گنجور

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲

 

به چشم نهان بین نهان جهان راکه چشم عیان بین نبیند نهان را
نهان در جهان چیست؟ آزاده مردمببینی نهان را، نبینی عیان را
جهان را به آهن نشایدش بستنبه زنجیر حکمت ببند این جهان را
دو چیز است بند جهان، علم و طاعتاگر چه گشاد است مر هر دوان را
تنت کان و، جان گوهر علم و طاعتبدین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶

 

نکوهش مکن چرخ نیلوفری رابرون کن ز سر باد و خیره‌سری را
بری دان از افعال چرخ برین رانشاید ز دانا نکوهش بری را
همی تا کند پیشه، عادت همی کنجهان مر جفا را، تو مر صابری را
هم امروز از پشت بارت بیفگنمیفگن به فردا مر این داوری را
چو تو خود کنی اختر خویش را بدمدار از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۸

 

گزینم قران است و دین محمدهمین بود ازیرا گزین محمد
یقینم که من هردوان را بورزمیقینم شود چون یقین محمد
کلید بهشت و دلیل نعیممحصار حصین چیست؟ دین محمد
محمد رسول خدای است زی ماهمین بود نقش نگین محمد
مکین است دین و قران در دل منهمین بود در دل مکین محمد
به فضل خدای است امیدم که باشمیکی امت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۴

 

صبا باز با گل چه بازار دارد؟که هموارش از خواب بیدار دارد
به رویش همی بر دمد مشک سارامگر راه بر طبل عطار دارد
همی راز گویند تا روز هر شبازیرا به بهمن گل آزار دارد
چو بیمارگون شد ز نم چشم نرگسمر او را همی لاله تیمار دارد
سحر گه نگه کن که بر دست سیمینبه زر اندرون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸۵

 

چو تنها بوی گربه‌ات مونس آیدبه ویران درون جغد مسعود باشد
به از ترب پخته بود مرغ لاغربه از کاه دود،ار چه بد، عود باشد


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸۹

 

فرو مایه چون سیر خورده بباشدهمه عیب جوید همه شر کاود
فرومایه آن به که بد حال باشدازیرا سیه سار پی برنتاود


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۲

 

یکی خانه کردند بس خوب و دلبردرو همچنو خانه بی‌حد و بی‌مر
به خانهٔ مهین درنشاندند جفتانبه یک جا دو خواهر زن و دو برادر
دو زن خفته‌اند و دو مرد ایستادهنهفته زنان زیر شویان خود در
نه کمتر شوند این چهار و نه افزوننه هرگز بدانند به را ز بتر
ولیکن کم و بیش و خوبی و زشتیبه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۲

 

نگه کن زده صف دو انبوه لشکریکی را یکی ایستاده برابر
نه آن جای این را نه این جای آن رابگردند هردو به هردو صف اندر
به دو سوی صف دو برادر مبارزابا هر یکی پنج فرزند در خور
رسولی شغب کو میان دو صف‌شاندوان زین برادر سوی آن برادر
رسولی که پیغام او از پس اوهمی ماند اندر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۹

 

وبال است بر مرد عمر درازشچو عمر درازش فزود اندر آزش
سوی چشمهٔ شوربختی شتابدکرا آز باشد دلیل و نهازش
هر آن ناز کغاز او آز باشدمدارش به ناز و مخوان جز نیازش
به نازی کزو دیگری رنجه گرددچه نازی که ناید بدین هیچ آزش؟
به خواب اندر است، ای برادر، ستمگرچه غره شده‌ستی بدان چشم بازش؟
کرا در زیان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۲

 

جهان را دگرگونه شد کارو بارشبرو مهربان گشت صورت نگارش
به دیبا بپوشید نوروز رویشبه لولو بشست ابر گرد از عذارش
به نیسان همی قرطهٔ سبز پوشددرختی که آبان برون کرد ازارش
گهی در بارد گهی عذر خواهدهمان ابر بدخوی کافور بارش
که کرد این کرامت همان بوستان راکه بهمن همی داشتی زارو خوارش؟
پر از حلقه شد زلفک مشک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۳

 

چو شمشیر بایدت بود، ای برادر،به جای بدی بد به جای خوشی خوش
دو پهنیش چون آب نرم است و روشندو پهلوش ناخوش چو سوزنده آتش


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۳

 

اگر بر تن خویش سالار و میرمملامت همی چون کنی خیر خیرم؟
چه قدرت رود بر تن منت ازان پس؟نه من همچو تو بندهٔ چرخ پیرم
اسیرم نکرد این ستمگاره گیتیچو این آرزو جوی تن گشت اسیرم
چو من پادشاه تن خویش گشتماگر چند لشکر ندارم امیرم
به تاج و سریرند شاهان مشهرمرا علم دین است تاج و سریرم
چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۷

 

سوار سخن را ضمیر است میدانسوارش چه چیز است؟ جان سخن دان
خرد را عنان ساز و اندیشه را زینبراسپ زبان اندر این پهن میدان
به میدان خویش اندر اسپ سخن رااگر خوب و چابک سواری بگردان
به میدان تنگ اندرون اسپ کرهنگر تا نتازی به پیش سواران
سواران تازنده را نیک بنگردر این پهن میدان ز تازی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۷

 

ایا گشته غره به مکر زمانهز مکرش به دل گشتی آگاه یا نه
یگانهٔ زمانه شدی تو ولیکننشد هیچ کس را زمانه یگانه
زمانه بسی پند دادت، ولیکنتو می در نیابی زبان زمانه
نبینی همی خویشتن را نشستهغریب و سپنجی به خانهٔ کسانه
بگفتند کاین خانه مر بوفلان رابه میراث ماند از فلان و فلانه
تو را گر همی پند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲۲

 

چو رسم جهان جهان پیش بینیحذر کن ز بدهاش اگر پیش‌بینی
به تاریکی اندر گزاف از پس اومدو کت برآید به دیوار بینی
همانا چنین مانده زین پست از آنیکه در انده اسپ رهوار و زینی
چو استر سزاوار پالان و قیدیاگر از پی استر و زین حزینی
جهان مادری گنده پیر است، بر ویمشو فتنه، گر در خور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۴

 

ایا دیده تا روز شب‌های تاریبر این تخت سخت این مدور عماری
بیندیش نیکو که چون بی‌گناهیبه بند گران بسته اندر حصاری
تو را شست هفتاد من بند بینماگرچه تو او را سبک می‌شماری
تو اندر حصار بلندی و بی‌درولیکن نه‌ای آگه از باد ساری
بدین بی‌قراری حصاری ندیدمنه بندی شنیدم بدین استواری
در این بند و زندان به کار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶۴

 

جهانا مرا خیره مهمان چه خوانی؟که تو میزبانی نه بس نیک خوانی
کس از خوان تو سیر خورده نرفته استازین گفتمت من که بد میزبانی
چو سیری نیابد همی کس ز خوانتهم آن به که کس را به خوانت نخوانی
یکی نان دهی خلق را می ولیکناگرشان یکی نان دهی جان ستانی
نه‌ام من تو را یار و درخور، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶۵

 

نگه کن سحرگه به زرین حسامینهان کرده در لاژوردین نیامی
که خوش خوش برآردش ازو دست عالمچو برقی که بیرون کشی از غمامی
یکی گند پیر است شب زشت و زنگیکه زاید همی خوب رومی غلامی
وجود از عدم همچنین گشت پیدااز اول که نوری کنون از ظلامی
مپندار بر روز شب را مقدمچو هر بی‌تفکر یله‌گوی عامی
که شب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو