گنجور

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۲

 

ز روی لطف بکن بوسه‌ای حوالۀ ما
همین بس است ز وجه حسن نوالۀ ما
[ز تیر غمزه خدنگی بکن حوالۀ ما
همین بس است ز خوان کرم نوالۀ ما
چو دور جام وصالش به کام ما نبود
سزد که پر شود از خون دل پیالۀ ما
بخون دیده نوشتیم نامه‌ای بر دوست
بود که دل شودش نرم زین رسالۀ ما
ز بس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاهدی
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۴

 

اگر نه زلف تو میبرد در پناه مرا
فریب چشم تو میکشت بی گناه مرا
چه فتنه ها که بر انگیخت خال هندویت
برآتش رخ تو سوخت آن سیاه مرا
گواه سوز درون اشک و چهره زرد است
بود بدرد تو زین گونه صد گواه مرا
بگفتم از ره رندی روم به راه صلاح
چه چاره عشوه ساقی برد ز راه مرا
دمید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاهدی
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۱۶

 

مرا دلیست که در وی بجز محبت نیست
ز عشق حاصل او غیر درد و محنت نیست
مکن ملامتم ای شیخ از طریقه عشق
که راه عشق برون از ره طریقت نیست
مکن تردد بیهوده در نصیحت ما
که گوش اهل جنون قابل نصیحت نیست
تو زاهدی و منم باده نوش و منت چیست؟
برو برو که بدین کار جای منت نیست
اگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاهدی
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۱۹

 

کدام سینه که مجروح و دل فگار تو نیست
کدام دل که به هر گوشه بی قرار تو نیست
بیادگار تو در دل خدنگ هاست مرا
کشم ز سینه خدنگی که یادگار تو نیست
زدیده سیل دمادم به رخ فشانم از آن
که شویم آن اثری را که از غبار تو نیست
خبر ز جوهر جان کس نمیدهد لیکن
بنزد ما بجز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاهدی
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۲۰

 

خوشا دلی که به مهر وی و نشانه اوست
خوشا سری که سرانجامش آستانه اوست
به کشتنم ز چه رو دم به دم بهانه کند
چو کشتنم به حقیقت در آن بهانه اوست
ترا چه زانکه دل از درد و داغ او پرشد
چو درد و داغ هم از او و خانه خانه اوست
چو لاله داغ وی از دل برون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاهدی
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۲۱

 

چو عقد سنبل تو عقده بر جبین انداخت
چه عقده ها که از او در دل حزین انداخت
شد از محبت تو خاک سجده گاه ملک
چو سرو قامت تو سایه بر زمین انداخت
رخ تو گاه بگویند ماه و گه خورشید
مرا به مهر رخت شوق آن و این انداخت
ببرد دانش و هوش و خرد ز من زلفت
کنون کرشمه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاهدی
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۲۲

 

کسی که عشق تو ورزید با فراغ نرفت
دلش چو لاله پر از خون و جز بداغ نرفت
چه نافه ها که در آن زلف عنبر افشان نیست
که خاک شد تن و بوی تو از دماغ نرفت
به نور روی تو بگذشت دل از آن خم زلف
چرا که کس به شب تار بی چراغ نرفت
از آن دمی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاهدی
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۲۳

 

بسم نبود که زلفت بقصد دین برخاست
سپاه خط تو هم ناگه از کمین برخاست
ز بس که موی میان تو در خیال من است
چو نال شد تن از او ناله حزین برخاست
به اعتدال قد دلربای تو نرسید
اگر چه سرو به صد سال از زمین برخاست
چو گرد ماه ز مشکین کلاله لاله نمود
بنفشه ترش از برگ یاسمین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاهدی
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۴۶

 

چو جان خیال لبش در درون بگرداند
درون پرده دلم را به خون بگرداند
اگر چه عقل به تدبیر میکشد دل را
فسون چشم تواش با فنون بگرداند
خرد که موی شکافد به فن و دانش و هوش
قضای سابق و تقدیر چون بگرداند
طبیب درد سر خود همی دهد هیهات
که با دوار دماغ این جنون بگرداند
چو شاهدی به رخت عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاهدی
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۵۴

 

بهر خدنگ کز آن یار برگزیده رسد
چه خرمی که مر آن بر دل رسیده رسد
به سمع هر که رسد نکته ای ز حسن رخت
سرور و ذوق و صفا بر دلش ندیده رسد
بلا و محنت و دردی که می رسد به درون
ز جان و دل مشمارش که هم زدیده رسد
بسوخت رشته جانم ز سوز رشته چنگ
ببین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاهدی
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۵۵

 

چو دلبران به دل ما سه چیز می جویند
به تیغ و ناوک و خنجر ستیز می جویند
خطت چو مور گشته به هر بر مر خال
که دانه بر اثر مشک بیز می جویند
بگو شباب به خون ریز رنگ مشتاقان
هلاک خویش بدان تیغ تیز می جویند
خوشا نسیم سحرگه که عاشقان به صبوح
پیام دوست از آن صبح […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاهدی
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۶۴

 

ز بهر تیر تو میلِ (میلم) بهر مغاک برد
شدیم خاک که میلش مگر به خاک برد
ز بهر دوختن چاک سینه مژگانت
گذر ز سینۀ مجروح چاک چاک برد
ز لعل نوش تو دل خواست شربت عنّاب
گر ردِ می بر این جان دردناک برد
برای شستن دل از غم جهان یک سر
کجاست می که به یک جرعه ایش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاهدی
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۷۱

 

هزار شکر که جنت دوام خواهد بود
محبت تو مرا مستدام خواهد بود
به ناز و نعمت فر دوس کی گشاید دل
مرا که کوی تو دا یم مقام خواهد بود
خیال لعل تو دایم چو راحت دل ماست
بدین خیال چه عیش مدام خواهد بود
به تیر غمزه اگر بر دلم نظر فکنی
همیشه کار دلم بی نظام خواهد بود
گزید شاهدی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاهدی
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۸۷

 

مرا خوش است به درد خود و جراحت خویش
رو ای طبیب رها کن مرا به لذت خویش
چو در زمانه رفیق شفیق ممتنعست
کشیم گنج قناعت به کنج عذلت خویش
نعیم دهر به یک منتی نمی ارزد
خوش است نان ز بازو و بار منت خویش
مرا ز روز ازل درد و عشق شد قسمت
خوشا تلذذ ریزا به قسمت خویش
نعیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاهدی
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۸۹

 

به فکر سر دهانت چو غنچه‌ام دل تنگ
گشاد کار بجویم از آن لب گل رنگ
ز قیل و قال مدارس چو پرده ای نگشود
شنو حکایت سوز درون ز رشته چنگ
صفای کعبه مقصود چون توانم یافت
به راه درد به بار گران و مرکب لنگ
چگونه جان ببرد شاهدی از این گرداب
دلش چو ماهی و عشق تو در پیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاهدی
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۹۵

 

چو روز فرقت آن مه وداع دل کردم
نماند صبرم و جان هم ز پی گسل کردم
برای ساختن هانه بهر سکانش
تمام خاک رهش را به آب گل کردم
گسست رشته جانم چو از کشاکش عشق
به عقد زلف تو آن رشته مشتغل کردم
ز سرخ رویی اگر لاله دم زدی در باغ
به خون دیده ز روی تواش خجل کردم
هلاک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاهدی
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۰

 

چرا ز درد غم یار خود بغم باشیم
خوشا دمی که به درد و غمش به هم باشیم
به تاج و تخت شهان سر فرو نمی آریم
اگر چه از سگ کویش به قدر کم باشیم
به مال و جاه جهان نیست احتشام ولیک
گدای کوی تو باشیم محتشم باشیم
نهاده ایم به راحت همیشه چشم امید
قدم به دیده ما نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاهدی
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۵

 

به پیش عارض او عرض آفتاب مکن
که آفتاب از او ذره ایست بی سر و بن
محبت من و دلدار سابق از ازل است
از آن زمان که قلم رفت بر صحیفه کن
به فکر آن دهن اندیشه کرده عقل بسی
نیافت در ره این نکته هیچ جای سخن
شراب کهنه بده ساقیا که هست لطیف
به نوبهار گل تازه و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاهدی
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۲

 

دل و جگر به غم تو کباب شد هر دو
سرای دیده و دل هم خراب شد هر دو
شب فراق تو شد دیده‌ام چو دریایی
به رود و مردم چشمم حباب شد هر دو
علی الصباح به رویت چو دیده کردم باز
سواد دیده من آفتاب شد هر دو
ستون خیمه تن عشق گشت گیسویت
بگرد خیمه ز هر سو طناب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاهدی
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۰

 

بگو به یار که کاشانه که می پرسی
منم خراب تو ویرانه که می پرسی
حدیث زلف تو امشب حکایتی است دراز
تو خابناک ز افسانه که می پرسی
منم که خلوت دل کردم از غم آبادت
تو از غم که و غمخوانه که می پرسی
ز جام عشق تو خلق جهان همه مستند
تو از تواضع مستانه که می پرسی
گدای کوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاهدی