گنجور

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱

 

بکشت غمزهٔ آن شوخ بی‌گناه مرافکند سیب زنخدان او به چاه مرا
غلام هندوی خالش شدم ندانستمکاسیر خویش کند زنگی سیاه مرا
دلم بجا و دماغم سلیم بود ولیز راه رفتن او دل بشد ز راه مرا
هزار بار فتادم به دام دیده و دلهنوز هیچ نمیباشد انتباه مرا
ز مهر او نتوانم که روی برتابمز خاک گور اگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲

 

ز حد گذشت جدائی ز حد گذشت جفابیا که موسم عیشست و آشتی و صفا
لبت به خون دل عاشقان خطی داردغبار چیست دگر باره در میانهٔ ما
مرا دو چشم تو انداخت در بلای سیاهو گرنه من که و مستی و عاشقی ز کجا
کجا کسیکه از آن چشم ترک وا پرسدکه عقل و هوش جهانی چرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲

 

خوشا کسیکه ز عشقش دمی رهائی نیستغمش ز رندی و میلش به پارسائی نیست
دل رمیدهٔ شوریدگان رسوائیشکسته‌ایست که در بند مومیائی نیست
ز فکر دنیی و عقبی فراغتی داردخداشناس که با خلقش آشنائی نیست
غلام همت درویش قانعم کو راسر بزرگی و سودای پادشاهی نیست
مراد خود مطلب هر زمان ز حضرت حقکه بر در کرمش حاجت گدائی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳

 

جفا مکن که جفا رسم دلربائی نیستجدا مشو که مرا طاقت جدائی نیست
مدام آتش شوق تو در درون منستچنانکه یکدم از آن آتشم رهائی نیست
وفا نمودن و برگشتن و جفا کردنطریق یاری و آئین دل ربائی نیست
ز عکس چهرهٔ خود چشم ما منور کنکه دیده را جز از آن وجه روشنائی نیست
من از تو بوسه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷

 

رمید صبر و دل از من چو دلنواز برفتچه چاره سازم از این پس چو چاره‌ساز برفت
سوار گشته و عمدا گرفته باز به دستنموده روی به بیچارگان و باز برفت
به گریه چشمهٔ چشم بریخت چندان خونکه کهنه خرقهٔ سالوسم از نماز برفت
جز از خیال قد و زلف یار و قصهٔ شوقدگر ز خاطرم اندیشهٔ دراز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸

 

سیاه چرده بتم را نمک ز حد بگذشتعتاب او چو جفای فلک ز حد بگذشت
لطافت لب و دندان و مستی چشمشچو می پرستی ما یک به یک ز حد بگذشت
به لابه گفت که از حد گذشت جور رقیببه طنز گفت که بی هیچ شک ز حد بگذشت
بنوش بادهٔ صافی ز دست دلبر خویشکه بیوفائی چرخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹

 

ز سنبلی که عذارت بر ارغوان انداختمرا به بیخودی آوازه در جهان انداخت
ز شرح زلف تو موئی هنوز نا گفتهدلم هزار گره در سر زبان انداخت
دهان تو صفتی از ضعیفیم میگفتمرا ز هستی خود نیک در گمان انداخت
کمان ابروی پیوسته میکشی تا گوشبدان امید که صیدی کجا توان انداخت
ز دلفریبی مویت سخن دراز کشیدلب تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰

 

مرا ز وصل تو حاصل به جز تمنا نیستخیال زلف تو بستن خلاف سودا نیست
وفا ز عهد تو میجست دوش خاطر منجواب داد که خود این متاع با ما نیست
بسی بگفتمت ایدوست هست رای منتدهان ز شرم فرو بسته‌ای همانا نیست
هزار بوسه ز لب وعده کرده‌ای و یکینمیدهی و مرا زهرهٔ تقاضا نیست
چو دور دور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱

 

دگر برون شدنم زین دیار ممکن نیستدگر غریبیم از کوی یار ممکن نیست
مرا از آن لب شیرین و زلف عارض توشکیب و طاقت و صبر و قرار ممکن نیست
دلا بکوش مگر دامنش به دست آریکه وصل بی‌طلب و انتظار ممکن نیست
من اینکه عشق نورزم مرا به سر نرودمن اینکه می نخورم در بهار ممکن نیست
در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶

 

دلی که بستهٔ زنجیر زلف یاری نیستبه پیش اهل نظر هیچش اعتباری نیست
سری که نیست در او کارگاه سودائیبه کارخانهٔ عیشش سری و کاری نیست
ز عقل برشکن و ذوق بیخودی دریابکه پیش زنده دلان عقل در شماری نیست
ملامت من مسکین مکن که در ره عشقبه دست عاشق بیچاره اختیاری نیست
دگر مگوی که هر بحر را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹

 

نه به ز شیوهٔ مستان طریق ورائی هستنه به ز کوی مغان گوشه‌ای و جائی هست
دلم به میکده زان میکشد که رندان راکدورتی نه و با یکدیگر صفائی هست
ز کنج صومعه از بهر آن گریزانمکه در حوالی آن بوریا ریائی هست
گرت به دیر مغان ره دهند از آن مگذرقدم بنه که در آن کوچه آشنائی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱

 

ز من مپرس که بر من چه حال میگذردچو روز وصل توام در خیال میگذرد
جهان برابر چشمم سیاه میگرددچو در ضمیر من آن زلف و خال میگذرد
اگر هلاک خودم آرزوست منع مکنمرا که عمر چنین در ملال میگذرد
خیال مهر تو در چشم هر سهی سرویستکه در حوالیش آب زلال میگذرد
ز بوی زلف توام روح تازه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳

 

نسیم خاک مصلی و آب رکن آبادغریب را وطن خویش میبرد از یاد
زهی خجسته مقامی و جانفزا ملکیکه باد خطهٔ عالیش تا ابد آباد
بهر طرف که روی نغمه میکند بلبلبهر چمن که رسی جلوه میکند شمشاد
بهر که درنگری شاهدیست چون شیرینبهر که برگذری عاشقیست چون فرهاد
در این دیار دلم شهر بند دلداریستکه جان به طلعت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴

 

دلم ز عشق تبرا نمی‌تواند کردصبوری از رخ زیبا نمی‌تواند کرد
غم از درون دل من برون نمی‌آیدکه ترک مسکن و ماوی نمی‌تواند کرد
بروی خوب مرا دیده روشنست ولیبه هیچ وجه مهیا نمی‌تواند کرد
برفت دوش خیالش ز چشم من چه کندمقام بر لب دریا نمی‌تواند کرد
به صبر کام توان یافتن ولیک چه سودچو صبر در دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶

 

ترا که گفت که با ما وفا نشاید کرددروغ گفت چه باشد چرا نشاید کرد
غلام لعل لب تست جان شیرینمچنین حکایت شیرین کجا نشاید کرد
به بوسه قصد لبت کردم از میان چشمتبه غمزه گفت نشاید هلا نشاید کرد
میان موی و میان تو نکته باریکستدر آن میان سخن از لب رها نشاید کرد
هزار سال تنم گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸

 

گرم عنایت او در بروی بگشایدهزار دولتم از غیب روی بنماید
نظر به گلشن روحانیون نیندازمسرم به پایهٔ کروبیان فرو ناید
وگر به حال پریشان ما کند نظریز روی لطف بر احوال ما ببخشاید
به پیش خاطرم ار کاینات عرضه کنندز کبر دامن همت بدان نیالاید
توان در آینهٔ آن جمال جان دیدنگرش به صیقل توفیق زنگ بزداید
ورم ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳

 

ز کوی یار زمانی کرانه نتوان کردجز آستانهٔ او آشیانه نتوان کرد
کسی که کعبهٔ جان دید بی‌گمان داندکه سجده‌گاه جز آن آستانه نتوان کرد
مرا به عشوهٔ فردا در انتظار مکشکه اعتماد بسی بر زمانه نتوان کرد
ترا که گفت که با کشتگان راه غمتاشارتی به سر تازیانه نتوان کرد
به پیش زلف تو بر خال بوسه خواهم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸

 

کجا کسیکه مرا مژدهٔ چمانه دهدعلی‌الصباح به من بادهٔ شبانه دهد
ز دوستان و عزیزان که باشد آنکه مرانشان به کوی مغان و می مغانه دهد
خوشا کسیکه چو رندان ز خانه وقت سحربدر گریزد و تن در شرابخانه دهد
غلام دولت آنم که هرچه بستاندبه شمع و شاهد و چنگ و دف و چغانه دهد
ز غم پناه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹

 

سپیده‌دم به صبوحی شراب خوش باشدنوا و نغمهٔ چنگ و رباب خوش باشد
بتی که مست و خرابی ز چشم فتانشنشسته پیش تو مست و خراب خوش باشد
سحرگهان چو ز خواب خمار برخیزیخیال بنگ و نشاط شراب خوش باشد
میان باغ چو وصل نگار دست دهدکنار آب و شب ماهتاب خوش باشد
شمایل خوش جانان به خواب دیدم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶

 

علی‌الصباح که نرگس پیاله برداردسمن به عزم صبوحی کلاله بردارد
چکاوک از سرمستی خروش در بنددز شوق بلبل دلخسته ناله بردارد
به صد جمال درآمد عروس گل به چمنصباش دامن گلگون غلاله بردارد
وجوه قرض میم هست لیک میترسمکه می‌فروشم نام از قباله بردارد
خنک نسیم بهاری که در جهد سحریز روی چون گل ساقی کلاله بردارد
خوشا کسی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸

 

مرا دلیست گرفتار خطهٔ شیرازز من بریده و خو کرده با تنعم و ناز
خوش ایستاده و با لعل دلبران در عشقطرب گزیده و با جور نیکوان دمساز
گهی به کوی خرابات با مغان همدمگهی معاشر و گه رند و گاه شاهدباز
همیشه بر در میخانه میکند مسکنمدام بر سر میخانه میکند پرواز
به روی لاله رخانش گمانهای نکوبه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳

 

در این چنین سره فصلی و نوبهاری خوشخوشا کسیکه کند عیش با نگاری خوش
کنار جوی گزین گوش سوی بلبل دارکنون که هست به هر گوشه‌ای کناری خوش
گرت به دست فتد دامنی که مقصود استبگیر دامن کوهی و لاله‌زاری خوش
بیا به وصل دمی روزگار ما خوش کنبه شکر آنکه ترا هست روزگاری خوش
به رغم مدعیان در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱

 

منم اسیر و پریشان ز یار خود محرومغریب شهر کسان و ز دیار خود محروم
به درد و رنج فرومانده و ز دوا نومیدنشسته در غم و از غمگسار خود محروم
گزیده صحبت بیگانگان و نااهلانز قوم و کشور و ایل و تبار خود محروم
ز روزگار مرا بهره نیست جز حرمانمباد هیچکس از روزگار خود محروم
ز آه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶

 

مرا دلیست ره عافیت رها کردهوجود خود هدف ناوک بلا کرده
ز جور چرخ ستم دیده و رضا دادهز خوی یار جفا دیده و وفا کرده
به کار خویش فرو رفته مبتلی گشتهبه درد عشق مرا نیز مبتلی کرده
هر آنچه داشته از عقل و دانش و دینز دست داده و سر در سر هوی کرده
گهی ز بیخردی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷

 

مبارکست نظر بر تو بامداد پگاهچه نیکبخت کسی کش به روی تست نگاه
زهی طراوت رخ چشم بد ز روی تو دورزهی حلاوت لب لااله الالله
خطاب سرو به قد تو : خادم و عبیدحدیث گل بر روی تو : عبده و فداه
به زلف پرشکنت رشتهٔ امید درازز سرو ناز قدت دست آرزو کوتاه
کرشمه میکنی و عقل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی