گنجور

آمار شعرها

 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی خسرو پرویز » بخش ۶۸

 

ازان پس فزون شد بزرگی شاه

که خورشید شد آن کجا بود ماه

همه روز با دخت قیصر بدی

همو بر شبستانش مهتر بدی

ز مریم همی‌بود شیرین بدرد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی خسرو پرویز » بخش ۶۹

 

کنون داستان گوی در داستان

ازان یک دل ویک زبان راستان

ز تختی که خوانی ورا طاق دیس

که بنهاد پرویز دراسپریس

سرمایهٔ آن ز ضحاک بود

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی خسرو پرویز » بخش ۷۰

 

همی هر زمان شاه برتر گذشت

چوشد سال شاهیش بر بیست و هشت

کسی رانشد بر درش کار بد

ز درگاه آگاه شد بار بد

بدو گفت هر کس که شاه جهان

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی خسرو پرویز » بخش ۷۱

 

از ایوان خسرو کنون داستان

بگویم که پیش آمد از راستان

جهان بر کهان و مهان بگذرد

خردمند مردم چرا غم خورد

بسی مهتر و کهتر از من گذشت

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی خسرو پرویز » بخش ۷۲

 

کنون از بزرگی خسرو سخن

بگویم کنم تازه روز کهن

بران سان بزرگی کس اندر جهان

ندارد بیاد از کهان و مهان

هر آنکس که او دفتر شاه خواند

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی خسرو پرویز » بخش ۷۳

 

بدان نامور تخت و جای مهی

بزرگی و دیهیم شاهنشهی

جهاندار هم داستانی نکرد

از ایران و توران برآورد گرد

چو آن دادگر شاه بیداد گشت

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی خسرو پرویز » بخش ۷۴

 

بدانست هم زاد فرخ که شاه

ز لشکر همه زو شناسد گناه

چو آمد برون آن بد اندیش شاه

نیارست شد نیز در پیشگاه

بدر بر همی‌بود تا هرکسی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی خسرو پرویز » بخش ۷۵

 

همان زاد فرخ بدرگاه بر

همی‌بود و کس را ندادی گذر

که آگه شدی زان سخن شهریار

به درگاه بر بود چون پرده دار

چو پژمرده شد چادر آفتاب

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی خسرو پرویز » بخش ۷۶

 

همی‌بود خسرو بران مرغزار

درخت بلند ازبرش سایه دار

چو بگذشت نیمی ز روز دراز

بنان آمد آن پادشا رانیاز

به باغ اندرون بد یکی پایکار

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی شیرویه » بخش ۱

 

چو شیروی بنشست برتخت ناز

به سر برنهاد آن کیی تاج آز

برفتند گوینده ایرانیان

برو خواندند آفرین کیان

همی‌گفت هریک به بانگ بلند

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی شیرویه » بخش ۲

 

بدان نامور گفت پاسخ شنو

یکایک ببر سوی سالار نو

به گویش که زشت کسان را مجوی

جز آن را که برتابی از ننگ روی

سخن هرچ گفتی نه گفتارتست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی شیرویه » بخش ۳

 

چوبشنید شیروی بگریست سخت

دلش گشت ترسان ازان تاج وتخت

چوازپیش برخاستند آن گروه

که او راهمی‌داشتندی ستوه

به گفتار زشت و به خون پدر

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی شیرویه » بخش ۴

 

کنون شیون باربد گوش دار

سر مهتران را به آغوش دار

چو آگاه شد بار بد زانک شاه

به پرداخت بی داد و بی‌کام گاه

ز جهرم بیامد سوی طیسفون

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی شیرویه » بخش ۵

 

هر آنکس که بد کرد با شهریار

شب و روز ترسان بد از روزگار

چو شیروی ترسنده و خام بود

همان تخت پیش اندرش دام بود

بدانست اختر شمر هرک دید

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی شیرویه » بخش ۶

 

چو آوردم این روز خسرو ببن

ز شیروی و شیرین گشایم سخن

چو پنجاه و سه روز بگذشت زین

که شد کشته آن شاه با آفرین

به شیرین فرستاد شیروی کس

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اردشیر شیروی » بخش ۱

 

چو بنشست بر تخت شاه اردشیر

از ایران برفتند برنا و پیر

بسی نامداران گشته کهن

بدان تا چگونه سرآید سخن

زبان برگشاد اردشیر جوان

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اردشیر شیروی » بخش ۲

 

پس آگاهی به نزد گر از

که زو بود خسرو بگرم و گداز

فرستاد گوینده‌ای راز روم

که در خاک شد تاج شیروی شوم

که جانش به دوزخ گرفتار باد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی فرایین » ...

 

فرایین چو تاج کیان برنهاد

همی‌گفت چیزی که آمدش یاد

همی‌گفت شاهی کنم یک زمان

نشینم برین تخت بر شادمان

به از بندگی توختن شست سال

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی پوران دخت » پادشاهی پوران دخت

 

یکی دختری بود پوران بنام

چو زن شاه شد کارها گشت خام

بران تخت شاهیش بنشاندند

بزرگان برو گوهر افشاندند

چنین گفت پس دخت پوران که من

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی آزرم دخت » پادشاهی آزرم دخت

 

یکی دخت دیگر بد آزرم نام

ز تاج بزرگان رسیده به کام

بیامد به تخت کیان برنشست

گرفت این جهان جهان رابه دست

نخستین چنین گفت کای بخردان

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

[صفحهٔ اول] … [۳۶] [۳۷] [۳۸] [۳۹]