گنجور

 
سنایی

تا بت من قصد خرابات کرد

نفی مرا شاهد اثبات کرد

با قدح و بلبله تسبیح کرد

با دف و تنبور مناجات کرد

آن خدمات من دل سوخته

مستی او دوش مکافات کرد

نغمهٔ او هست‌ِ مرا نیست کرد

بیدق او شاه مرا مات کرد

تا که به من داد می و گفت:«خذ»

اغلب انفاس مرا هات کرد

آنکه همی دعوی بر هر کسی

روز و شب از راه کرامات کرد

حال سنایی دل اهل خرد

خاک گمان بر سر طامات کرد

با دل و با دیدهٔ چرخ فلک

دال دل خویش مباهات کرد

دیدهٔ بردوخته چون برگشاد

راز دل خویش مقامات کرد

بحر محیط او به یکی دم بخورد

پس بشد و قصد سماوات کرد

دست به هم بر زد و ناگه به شوق

ز‌آن همه شب دوش لباسات کرد

بست در صومعه و خویش را

چاکر و شاگرد خرابات کرد

کشف که داند که کند آنکه او

فضل برو سید سادات کرد

ماند سنایی را در دل هوس

صومعه پر هزل و خرافات کرد