گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸

 

درد سری می‌دهیم باد صبا راتا برساند به دوست قصهٔ ما را
برسر کویش گذر کند به تانیبا لب لعلش سخن کند به مدارا
پیرهن ما قبا کند به نسیمشبرکند از ما دگر به مژده قبا را
مرهم این ریش کرد نیست، که عمریسینه سپر بوده‌ایم زخم بلا را
دنیی و دین کرده‌ایم در سر کارشگردن و سر می‌نهیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹

 

تا دل ما با تو کرد روی ارادتهیچ نیاید ز ما مخالف عادت
گر چه کم ما گرفته‌ای تو ز شوخیعشق تو افزون شدست و مهر زیادت
رنگ سلامت ندیدم و رخ شادیاز برمن تا برفته‌ای به سعادت
آنکه ز درد جدایی تو بمیردزنده نداند شدن به حشر و اعادت
داروی رنج خود از طبیب نپرسمگر تو قدم رنجه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷

 

درد دلم را طبیب چاره ندانستمرهم این ریش پاره پاره ندانست
راز دلم را به صبر، گفت: بپوشانحال دل غرقه از کناره ندانست
طالع من خود چه شور بود؟ که هرگزهیچ منجم در آن ستاره ندانست
یار به یک بار میل سوی جفا کردحق وفای هزار باره ندانست
برد گمانی که: ما به عشق اسیریماین که چه نامیم یا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴

 

یاد تو ما را چو در خیال بگرددعقل پریشان شود، ز حال بگردد
چون تو پسر مادر سپهر نزایدگرد جهان گر هزار سال بگردد
ماه نبیند ستاره‌ای چو جبینتگر چه بسی بر سپهر زال بگردد
خط سیه می‌دمد ز رویت و زنهار!تا نگذاری که: گرد خال بگردد
عقل ندارد، که ترک روی تو گویدچشم نباشد، کزان جمال بگردد
در هوس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹

 

شاهد من در جهان نظیر نداردبوی سر زلف او عبیر ندارد
سرو بدین قد خوش خرام نرویدماه چنان طلعت منیر ندارد
ابروی همچون کمان بسیست ولیکنهیچ کس آن قامت چو تیر ندارد
مهر، که در حسن پادشاه نجومستهیات آن روی مستنیر ندارد
طفل چنین در کنار دایهٔ دنیامادر دور سپهر پیر ندارد
عنبر سارا بهل، که نافهٔ چینینکهت آن زلف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳

 

نیشکر آن روز دل ز بند بر آردکو چو لبت پسته‌ای به قند بر آرد
صید چو آن زلف چون کمند ببیندپیش رود، سر به آن کمند برآرد
بر چمن و سبزه آفتی مرسادشباغ، که سروی چنین بلند بر آرد
پیش من آن خاک پر ز لعل، که روزیگرد خود از نعل آن سمند بر آرد
سینه سپند تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶

 

بی تو دل من دمی قرار نگیردپند نصیحت کنان به کار نگیرد
هر چه در امکان عقل بود بگفتیماین دل شوریده اعتبار نگیرد
داد من امروز ده، که روز ضرورتیار نباشد که دست یار نگیرد
صید توام، ترک من مگیر، که دیگرصید چنین کس به روزگار نگیرد
روز نباشد که در فراق رخ توروی من از خون دل نگار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳

 

آنکه دلم برد و جور کرد و جدا شدصید ندیدم ز بند او، که رها شد
با دگران سرکشی نمود و تکبرسرکش و بیدادگر به طالع ما شد
رنج که بردیم باد برد و تلف گشتسعی که کردیم هرزه بود و هبا شد
نوبت آن وصل را که وعده همی دادهیچ به فرصت نگه کرد و قضا شد
دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰

 

کیست کز آن بت بمن خبر برساند؟گر نبود نامه‌ای، زبر برساند
گرم روی کو؟ که پیش این نفس سردخشک سلامی به چشم تر برساند
بوسه دهم آستین آنکه سر منباز بر آن آستان در برساند
باد تواند درو رسید، سلامشمن برسانم به باد، اگر برساند
زان سر زلف، ار چه نشنود سخن منهر چه شنیدست سر به سر برساند
حال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۵

 

دی ره می‌خانه باز یافته بودمکار طرب را بساز یافته بودم
جمله به می‌دادم و به مطرب و ساقیهر چه به عمری دراز یافته بودم
آنچه نه عشق تو بود و رندی و مستیعین دروغ و مجاز یافته بودم
راه دل رازدار بسته زبان رادر حرم اهل راز یافته بودم
نه پدر و چار مادر و سه پسر راپیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۳

 

بندهٔ عشقیم و سالهاست که هستیمورزش عشق تو کار ماست، که مستیم
بس بدویدیم در به در ز پی توچون که نشان تو یافتیم نشستیم
باز دل ما بزیر پای غم توبام لگدکوب شد که خانهٔ پستیم
کار نداریم جز خیال تو، گر چهمدعیان را خیال بود که: جستیم
در دل ما هر کس آمدی و نشستیدل به تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۰

 

از تو میسر نشد کنار گرفتنپیش تو داند دلم قرار گرفتن
کعبهٔ من کوی تست و حج دل منحلقهٔ آن زلف تابدار گرفتن
گر ز دل من به گرد غصه برآریاز تو نخواهد دلم غبار گرفتن
عشق ترا نیک می‌شمردم و بد شدجهل بود کار عشق خوار گرفتن
دست نگارین مبر به تیغ، که ما خوددست بشستیم ازین نگار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۸

 

آن گل سوریست در کلاله نهفتهیا به عبیرست برگ لاله نهفته
در دهن کوچک چو پستهٔ او بینرستهٔ دندان همچو ژاله نهفته
از گل و شکر نواله ایست لب اوداعیهٔ بوسه در نواله نهفته
سینهٔ من هر نفس که زد به فراقشدر دم او شد هزار ناله نهفته
خط خوشش را حوالتست به خونمکی شود آن خط و آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۰

 

گرد مغان گرد و بادهای مغانهتا به کجا می‌رسد حدیث زمانه؟
هر چه به جز می، بلاشناس و مصیبتهر چه به جز عشق، باد دان و فسانه
باده ترا چیست؟ شربتیست موافقجام ترا کیست؟ همدمیست یگانه
نو نشود حال عیش و روز نشاطتجز به می سالخوردهٔ کهنانه
شانهٔ زلف طرب می است حقیقتمی چو نباشد ، نه زلف باش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴ - وله نورالله قبره

 

عمر گذشت، ای دل شکسته، چه داری؟

چارهٔ کاری نمی‌کنی، به چه کاری؟

روز بیهوده صرف کرده‌ای، اکنون

گریهٔ بیهوده چیست در شب تاری؟

آنچه ز عمر تو فوت گشت ز روزی

رو، که به عمری قضای آن نگزاری

بس که خجالت بری به روز قیامت

گر ورق کرده‌های خود بشماری

آب و زمینی چنین و قوت بازو

عذر چه گویی که هیچ تخم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی