گنجور

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴

 

دوست چنان باید کان منستعشق نهانی چه نهان منست
عاشق و معشوق چو ما در جهاننیست دگر آنچه گمان منست
جان جهان خواند مرا آن صنمتا بزیم جان جهان منست
کیست درین عالم کو را دگریار وفادار چنان منست
حال ببین پیش بپرس از همهتا تو نگویی به زبان منست
دوش مرا گفت که آن توامآن منست ار چه نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴

 

دلبر من عین کمالست و بسچهرهٔ او اصل جمالست و بس
بر سر کوی غم او مرد راهر چه نشانست و بالست و بس
در ره او جستن مقصود از اوهم به سر او که محالست و بس
از همه خوبی که بجویی ز دوستبوسه ای از دوست حلالست و بس
چند همی پرسی دین تو چیستدین من امروز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱

 

خانهٔ طاعات عمارت مکنکعبهٔ آفاق زیارت مکن
امهٔ تلبیس نهفته مخوانجامهٔ ناموس قضاوت مکن
قاعدهٔ کار زمانه بدانهر چه کنی جز به بصارت مکن
سر به خرابات خرابی در آرصومعه را هیچ عمارت مکن
چون همه سرمایهٔ تو مفلسی‌ستدر ره افلاس تجارت مکن
چون تو مخنث شدی اندر روشقصهٔ معراج عبارت مکن
تا نشوی در دین قلاش‌وارخرقهٔ قلاشان غارت مکن
عمر به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۳

 

سینه مکن گرچه سمن سینه‌ایزان که نه مهری که همه کینه‌ای
خوی تو برنده چون ناخن برستگر چه پذیرنده چو آیینه‌ای
حسن تو دامست ولیکن ترادام چه سودست که بی چینه‌ای
من سوی تو شنبه و تو نزد منچون سوی کودک شب آدینه‌ای
دی چو گلی بودی و امروز بازخار دلی و خسک سینه‌ای
پخته نگردی تو به دوزخ همیهیچ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۷

 

غالیه بر عاج برآمیختیمورچه از عاج برانگیختی
بر گل سرخ ای صنم دلربایرغم مرا مشک سیه بیختی
روز فروزنده به روی و مرابا شب تاریک برآمیختی
اشک رخ من چو عقیق و زرستتا شبه از سیم درآویختی
با دل من نرد جفا باختیبر سر من گرد بلا بیختی


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۵

 

صبحدمان مست برآمد ز کویزلف پژولیده و ناشسته روی
ز آن رخ ناشستهٔ چون آفتابصبح ز تشویر همی کند روی
از پی نظارهٔ آن شوخ چشمشوی جدا گشته ز زن زن ز شوی
بوسه همی رفت چو باران ز لبدر طرب و خنده و درهای و هوی
بهر غذای دل از آنوقت بازبوسه چنانست لبم گرد کوی
ریخت همی آب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۰

 

بس که شنیدی صفت روم و چینخیز و بیا ملک سنایی ببین
تا همه دل بینی بی حرص و بخلتا همه جان بینی بی کبر و کین
زر نه و کان ملکی زیر دستجونه و اسب فلکی زیر زین
پای نه و چرخ به زیر قدمدست نه و ملک به زیر نگین
رخت کیانی نه و او روح وارتخت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۴ - در رثای زکی الدین بلخی

 

روح مجرد شد خواجه زکیگام چو در کوی طریقت نهاد
خواست که مطلق شود از بند غیردست به انصاف و سخا بر گشاد
دادهٔ هر هفت فلک بذل کردزادهٔ هر چار گهرباز داد


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۷۷

 

چون تو شدی پیر بلندی مجویکانکه ز تو زاد بلندان شود
روز نبینی چو به آخر رسدسایهٔ هر چیز دو چندان شود


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۲

 

زشت همی گویی هر ساعتمرو تو همی گویی که من نستهم
روی نکوی تو چکار آیدمشاعرم ای دوست نه من کان دهم


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۵

 

عمر دو نیمه‌ست و ازین بیش نیستاول و آخر، چو همی بنگرم
نیمی از آن کردم در مدح تونیمی در وعده به پایان برم
عمر چو در وعده و مدح تو شدصله مگر روز قیامت خورم


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳۷

 

گفت حکیمی که مفرح بودآب و می و لحن و خوش و بوستان
هست ولیکن نبود نزد عقلهیچ مفرح چو رخ دوستان


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶۳

 

ای فلک شمس شرف جاه توباد بر افزون چو مه یکشبه
بر تنم از سرما آمد فرازپوست بر آن سان که بر آتش دبه
شد کتفم رقص کنان می‌زنمسنج به دندان و به لب دبدبه
نزد تو زان آمدم ایرا که هستدیدن خورشید غم بی‌جبه


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی