر نشد افگارپس از چه سبب غرقه به خون پیرهن آورد
اشکال بدایع همه در پردهٔ رشکندزین شکل که از پرده برون یاسمن آورد
هرگز ز گل و مشک نیفتاد به صحرازین بوی که از نافه به صحرا سمن آورد
صد بیضهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳

 

بیچاره دلم در سر آن زلف به خم شددل کیست که جان نیز درین واقعه هم شد
انگشت نمای دو جهان گشت به عزتهر دل که سراسیمهٔ آن زلف به خم شد
چون پرده برانداختی از روی چو خورشیدهر جا که وجودی است از آن روی عدم شد
راه تو شگرف است بسر می‌روم آن رهزآنروی که کفر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷

 

دی پیر من از کوی خرابات برآمدوز دلشدگان نعرهٔ هیهات برآمد
شوریده به محراب فنا سر به برافکندسرمست به معراج مناجات برآمد
چون دردی جانان به ره سینه فرو ریختاز مشرق جان صبح تحیات برآمد
چون دوست نقاب از رخ پر نور برانداختبا دوست فرو شد به مقامات برآمد
آن دیده کزان دیده توان دید جمالشآن دیده پدید آمد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸

 

نقد قدم از مخزن اسرار برآمد

چون گنج عیان شد

خود بود که خود بر سر بازار برآمد

بر خود نگران شد

در کسوت ابریشم و پشم آمد و پنبه

تا خلق بپوشند

خود بر صف جبه و دستار برآمد

لبس همه سان شد

در موسم نیسان ز سما شد سوی دریا

در کسوت قطره

در بحر به شکل در شهوار برآمد

در گوش نهان شد

در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹

 

عشق تو ز سقسین و ز بلغار برآمدفریاد ز کفار به یک بار برآمد
در صومعه‌ها نیم شبان ذکر تو می‌رفتوز لات و عزی نعرهٔ اقرار برآمد
گفتم که کنم توبه در عشق ببندمتا چشم زدم عشق ز دیوار برآمد
یک لحظه نقاب از رخ زیبات براندندصد دلشده را زان رخ تو کار برآمد
یک زمزمه از عشق تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶

 

گرد ره تو کعبه و خمار نماندیک دل ز می عشق تو هشیار نماند
ور یک سر موی از رخ تو روی نمایدبر روی زمین خرقه و زنار نماند
وآن را که دمی روی نمایی ز دو عالمآن سوخته را جز غم تو کار نماند
گر برفکنی پرده از آن چهرهٔ زیبااز چهرهٔ خورشید و مه آثار نماند
جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹

 

چون سیمبران روی به گلزار نهادندگل را ز رخ چون گل خود خار نهادند
تا با رخ چون گل بگذشتند به گلزارنار از رخ گل در دل گلنار نهادند
در کار شدند و می چون زنگ کشیدندپس عاشق دلسوخته را کار نهادند
تلخی ز می لعل ببردند که می راتنگی ز لب لعل شکربار نهادند
ای ساقی گلرنگ درافکن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳

 

سر مستی ما مردم هشیار ندانندانکار کنان شیوهٔ این کار ندانند
در صومعه سجاده نشینان مجازیسوز دل آلودهٔ خمار ندانند
آنان که بماندند پس پردهٔ پنداراحوال سراپردهٔ اسرار ندانند
یاران که شبی فرقت یاران نکشیدنداندوه شبان من بی‌یار ندانند
بی یار چو گویم بودم روی به دیوارتا مدعیان از پس دیوار ندانند
سوز جگر بلبل و دلتنگی غنچهبر طرف چمن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۳

 

ای کوی توام مقصد و ای روی تو مقصودوی آتش عشق تو دلم سوخته چون عود
چه باک اگرم عقل و دل و جان بنماندگو هیچ ممان زانکه تویی زین همه مقصود
در عشق تو جانم که وجود و عدمش نیستدانی تو که چون است نه معدوم و نه موجود
هر آدمیی را که کفی خاک سیاه استبی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۳

 

چو پیشهٔ تو شیوه و ناز است چه تدبیرچون مایهٔ من درد و نیاز است چه تدبیر
آن در که به روی همه باز است نگاراچون بر من بیچار فراز است چه تدبیر
گفتی که اگر راست روی راه بدانیاین راه چو پر شیب و فراز است چه تدبیر
گفتی که اگر صبر کنی کام بیابیلعاب فلک شعبده‌باز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۰

 

دی در صف اوباش زمانی بنشستمقلاش و قلندر شدم و توبه شکستم
جاروب خرابات شد این خرقهٔ سالوساز دلق برون آمدم از زرق برستم
از صومعه با میکده افتاد مرا کارمی‌دادم و می‌خوردم و بی می ننشستم
چون صومعه و میکده را اصل یکی بودتسبیح بیفکندم و زنار ببستم
در صومعه صوفی چه شوی منکر حالممعذور بدار ار غلطی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۰

 

از بس که چو شمع از غم تو زار بسوزمگویم نچنانم که دگربار بسوزم
بیم است که از آه دل سوخته هر شبنه پردهٔ افلاک به یکبار بسوزم
زان با من دلسوخته اندک به نسازیتا من ز غم عشق تو بسیار بسوزم
دانی که ز تر دامنی و خامی خود منچندان که بسوزم نه به هنجار بسوزم
ترسم که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۴

 

زلف و رخت از شام و سحر باز ندانمخال و لبت از مشک و شکر باز ندانم
از فرقت رویت ز دل پر شرر خویشآهی که برآرم ز شرر باز ندانم
روی تو که هرگز ز خیالم نشود دوراز بس که بگریم به نظر باز ندانم
گویی که مرا باز ندانی چو ببینیشاید چو نمی‌بینمت ار باز ندانم
اشکم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۰

 

ما ترک مقامات و کرامات گرفتیمدر دیر مغان راه خرابات گرفتیم
پی بر پی رندان خرابات نهادمترک سخن عادت و طامات گرفتیم
آن وقت که خود را همه سالوس نمودیماکنون کم سالوس و مراعات گرفتیم
در چهرهٔ آن ماه چو شد دیدهٔ ما بازیارب که به یک دم چه مقامات گرفتیم
بس عقل که شد مات به یک بازی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۱

 

ما بار دگر گوشهٔ خمار گرفتیمدادیم دل از دست و پی یار گرفتیم
دعوی دو کون از دل خود دور فکندیمپس در ره جانان پی اسرار گرفتیم
از هر دو جهان مهر یکی را بگزیدیمو از آرزوی او کم اغیار گرفتیم
گفتند خودی تو درین راه حجاب استترک خودی خویش به یکبار گرفتیم
ای بس که چو پروانهٔ پر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۷

 

دردا که درین بادیه بسیار دویدیمدر خود برسیدیم و بجایی نرسیدیم
بسیار درین بادیه شوریده برفتیمبسیار درین واقعه مردانه چخیدیم
گه نعره‌زنان معتکف صومعه بودیمگه رقص‌کنان گوشهٔ خمار گزیدیم
کردیم همه کار ولی هیچ نکردیمدیدیم همه چیز ولی هیچ ندیدیم
بر درج دل ماست یکی قفل گران سنگدر بند ازینیم که در بند کلیدیم
از خون رحم چون به گو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار