گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

بیامد جهاندار با تیغ تیز

سری پر ز کینه دلی پر ستیز

چنین گفت بی‌دولت افراسیاب

که این روز را دیده بودم به خواب

سپهر بلند ار فراوان کشید

همان پردهٔ رازها بردرید

به آواز گفت ای بد کینه جوی

چرا کشت خواهی نیا را بگوی

چنین داد پاسخ که ای بدکنش

سزاوار پیغاره و سرزنش

ز جان برادرت گویم نخست

که هرگز بلای مهان را نجست

دگر نوذر آن نامور شهریار

که از تخم ایرج بد او یادگار

زدی گردنش را به شمشیر تیز

برانگیختی از جهان رستخیز

سه دیگر سیاوش که چون او سوار

نبیند کسی از مهان یادگار

بریدی سرش چون سر گوسفند

همی برگذشتی ز چرخ بلند

به کردار بد تیز بشتافتی

مکافات آن بد کنون یافتی

بدو گفت شاها ببود آنچه بود

کنون داستانم بباید شنود

بمان تا مگر مادرت را به جان

ببینم پس این داستانها بخوان

بدو گفت گر خواستی مادرم

چرا آتش افروختی بر سرم

پدر بیگنه بود و من در نهان

چه رفت از گزند تو اندر جهان

سر شهریاری ربودی که تاج

بدو زار گریان شد و تخت عاج

کنون روز بادافره ایزدیست

مکافات بد را ز یزدان بدیست

به شمشیر هندی بزد گردنش

به خاک اندر افگند نازک تنش

ز خون لعل شد ریش و موی سپید

برادرش گشت از جهان ناامید

تهی ماند ز او گاه شاهنشهی

سرآمد بر او روزگار مهی

ز کردار بد بر تنش بد رسید

مجو ای پسر بند بد را کلید

چو جویی بدانی که از کار بد

به فرجام بر بدکنش بد رسد

سپهبد که با فر یزدان بود

همه خشم او بند و زندان بود

چو خونریز گردد بماند نژند

مکافات یابد ز چرخ بلند

چنین گفت موبد به بهرام تیز

که خون سر بیگناهان مریز

چو خواهی که تاج تو ماند به جای

مبادی جز آهسته و پاک‌رای

نگه کن که خود تاج با سر چه گفت

که با مغزت ای سر خرد باد جفت

به گرسیوز آمد ز کار نیا

دو رخ زرد و یک دل پر از کیمیا

کشیدندش از پیش دژخیم زار

به بند گران و به بد روزگار

ابا روزبانان مردم‌کشان

چنانچون بود مردم بدنشان

چو در پیش کیخسرو آمد به درد

ببارید خون بر رخ لاژورد

شهنشاه ایران زبان برگشاد

و زآن تشت و خنجر بسی کرد یاد

ز تور و فریدون و سلم سترگ

ز ایرج که بد پادشاه بزرگ

به دژخیم فرمود تا تیغ تیز

کشید و بیامد دلی پر ستیز

میان سپهبد به دو نیم کرد

سپه را همه دل پر از بیم کرد

به هم برفگندندشان همچو کوه

ز هر سو به دور ایستاده گروه

ز یزدان چو شاه آرزوها بیافت

ز دریا سوی خان آذر شتافت

بسی زر بر آتش برافشاندند

به زمزم همی آفرین خواندند

ببودند یک روز و یک شب به پای

به پیش جهانداور رهنمای

چو گنجور کیخسرو آمد زرسب

ببخشید گنجی بر آذرگشسب

بر آن موبدان خلعت افگند نیز

درم داد و دینار و بسیار چیز

به شهر اندرون هر که درویش بود

وگر خوردش از کوشش خویش بود

بر آن نیز گنجی پراگنده کرد

جهانی به داد و دهش بنده کرد

از آن پس به تخت کیان برنشست

در بار بگشاد و لب را ببست

نبشتند نامه به هر کشوری

به هر نامداری و هر مهتری

ز خاور بشد نامه تا باختر

به جایی که بد مهتری با گهر

که روی زمین از بد اژدها

به شمشیر کیخسرو آمد رها

به نیروی یزدان پیروزگر

نیاسود و نگشاد هرگز کمر

روان سیاووش را زنده کرد

جهان را به داد و دهش بنده کرد

همی چیز بخشید درویش را

پرستنده و مردم خویش را

از آن پس چنین گفت شاه جهان

که ای نامداران فرخ مهان

زن و کودک خرد بیرون برید

خورشها و رامش به هامون برید

بپردخت زان پس به رامش نهاد

برفتند گردان خسرو نژاد

هر آن کس که بود از نژاد زرسب

بیامد به ایوان آذرگشسب

چهل روز با شاه کاووس کی

همی بود با رامش و رود و می

چو رخشنده شد بر فلک ماه نو

ز زر افسری بر سر شاه نو

بزرگان سوی پارس کردند روی

برآسوده از رزم وز گفتگوی

به هر شهر کاندر شدندی ز راه

شدی انجمن مرد بر پیشگاه

گشادی سر بدره‌ها شهریار

توانگر شدی مرد پرهیزگار