گنجور

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۲۶ - مقاله سیم در بیان آنکه آدمیت آدمی نه به صورت ماء و طین است بلکه به سعادت اسلام و دین است و اول ارکان این سعادت اقرار است بکلمتین شهادت

 

ای که در دولت دین کم زنی
چند دم از نسبت آدم زنی
آدمی آنست که دینی در اوست
محو گمان کرده یقینی دراوست
گر بود این پیکر گل آدمی
زو در و دیوار ندارد کمی
بلکه فزون باشد ازو در نمود
مهره دیوار به سلک وجود
آدمیی پشت بر ایام کن
روی به معموره اسلام کن
پیش شریعت رو و اسلام سنج
می رسد ارکان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۲۷ - حکایت تیز بصری حسن بصری رضی الله عنه که نکته حکمت حجاج را در ظلمات ظلم او مشاهده نموده

 

از حسن آن بصری نافذ بصر
نکته ای آرند عجب مختصر
کز دل غفلت زده گر دم فشاند
آن نفس پاک که حجاج راند
گفت فضولی که نه در بندگی
کش پی آن داد خدا زندگی
ساعتی از عمر به پایان برد
گر چه در آن ملک سلیمان برد
شاید اگر داغ به جانش نهند
مالش محرومی از آنش دهند
پیش وی آید المی جانگداز
سوزد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۲۸ - مقاله چهارم در اقامت نمازهای پنجگانه که پنجه طاقت قوی پنجگان تاب مشقت داده اوست و جبین عزت گردن فرازان به خاک مذلت نهاده او

 

ای شده رخنه صف طاعت ز تو
مانده تهی سلک جماعت ز تو
پنبه غفلت چو تو را بست گوش
سود نکردت ز مؤذن خروش
نعره او خواب تو را کم نکرد
قامت او قد تو را خم نکرد
میل نمازت به جوانی نبود
پشت دو تا گشته به پیری چه سود
پشت چو محراب خمیده تو را
روی به قبله نرسیده تو را
پنج […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۲۹ - حکایت کشیدن پیکان از تیر راست رو کیش ولایت کرم الله تعالی وجهه در وقتی که از کشاکش کمان مجاهده بر نشان مشاهده افتاده بود

 

شیر خدا شاه ولایت علی
صیقلی شرک خفی و جلی
روز احد چون صف هیجا گرفت
تیر مخالف به تنش جا گرفت
غنچه پیکان به گل او نهفت
صد گل محنت ز گل او شکفت
روی عبادت سوی محراب کرد
پشت به درد سر اصحاب کرد
خنجر الماس چو بید آختند
چاک به تن چون گلش انداختند
غرقه به خون غنچه زنگارگون
آمد ازان گلبن احسان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۳۰ - مقاله پنجم در اشارت به روزه رمضان که نوریست کثیرالفیضان هم روح را شمع انجمن افروز است و هم نفس را برق خرمن سوز

 

ای ز پی طبل شکم همچو نای
جمله گلو گشته ز سر تا به پای
کار تو از هر چه تصور کنی
نیست بجز آنکه شکم پر کنی
حرص تو لقمه نه به انصاف زد
دایه تو را بهر شکم ناف زد
چند کشی رنج شکم از گزاف
گر نزدت دایه بدین شیوه ناف
ساز چو نافه شکم خویش خشک
بو که دمد از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۳۱ - حکایت زشت رویی که خریدار کور یافته بود و وجه ناسره خود را در پیش وی می ستود

 

خواست یکی کور زنی زشت روی
کینه وری طعنه زنی زشت خوی
از شبه اش چهره سیه رنگ تر
وز سپرش جبهه پر آژنگ تر
گوش کر و پشت کژ و چشم کاژ
خامشیش بیهده گفتار ژاژ
یک شی از ناز به آن کور گفت
حیف که ماند از تو جمالم نهفت
طلعت من خواسته از مه خراج
حرف خجالت زده بر لوح عاج
نرگس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۳۲ - مقاله ششم در اشارت به زکات که سرمایه بالش مال و مالش نفس بخل سگال است

 

ای شده زندان درم مشت تو
بند بر آنجا ز هر انگشت تو
پیش که ایام کند رنجه ات
گردش او تاب دهد پنجه ات
عیش تو را حال دگرگون کند
نقد خود از دست تو بیرون کند
خوش بگشا دست چو احسانیان
از پی آزادی زندانیان
مرد درم زن که درم گرد ساخت
ساختنش گرد چرا ورد ساخت
گردش ازان ساخت که گردان بود
کف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۳۳ - حکایت آن صاحب کرم که بر همیان درم از رشته تدبیر پندگویان بند نهاد

 

هر چه دهی از سر انصاف ده
قفل عدم بر در اسراف نه
بعد شکستن صدف خویش را
خوار مگردان خلف خویش را
بهره که دیدی ز خداوند خود
ساز ذخیره پی فرزند خود
تا چه بریزد صدفت زیر خاک
بهره ور آید ز تو آن در پاک
گفت که دارم سفری دور پیش
آنچه به دست است کنم زاد خویش
چون بپرد طوطی من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۳۴ - مقاله هفتم در اشارت به زیارت بیت الله الحرام که به وادی تگ و پویش در پس هر سنگی سرهنگی سر نهاده و در بوادی جست و جویش در هر بن خاری گرفتاری از پای درافتاده

 

ای ز گلت نا زده سر حب دل
مانده ز حب وطنت پا به گل
خیز که شد پرده کش و پرده ساز
مطرب عشاق ز راه حجاز
یکدم ازین پرده سماعی بکن
هر چه نه زین پرده وداعی بکن
دین تو را تا شود ارکان تمام
روی نه از خانه به رکن و مقام
ناقه اگر نیست تو را زیر ران
بر قدم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۳۵ - حکایت علی بن موفق قدس سره و مناجات وی با حضرت حق جل و علا

 

پور موفق که به توفیق حق
برد ز هر پیر موفق سبق
بادیه کعبه بسی می برید
محنت آن راه بسی می کشید
روزی از آنجا که دلی داشت تنگ
زد به در کعبه سر خود به سنگ
گفت خدایا پس هر محنتی
سوی من افکن نظر رحمتی
راه حج و عمره بسی رفته ام
بهر تو نی بهر کسی رفته ام
دل به وفای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۳۶ - مقاله هشتم در اشارت به عزلت مشتمل بر عزت که بی «عین » علم زلت است و بی «زای » زهد علت

 

ای چو گلت جیب به چنگ خسان
دامن صحبت بکش از ناکسان
گر چه ز آغاز گشادت دهند
عاقبت الامر به بادت دهند
غنچه وش از همنفسان لب ببند
خیره چو گل در رخ هر کس مخند
جلوه مده همچو خور انوار خویش
باش چو سایه پس دیوار خویش
بر کس و ناکس به حریم خمول
قفل کن ابواب خروج و دخول
دیر نشین باش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۳۷ - حکایت زنده دلی که با مردگان انس گرفته بود و از زندگان فرار می نمود

 

زنده دلی از صف افسردگان
رفت به همسایگی مردگان
پشت ملامت به عمارات کرد
روی ارادت به مزارات کرد
حرف فنا خواند ز هر لوح خاک
روح بقا جست ز هر روح پاک
گشتی ازین سگ منشان تیز تگ
همچو تگ آهوی وحشی ز سگ
کارشناسی پی تفتیش حال
کرد ازو بر سر راهی سؤال
کین همه از زنده رمیدن چراست
رخت سوی مرده کشیدن چراست
گفت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۳۸ - مقاله نهم در اشارت به صمت که سرمایه نجات و پیرایه رفع درجات است

 

ای به زبان نکته گزار آمده
وی به سخن نادره کار آمده
نقطه نطق است تو را بر زبان
گشته از آن نقطه زبانت زیان
گر کنی آن نقطه ازین حرف حک
بر خط حکم تو نهد سر فلک
هر که درین گنبد نیلوفری
افکند آوازه نیکو فری
نیکویی فر وی از خامشیست
خامشیش تیغ جهالت کشیست
گفتن بسیار نه از نغزی است
ولوله طبل ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۳۹ - حکایت کشفی که به بال بطان پریدن آغاز نهاد و به یک سخن ناجایگاه از اوج هوا به حضیض خاک افتاد

 

بست به صد مهر بر اطراف شط
عقد محبت کشفی با دو بط
شد به فراغت ز غم روزگار
قاعده صحبتشان استوار
روزی از آنجا که فلک راست خوی
گشت ز بی مهریشان کینه جوی
طبع بطان از لب دریا گرفت
رای سفر در دلشان جا گرفت
کرد کشف ناله که ای همدمان
وز الم فرقت من بی غمان
خو به کرم های شما کرده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۰ - مقاله دهم در اشارت به سهر که نشانه هوشیاری و علامت بخت بیداریست

 

ای به شکر خواب سحر داده هوش
خیز که برخاست ز مرغان خروش
مرغ سحر زنده و تو مرده ای
او ز نوا گرم و تو افسرده ای
ترک هوا گوی و نوایی بزن
چنگ به دامان وفایی بزن
هر شب ازین پرده زنگارگون
این همه لعبت که سر آرد برون
هست پی آنکه شود آشکار
بر نظرت قدرت لعبت نگار
شرم تو بادا که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۱ - حکایت عارف دل بیدار شب زنده دار

 

عارفی از ظلمت شب نور یاب
دیده فرو بست به کلی ز خواب
شب که ز خورشید نظر دوختی
شمع نظر تا سحر افروختی
هر مژه از دیده خونابه ده
بود به ابروش همانا گره
روزی ازو کرد فضولی سؤال
کای نزده راه تو خواب و خیال
چون دل بیدار تو از خواب رست
دیده چرا بایدت از خواب بست
رنج نخفتن چو گران داردت
یکدمه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۲ - مقاله یازدهم در نشان دادن از حال صوفیان که نشان ایشان بی نشانی است و زندگانی ایشان در جان فشانی

 

ای ز صفت تیره دلان خم زده
وز صفت اهل صفا دم زده
دل نشده صاف ز نام آوری
نام برآورده به صوفیگری
شیوه صوفی چه بود نیستی
چند تو بر هستی خود ایستی
گم شو ازین هستی پر اشتلم
بلکه شو از گم شدگی نیز گم
ناشده از خویش تهی همچو نی
دم زدنت زانکه نه یی تا به کی
گر تو نیی این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۳ - حکایت صوفیی که در سماع غنای مغنیه خرقه فقر از سر برکشید و از لجه بی آرام بحر حقیقت به ساحت ساحل مجاز آرمید

 

کعبه روی از سر وجد عظیم
در صف پیران حرم شد مقیم
مرغ دل او چو زدی پر و بال
رستی از این دامگه پر وبال
وجد الهیش رهاندی ز خویش
جذب حقش بازستادی ز خویش
آمدی از هستی خود گشته صاف
رقص کنان گرد حرم در طواف
روزی از آنجا که قضا ره زدش
زخم بلا بر دل آگه زدش
مطربه ای رونق کارش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۴ - مقاله دوازدهم در شرح حال علمای از عمل دور و سف های به جهل و جدل مغرور

 

ای علم علم برافراخته
چون علم از علم سرافراخته
خویشتن از علم علم ساختی
چون عمل آمد علم انداختی
لاف درستیست علم سازیت
حجت سستی علم اندازیت
دعوی دانش کنی از جاهلی
حاصل تحصیل تو بی حاصلی
خواجه زند بانگ که صنعتورم
مس شود از جودت صنعت زرم
لیکن اگر دست به جیبش نهی
چون کف مفلس بود از زر تهی
کیسه چو خالی بود از زر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۵ - حکایت آن عالم در چاه افتاده که دست به شاگرد خود نداد تا جزای آخرت از دست ندهد

 

عالمی از چاه جهالت برون
در رهی افتاد به چاهی درون
هیچ مدد دست ندادش به راه
ماند در آن راه چو یوسف به چاه
سایه صفت در تگ چاه آرمید
سایه شخصی به سر چاه دید
نعره برآورد که ای رهنورد
از ره احسان و مروت مگرد
پای مروت به سر چاه نه
دست به افتاده از راه ده
راهرو آمد به سر چاه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۶ - مقاله سیزدهم در مخاطبه سلاطین که اگر بر دیگران می تابند آسمان عدل را چشمه آفتابند و اگر همه گرد خود می گردند طوفان ظلم را گرداب

 

ای به سرت افسر فرماندهی
افسرت از گوهر احسان تهی
زیور سر افسر ازان گوهر است
خالی ازان مایه درد سر است
گرد میان تو مرصع کمر
مهره و مار آمده با یکدگر
لیک نه آن مهره که روز شمار
نفع رساند به تو ز آسیب مار
تخت زرت آتش و گوهر در او
هست درخشنده چو اخگر در او
شعله به جان در زده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۷ - حکایت عمر عبدالعزیز که در همه عمر عزیز از افسر عین عدالت سربلند بود و از حلقه میم مروت کمربند

 

چون ثمر دوحه عبدالعزیز
دولت دین شد شرف ملک نیز
قاعده عدل عمر تازه کرد
ملک و خلافت به یک اندازه کرد
کوه نشینان که ز ظلم سپاه
خاسته بودند ز سرهای راه
پویه کنان بر سر راه آمدند
بهر خبر پرسی شاه آمدند
کان شه پیشین ستمگر چه شد
حال وی ازگردش اختر چه شد
وین شه عادل دل فیروز روز
کیست که شد نیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۸ - مقاله چهاردهم در اشارت به حال وزیران و دبیران که رقم عدالت و ظلم بر صفحات ایام از رشحات اقلام ایشان است

 

ای چو قلم صورت خود کرده راست
میل رقم های کج از تو خطاست
تا قلم آسا به سر خود روی
گر چه همه نیک روی بد روی
هر که به یک حرف قلم کج نهاد
حرف وی از لوح بقا محو باد
چند به دفتر رقم ناصواب
یاد کن از دفتر یوم الحساب
تو به سه انگشت شده خامه زن
خلق ده انگشت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۹ - حکایت درازدستی که دست وی به بریدن از قلم وزارت کوتاه نشد

 

بود یکی شاه که در ملک و مال
عهد وزیری چو رسیدی به سال
دست قلم ساش جدا ساختی
چون قلم از بند و برانداختی
هر که گرفتی ز هوا دست او
پایه اقبال شدی پست او
دست وزارت به وی آراستی
جان حسود از حسدش کاستی
روزی ازین قاعده ناپسند
ساخت جدا دست وزیری ز بند
دست بریده به هوا برفکند
تاش بگیرند صلا درفکند
چشم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۰ - مقاله پانزدهم در تنبیه آنان که صبح شیب از شب شباب ایشان دمیده است و در آن صبحگاهی نسیم آگاهی به مشام ایشان نرسیده

 

ای تنت از شمع گدازنده تر
شعله زنان آتش شیبت ز سر
داده سر سبز تو آتش فشان
از شجر اخضر و نارش نشان
چرخ که بر فرق تو کافور ریخت
بر تو هم از شعر تو کافور بیخت
تا که کند سردی کافور سرد
بر دل گرمت هوس خواب و خورد
کرده شب موی تو تصویر صبح
روز اجل راست تباشیر صبح
گردش دولابی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی