گنجور

 
سیف فرغانی
 

جانا ز رشک خط تو عنبر در آتش است

وز لعل آبدار تو گوهر در آتش است

دل در غم تو دانه گوهر در آسیاست

خط بر رخ تو خرده عنبر در آتش است

کردم نظر بر آن رخ چون آتش کلیم

خال تو چون خلیل پیمبر در آتش است

از شرم چون نبات در آبم که گفته ام

کان مه بگاه خشم چو شکر در آتش است

عاشق بآب دیده چون سیم حل شده

در بوته بلای تو چون زر در آتش است

از آب گرم اشک فروغم زیاده شد

کز عشق تو چو شمع مرا سر در آتش است

از تاب هجر تو دل بریان من بسوخت

آبی بده ز وصل که چاکر در آتش است

درا شک و در غم تو نگارا تن و دلم

چون ماهی اندر آب و سمندر در آتش است

ما را بسان هیزم تر در فراق تو

نیمی در آب و نیمه دیگر در آتش است

من سوختم در آتش عشق و تو چون شکر

آگه نه ای که عود معطر در آتش است

صیدت شدم چو مرغ وز بهر خلاص خود

بالی نمی زنم که مرا پر در آتش است

از رنگ خویش روی تو ای آبدار لطف

گویی که آفتاب منور در آتش است

سیف از تو دور مانده و شعرش بنزد تست

زر در خزینه شه و زرگر در آتش است