گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱

 

بر قتل چون منی چه گماری رقیب را؟ای در جهان غریب، مسوز این غریب را
دورم همی کنند ادیبان ز پیش توای حورزاده، عشق بیاموز ادیب را
روی تو گر ز دور ببیند خطیب شهردیگر حضور قلب نباشد خطیب را
ترسا گر آن دو زلف چو زنار بنگرددر حال همچو عود بسوزد صلیب را
ما دوست را به دنیی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶

 

مطرب، چو بر سماع تو کردیم گوش راراهی بزن، که ره بزند عقل و هوش را
ابریشمی بساز و ازین حلقه پنبه کننقل حضور صوفی پشمینه پوش را
جامی بیار، ساقی، از آن بادهای خاموز عکس او بسوز من نیم جوش را
بر لوح دل نقوش پریشان کشیده‌ایمجامی بده، که محو کنیم این نقوش را
ما را به می […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰

 

گر وصل آن نگار میسر شود مرااز عمر باک نیست، که در سر شود مرا
تسخیر روی او به دعا می‌کند دلمتا آفتاب و ماه مسخر شود مرا
روزی که کاسهٔ سرم از خاک پر کننداز بوی او دماغ معطر شود مرا
آن نور هر دودیده اگر می‌دهد رضابگذار تا دودیده به خون تر شود مرا
هر ساعتم چنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲

 

چون نیست یار در غم او هیچ کس مراای دل، تو دست گیر و به فریاد رس مرا
سیر آمدم ز عیش، که بی‌دوست میکنمبی او چه باشد؟ ازین عیش بس مرا
از روزگار غایت مطلوب من کسیستو آنگه کسی، که نیست جزو هیچ کس مرا
ای ساربان شبی که کنی عزم کوی اوآگاه کن، یکی به صدای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳

 

حاشا! که جز هوای تو باشد هوس مرایا پیش دل گذار کند جز تو کس مرا
در سینه بشکنم نفس خویش را به غمگر بی‌غمت ز سینه بر آید نفس مرا
فریاد من ز درد دل و درد دل ز تستدردم ببین وهم تو به فریاد رس مرا
گیرم نمی‌دهی به چومن طوطیی شکراز پیش قند خویش مران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱

 

چون کژ کنی به شیوه به سر بر کلاه رازلف و رخ تو طیره کند مشک و ماه را
یزدان هزار عذر بخواهد ز روی توفردا که هیچ عذر نباشد گناه را
نشگفت پای ما که بر آید به سنگ غمزیرت که احتیاط نکردیم راه را
دارم گواه آنکه تو کشتی مرا، ولیکترسم که: نرگست بفریبد گواه را
روزی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰

 

از ما به فتنه سرمکش، ای ناگزیر ماکه آمیزشیست مهر ترا با ضمیر ما
ما قصه‌ای که بود نمودیم و عرضه داشتتا خود جواب آن چه رساند بشیر ما
نی‌نی ، به پیک و نامه چه حاجت؟ که حال دلدانم که نانوشته بخواند مشیر ما
ای باد صبح‌دم خبر ما بپرس نیککین نامها نه نیک نویسد دبیر ما
ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵

 

ای نرگس تو فتنه و در فتنه خوابهازلف تو حلقه حلقه و در حلقه تابها
حوران جنت ار به کمالت نگه کننددر رو کشند جمله ز شرمت نقابها
دست قضا چو نسخهٔ خوبان همی نبشتروی تو اصل بود و دگر انتخابها
گر پرتوی ز روی تو در عالم اوفتدسر بر کند ز هر طرفی آفتابها
آخر زکوة این همه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷

 

باد سهند بین که : برین مرغزارهاچون می‌کند ز نرگس و لاله نگارها؟
در باغ رو، که دست بهار از سر درختبر فرقت از شکوفه بریزد نثارها
ساقی، میان ببند که هنگام عشرتستمی در پیالها کن و گل در کنارها
نتوان شکایت ستم روزگار کردگر من درین حدیث کنم روزگارها
وقتی من اختیار دلی داشتم به دستعشق آمد و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲

 

هر بامداد روی تو دیدن چو آفتابما را رسد، که بی‌تو ندیدیم روی خواب
ما را دلیست گمشده در چین زلف تواکنون که حال با تو بگفتیم، بازیاب
باریک تر ز موی سؤالیست در دلمشیرین‌تر از لب تو نگوید کسی جواب
رویت ز روشنی چو بهشتست و من ز درددر وی به حیرتم که: بهشتست یا عذاب؟
چشمم ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸

 

جانا، دلم ز درد فراق تو کم نسوختآخر چه شد، که هیچ دلت بر دلم نسوخت؟
نزد تو نامه‌ای ننوشتم، که سوز دلصد بار نامه در کف من با قلم نسوخت
بر من گذر نکرد شبی، کاشتیاق توجان مرا به آتش ده گونه غم نسوخت
در روزگار حسن تو یک دل نشان که داد؟کو لحظه لحظه خون نشد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸

 

آمد نسیم گل به دمیدن ز چپ و راستساقی، می شبانه بیاور، که روز ماست
در باغ شد شکفته به هر جانبی گلیفریاد عندلیب ز هر جانبی بخاست
تا پیش شاخ گل ننشینی، قدح به دستآشوب بلبلان بندانی که: از کجاست؟
هر دم بنفشه‌وار فرو می‌روم به خوداز فکر جام لاله که: خالی ز می چراست؟
شاهد، بسوز عود، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱

 

پیراهن ار ز یاسمن و گل کند رواستآن سرو لاله چهره، که در غنچهٔ قباست
خلقی، چو طرف، بر کمرش بسته‌اند دلوین دولت از میانه ببینیم تا کراست؟
کرد از هوای خویش دلم گرم ذره‌وارآن آفتاب روی، که بر بام این سراست
بر خاک پای او چه غم؟ ار صد هزار پیآب رخم بریخت، که خون منش بهاست
چشمش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰

 

تا زنده‌ایم، یاد لبش بر زبان ماستذکرش دوای درد دل ناتوان ماست
گر فتنه می‌شویم بر آن روی، طرفه نیستزیرا که یار فتنهٔ آخر زمان ماست
گیرم که مهر او ز دل خود برون برماین درد را چه چاره؟ که در مغز جان ماست
از ما مپرس: کاتش دل تا چه غایتست؟از آب دیده پرس، که او ترجمان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷

 

این نوبت آب دیده ز هنجار دیگرستکار دلم نه بر نهج کار دیگرست
از هیچ یار بر دلم این بار غم نبودیاران، مدد، که این ستم از یار دیگرست
ای دردمند عشق، به درمان مدار گوشکامشب طبیب ما بر بیمار دیگرست
در خانه اوست چون نبود، ماه، گو: متابوانگه به روزنی که ز دیوار دیگرست
بر عشق می‌زنم دگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳

 

از جام عشق بین همه باغ و بهار مستدوران دهر عاشق و لیل و نهار مست
ناهید در هبوط و قمر در شرف خرابخورشید در طلوع و فلک ذره‌وار مست
مجنون و عشق خسته و ایوب و صبر زارتوفان و نوح بیدل و منصور و دار مست
چندین پیاده بنگر و چندین سوار بینگاهی پیاده بیدل و گاهی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴

 

دل مست و دیده مست و تن بی‌قرار مستجانی زبون چه چاره کند با سه چار مست؟
تلخست کام ما ز ستیز تو، ای فلکما را شبی بر آن لب شیرین گمار، مست
یک شب صبح کرده بنالم بر آسمانبا سوز دل ز دست تو، ای روزگار، مست
ای باد صبح، راز دل لاله عرضه دارروزی که باشد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲

 

آن بت وفا نکرد، که دل در وفای اوستو آن یار سر کشید که تن خاک پای اوست
گر زانکه عاشقی به مثل خاک دوست شدما خاک آن سگیم که پیش سرای اوست
سازی ندیده‌ایم و نوایی ازو، مگرساز غمش، که خانهٔ ما پرنوای اوست
در دیده کس نیامد و دل یاد کس نگرددتا دل مقام او شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵

 

دل بسته شد به دام دو زلف چو دال دوستبر بوی دانها که بدیدم ز خال دوست
دل را چه قدر و قیمت و جان چیست؟ کین دو رفتوندر خجالتیم هنوز از جمال دوست
جانش چگونه تحفه فرستم؟ کزوست جانکس دوست را چگونه فریبد به مال دوست؟
مالم به دست نیست، که درپای او کنمزان زیر دست دشمنم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷

 

پیداست حال مردم رند، آن چنان که هستخرم دلی که فاش کند هر نهان که هست
می‌خواره گنج دارد و مردم بر آن که: نهزاهد نداشت چیزی و ما را گمان که هست
مؤمن ز دین برآمد و صوفی ز اعتقادترسا محمدی شد و عاشق همان که هست
سود جهان به مردم عاقل بده، که مناز بهر عاشقی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶

 

ای مدعی، دلت گر ازین باده مست نیستدر عیب ما مرو، که ترا حق به دست نیست
بگشای دست و جان و دلت را بیه اد دوستایثار کن روان، که درین راه پست نیست
با محتسب بگوی که: از قاضیان شهررو، عذر ما بخواه، که او نیز مست نیست
تا صوفیان به بادهٔ صافی رسیده‌انددر خانقاه جز دو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸

 

ای آنکه پیشهٔ تو به جز کبر و ناز نیستچون قامت تو سرو سهی سرفراز نیست
روشن دل کسی که تو باز آیی از درشتاریک دیده‌ای که بر وی تو باز نیست
راهی که سر به کوی تو دارد حقیقتستعشقی که مرد را به تو خواند مجاز نیست
هر خسته را که کعبهٔ دل خاک کوی تستگو: سعی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹

 

هم خانه‌ایم، روی گرفتن حلال نیستناگفته پرسشی، که سخن را مجال نیست
گفتی: بسنده کن به خیالی ز وصل ماما را بغیر ازین سخنی در خیال نیست
گر ماه صورت تو ببیند، به صدق دلخود معترف شود که: درو این کمال نیست
در پرده‌ای و بر همه کس پرده می‌دریبا هر کسی و با تو کسی را وصال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶

 

گو: هر که در جهان به تماشا روید و گشتما را بس این قدر که: به ما دوست بر گذشت
تا او ز نقش چهرهٔ خود پرده بر گرفتما نقش دیگران ز ورق کرده‌ایم گشت
وقتی ز خلق راز دل خود نهفتمیاکنون نمی‌توان، که ز بام او فتاد تشت
انصاف داد عقل که: در بوستان حسندست زمانه بهتر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰

 

تا لعل باده رنگ تو شکرفروش گشتباور مکن که: هیچ دلی گرد هوش گشت
برخاستی که: زهر جدایی دهی بمابنشین، که آن به یاد تو خوردیم و نوش گشت
دل خود تمام سوخته شد، جان خسته بوداو نیز هم به آتش دل نیم جوش گشت
دیشب در اشتیاق تو، ای آفتاب رخاز غلغلم رواق فلک پر خروش گشت
از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی