گنجور

 
عطار

چون سیمبران روی به گلزار نهادند

گل را ز رخ چون گل خود خار نهادند

تا با رخ چون گل بگذشتند به گلزار

نار از رخ گل در دل گلنار نهادند

در کار شدند و می چون زنگ کشیدند

پس عاشق دلسوخته را کار نهادند

تلخی ز می لعل ببردند که می را

تنگی ز لب لعل شکربار نهادند

ای ساقی گلرنگ درافکن می گلبوی

کز گل کلهی بر سر گلزار نهادند

می‌نوش چو شنگرف به سرخی که گل تر

طفلی است که در مهد چو زنگار نهادند

بوی جگر سوخته بشنو که چمن را

گلهای جگر سوخته در بار نهادند

زان غرقهٔ خون گشت تن لاله که او را

آن داغ سیه بر دل خون خوار نهادند

سوسن چو زبان داشت فروشد به خموشی

در سینهٔ او گوهر اسرار نهادند

از بر بنیارد کس و از بحر نزاید

آن در که درین خاطر عطار نهادند