گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

به جیحون گذر کرد بر سوی بلخ

چشیده ز گیتی بسی شور و تلخ

به بلخ اندرون بود یک ماه شاه

سر ماه بر بلخ بگزید راه

به هر شهر در نامور مهتری

بماندی سرافراز با لشکری

ببستند آذین به بیراه و راه

به جایی که بگذشت شاه و سپاه

همه بوم کشور بیاراستند

می و رود و رامشگران خواستند

درم ریختند از بر و زعفران

چه دینار و مشک از کران تا کران

به شهر اندرون هر که درویش بود

وگر سازش از کوشش خویش بود

درم داد مر هر یکی را ز گنج

پراگنده شد بدره پنجاه و پنج

سر هفته را کرد آهنگ ری

سوی پارس نزدیک کاووس کی

دو هفته به ری نیز بخشید و خورد

سیم هفته آهنگ بغداد کرد

هیونان فرستاد چندی ز ری

به نزدیک کاووس فرخنده‌پی

دل پیر زان آگهی تازه شد

تو گفتی که بر دیگر اندازه شد

به ایوانها تخت زرین نهاد

به خانه در آرایش چین نهاد

ببستند آذین به شهر و به راه

همه برزن و کوی و بازارگاه

پذیره شدندش همه مهتران

بزرگان هر شهر و کنداوران

همه راه و بی راه گنبد زده

جهان شد چو دیبا به زر آزده

همه مشک با گوهر آمیختند

ز گنبد به سرها فرو ریختند

چو بیرون شد از شهر کاووس کی

ابا نامداران فرخنده‌پی

سوی طالقان آمد و مرو رود

جهان بود پر بانگ و آوای رود

و زآن پس به راه نشاپور شاه

بدیدند مر یکدگر را به راه

نیا را چو دید از کران شاه نو

برانگیخت آن باره تندرو

بر او بر نیا برگرفت آفرین

ستایش سزای جهان آفرین

همی گفت بی‌تو مبادا جهان

نه تخت بزرگی نه تاج مهان

که خورشید چون تو ندیدست شاه

نه جوشن نه اسب و نه تخت و کلاه

ز جمشید تا بآفریدون رسید

سپهر و زمین چون تو شاهی ندید

نه زین سان کسی رنج برد از مهان

نه دید آشکارا نهان جهان

که روشن جهان بر تو فرخنده باد

دل و جان بدخواه تو کنده باد

سیاوش گرش روز باز آمدی

به فر تو او را نیاز آمدی

بدو گفت شاه این ز بخت تو بود

برومند شاخ درخت تو بود

زبرجد بیاورد و یاقوت و زر

همی ریخت بر تارک شاه بر

بدین گونه تا تخت گوهرنگار

بشد پایه ها ناپدید از نثار

بفرمود پس کانجمن را بخوان

به ایوان دیگر بیارای خوان

نشستند در گلشن زرنگار

بزرگان پرمایه با شهریار

همی گفت شاه آن شگفتی که دید

به دریا در و نامداران شنید

ز دریا و از گنگ دژ یاد کرد

لب نامداران پر از باد کرد

از آن خرمی دشت و آن شهر و راغ

شمرها و پالیزها چون چراغ

بدو ماند کاووس کی در شگفت

ز کردارش اندازه‌ها برگرفت

بدو گفت روز نو و ماه نو

چو گفتارهای نو و شاه نو

نه کس چون تو اندر جهان شاه دید

نه این داستان گوش هر کس شنید

کنون تا بدین اختری نو کنیم

به مردی همه یاد خسرو کنیم

بیاراست آن گلشن زرنگار

می آورد یاقوت‌لب میگسار

به یک هفته ز ایوان کاووس کی

همی موج برخاست از جام می

به هشتم در گنج بگشاد شاه

همی ساخت آن رنج را پایگاه

بزرگان که بودند با او به هم

به رزم و به بزم و به شادی و غم

به اندازه‌شان خلعت آراستند

ز گنج آنچه پرمایه‌تر خواستند

برفتند هر کس سوی کشوری

سرافراز با نامور لشکری

بپرداخت زآن پس به کار سپاه

درم داد یک‌ساله از گنج شاه

وزآن پس نشستند بی‌انجمن

نیا و جهانجوی با رای‌زن

چنین گفت خسرو به کاووس شاه

جز از کردگار از که جوییم راه

بیابان و یک‌ساله دریا و کوه

برفتیم با داغ دل یک گروه

به هامون و کوه و به دریای آب

نشانی ندیدیم ز افراسیاب

گر او یک زمان اندر آید به گنگ

سپاه آرد از هر سویی بیدرنگ

همه رنج و سختی به پیش اندرست

اگر چندمان دادگر یاورست

نیا چون شنید از نبیره سخن

یکی پند پیرانه افگند بن

بدو گفت ما همچنین بر دو اسب

بتازیم تا خان آذرگشسب

سر و تن بشوییم با پا و دست

چنانچون بود مرد یزدان پرست

ابا باژ با کردگار جهان

بدو بر کنیم آفرین نهان

بباشیم بر پیش آتش به پای

مگر پاک یزدان بود رهنمای

به جایی که او دارد آرامگاه

نماید نماینده داد راه

بر این باژ گشتند هر دو یکی

نگردید یک تن ز راه اندکی

نشستند با باژ هر دو بر اسب

دوان تا سوی خان آذرگشسب

پر از بیم دل یک به یک پرامید

برفتند با جامه‌های سپید

چو آتش بدیدند گریان شدند

چو بر آتش تیز بریان شدند

بدان جایگه زار و گریان دو شاه

ببودند با درد و فریاد خواه

جهان‌آفرین را همی خواندند

بدان موبدان گوهر افشاندند

چو خسرو به آب مژه رخ بشست

برافشاند دینار بر زند و است

به یک هفته بر پیش یزدان بدند

مپندار کآتش پرستان بدند

که آتش بدان گاه محراب بود

پرستنده را دیده پرآب بود

اگر چند اندیشه گردد دراز

هم از پاک یزدان نه‌ای بی‌نیاز

به یک ماه در آذرآبادگان

ببودند شاهان و آزادگان