گنجور

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۴

 

ای رفته رونق از گل روی تو باغ رانزهت نبوده بی‌رخ تو باغ و راغ را
هر سال شهر را ز رخت در چهار فصلآن زیب و زینت است کز اشکوفه باغ را
در کار عشق تو دل دیوانه را خردز آن سان زیان کند که جنون مر دماغ را
زردی درد بر رخ بیمار عشق تواصلی است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۱۳

 

دل تنگم و ز عشق توام بار بر دل استوز دست تو بسی چو مرا پای در گل است
شیرین تری ز لیلی و در کوی تو بسیفرهاد جان سپرده و مجنون بی‌دل است
گر چه ز دوستی تو دیوانه گشته‌امجز با تو دوستی نکند هر که عاقل است
گر من به بوسه مهر نهم بر لبت رواستشهد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۳۸

 

قومی که جان به حضرت جانان همی برندشور آب سوی چشمهٔ حیوان همی برند
بی سیم و زر گدا و به همت توانگرنداین مفلسان که تحفه بدو جان همی برند
جان بر طبق نهاده به دست نیاز دلپای ملخ به نزد سلیمان همی برند
آن دوست را بجان کسی احتیاج نیستخرما ببصره زیره بکرمان همی برند
تمثال کارخانهٔ مانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۴۴

 

رفتی و نام تو ز زبانم نمی‌رودو اندیشهٔ تو از دل و جانم نمی‌رود
گرچه حدیث وصل تو کاری نه حد ماستالا بدین حدیث زبانم نمی‌رود
تو شاهدی نه غایب ازیرا خیال تواز پیش خاطر نگرانم نمی‌رود
گریم ز درد عشق و نگویم که حال چیستکاین عذر بیش با همگانم نمی‌رود
خونی روانه کرده‌ام از دیده وین عجبکز حوض […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۶۰

 

ترکی است یار من که نداند کس از گلشاو تندخو و بنده نه مرد تحملش
پسته دهان که در سخن و خنده می‌شودز آن پسته پر شکر طبق روی چون گلش
پایان زلف جعد پریشان سرش ندیدچندانک دور کرد دل اندر تسلسلش
بی او ز زندگانی چون سیر گشته‌امز آن جان خطاب می‌کنم اندر ترسلش
چندین هزار ترک تتاری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۱۰۴

 

جانا به یک کرشمه دل و جان همی بریدردم همی فزایی و درمان همی‌بری
روی چو ماه خویش و دل و جان عاشقاندشوار می‌نمایی و آسان همی بری
اندر حریم سینهٔ مردم به قصد دلدزدیده می‌درآیی و پنهان همی بری
گه قصد جان به نرگس جادو همی کنیگه گوی دل به زلف چو چوگان همی بری
چون آب و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۳

 

گر سایهٔ جمال تو افتد بر آفتابفایض شود ز پرتو او بی مر آفتاب
وآنگه ز روی صدق کند وز سر خشوعپیش رخ تو سجدهٔ خدمت هر آفتاب
خورشید را به روی تو نسبت کنم به حسنای گشته جان حسن تو را پیکر آفتاب
اما به شرط آنکه نماید چو ماه نواز پستهٔ دهان لب چون شکر آفتاب
تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۱۱

 

ای مرد فقر! هست تو را خرقهٔ تو تاجسلطان تویی که نیست به سلطانت احتیاج
تو داد بندگی خداوند خود بدهو آنگاه از ملوک جهان می‌ستان خراج
گر طاعتی کنی مکنش فاش نزد خلقچون بیضه‌ای نهی مکن آواز چون دجاج
محبوب حق شدن به نماز و به روزه نیستاین آرزوت اگرچه کند در دل اختلاج
چون هر چه غیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۱۲ - هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد

 

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذردهم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراببر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهانبر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عامبر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم درازاین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۱۶

 

کم خور غم تنی که حیاتش به جان بودچیزی طلب که زندگی جان به آن بود
هیچش ز تخم عشق معطل روا مدارتا در زمین جسم تو آب روان بود
آن کس رسد به دولت وصلی که مروراروح سبک ز بار محبت گران بود
چون استخوان مرده نیاید به هیچ کارعشقی که زنده‌ای چو تواش در میان بود
معشوق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۲۸ - فی التوحید الباری تعالی

 

ای پادشاه عالم، ای عالم خبیریک وصف تست قدرت و یک اسم تو قدیر
فضل تو بر تواتر و فیض تو بر دوامحکم تو بی‌منازع و ملک تو بی‌وزیر
بر چهرهٔ کواکب از صنع تست نوربر گردن طبایع از حکم تست نیر
چون آفتاب بر دل هر ذره روشن استکز زیت فیض تست چراغ قمر منیر
از آفتاب قدرت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۳۰

 

ما را به بوسه چون بگرفتیم در برشآب حیوة داد لب همچو شکرش
گردیم هر دو مست شراب نیاز و نازاو دست در بر من و من دست در برش
در وصف او اگر چه اشارات کرده‌اندما وصف می‌کنیم به قانون دیگرش
بسیار خلق چون شکر و عود سوختندز آن روی همچو آتش و خط چو عنبرش
بفروخت در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۳۲

 

ای جان تو مسافر مهمان سرای خاک!رخت اندرو منه که نه‌ای تو سزای خاک!
آنجا چو نام تست سلیمان ملک خلداینجا چو مور خانه مکن در سرای خاک!
ای از برای بردن گنجینه‌های مورچون موش نقب کرده درین توده‌های خاک!
زیر رحای چرخ که دورش به آب نیستجز مردم آرد می‌نکند آسیای خاک
ای از برای گوی هوا نفس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۴۷

 

ای هشت خلد را به یکی نان فروخته!وز بهر راحت تن خود جان فروخته!
نزد تو خاکسار چو دین را نبوده آبتو دوزخی، بهشت به یک نان فروخته
نان تو آتش است و به دینش خریده‌ایای تو ز بخل آب به مهمان فروخته!
ای از برای نعمت دنیا چو اهل کفر،اسلام ترک کرده و ایمان فروخته!
ای تو به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۵۳

 

ای دل بنه سر و مکش از کوی یار پایبیرون ز کوی دوست منه زینهار پای
گر دولت است در سرت امروز وامگیراز تیغ دوست گردن و از بند یار پای
تا آن زمان که دست دهد شادیی تو رابا غصه سر درآور و با غم بدار پای
بنشین، ز آستانهٔ او برمگیر سربرخیز، لیکن از در او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵

 

ای سیم بر زکات تن وجان خویش را
بردار از دلم غم هجران خویش را
تا درنیوفتددل مردم بمشک خط
رو سر بگیر چاه زنخدان خویش را
قومی بزور بازوی مرگ استدند باز
از دست محنت تو گریبان خویش را
گفتم بعقل دوش که ترک ادب بود
کز وصل او بجویم درمان خویش را
او طیره گشت و گفت ترا با ادب چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶

 

ای رفته رونق از گل روی تو باغ را
نزهت نبوده بی رخ تو باغ و راغ را
هر سال شهر را ز رخت در چهار فصل
آن زیب و زینت است کزا شکوفه باغ را
در کار عشق تو دل دیوانه را خرد
زآن سان زیان کند که جنون مر دماغ را
زردی درد بر رخ بیمار عشق تو
اصلیست آنچنانکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵

 

پیغام روی تو چو ببردند ماه را
مه گفت من رعیتم آن پادشاه را
خالت محیط مرکز لطفست و، روشنست
کین نقطه نیست دایره روی ماه را
بهر سپید (رویی) حسنت نهاده اند
بر روی لاله رنگ تو خال سیاه را
دستارم از سرم بقدم درفتد چو تو
بر فرق راست کژ نهی ای جان کلاه را
خورشید روی روشن تو همچو آفتاب
بشکست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶

 

پیغام روی تو چو ببردند ماه (را)
مه گفت من رعیتم آن پادشاه را
خالت محیط مرکز لطفست و روشنست
کین نقطه نیست دایره روی ماه را
بهر سپید رویی حسنت نهاده اند
بر روی لاله رنگ تو خال سیاه را
دستارم از سرم بقدم درفتد چو تو
بر فرق راست کژ نهی ای جان کلاه را
خورشید روی روشن تو همچو آفتاب
بشکست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶

 

ما را دلیست سوخته آتش طلب
آتش که دید پرتو او آب را سبب
زاشکم مدام سوزش دل در زیاد تست
این آب هست هیزم آن آتش طلب
گر عاشقی بمیل سهر در دو چشم کش
کحل کلام هر سحر از سرمه دان شب
ای غافلان ز عشق کفرتم بذنبکم
وی عاشقان دوست اتیتم بما وجب
در وصف حسن دوست چو خواهی دهن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲

 

ای گلستان حسن ترا بنده عندلیب
درد مراست نرگس بیمار تو طبیب
بازم بخوان بلطف و بنازم ز در مران
هرچند گل نیاز ندارد بعندلیب
در حال من نظر کن و از آه من بترس
کز عشق بهره مندم و از وصل بی نصیب
زنهار با غریب و گدا لطف کن که من
در کوی تو گدایم و در شهر تو غریب
در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۳

 

جانا زرشک خط تو عنبر در آتش است
وزلعل آبدار تو گوهر در آتش است
دل درغم تو دانه گوهر در آسیاست
خط بر رخ تو خرده عنبر درآتش است
کردم نظر بر آن رخ چون آتش کلیم
خال تو چون خلیل پیمبر در آتش است
از شرم چون نبات در آبم که گفته ام
کان مه بگاه خشم چو شکر در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۹

 

آنکوبتست زنده بجانش چه حاجتست
قوت از غم تو کرده بنانش چه حاجتست
عاشق بسان مرده بود،جان اوست دوست
چون دوست دست داد بجانش چه حاجتست
آن کو بدل حدیث تو تکرار می کند
از بهر ذکر تو بزبانش چه حاجتست
وآن کس که از جهانش تمنا وصال توست
چون یافت وصال تو بجهانش چه حاجتست
عاشق بهشت از پی روی تو می […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۲

 

دل چون بجان نظر فگند جای عشق تست
دل جان شود درو چو تمنای عشق تست
سیمرغ وار خود نتوان یافتن نشان
زآن دل که آشیانه عنقای عشق تست
جانم فدای تو که دل مرده رهی
از زنده کردگان مسیحای عشق تست
ای نور دیده درتن مشکات شکل ما
مصباح روح زنده باحیای عشق تست
چون جان بزندگی ابد شادمان بود
آن دل که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۳

 

روز رخت که غره ماه جمال تست
هر شب مدد کننده بدر کمال تست
هم نظم شعر من خبری از حدیث عشق
هم حسن روی گل اثری از جمال تست
عنقای عقل بنده چو پروانه چراغ
پر سوخته ز پرتو شمع جلال تست
تیر نظر همی نرسد آفتاب را
آنجا که قوس ابروی همچون هلال تست
در بوستان که خلعت سبز از بهار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی