گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

چو نیمی ز تیره شب اندر گذشت

سپهر از بر کوه ساکن بگشت

سپهدار ترکان بنه بر نهاد

سپه را همه ترگ و جوشن بداد

طلایه بفرمود تا ده هزار

بود ترک برگستوان ور سوار

چنین گفت با لشکر افراسیاب

که من چون گذر یابم از رود آب

دمادم شما از پسم بگذرید

به جیحون و زورق زمان مشمرید

شب تیره با لشکر افراسیاب

گذر کرد از آموی و بگذاشت آب

همه روی کشور به بی راه و راه

سراپرده و خیمه بد بی سپاه

سپیده چو از باختر بردمید

طلایه سپه را به هامون ندید

بیامد به مژده بر شهریار

که پردخته شد شاه ز این کارزار

همه دشت خیمه‌ست و پرده‌سرای

ز دشمن سواری نبینم به جای

چو بشنید خسرو دوان شد به خاک

نیایش کنان پیش یزدان پاک

همی گفت کای روشن کردگار

جهاندار و بیدار و پروردگار

تو دادی مرا فر و دیهیم و زور

تو کردی دل و چشم بدخواه کور

ز گیتی ستمکاره را دور کن

ز بیمش همه ساله رنجور کن

چو خورشید زرین سپر برگرفت

شب آن شعر پیروزه بر سر گرفت

جهاندار بنشست بر تخت عاج

به سر بر نهاد آن دل افروز تاج

نیایش کنان پیش او شد سپاه

که جاوید باد این سزاوار گاه

شد این لشکر از خواسته بی‌نیاز

که از لشکر شاه چین ماند باز

همی گفت هر کس که اینت فسوس

که او رفت با لشکر و بوق و کوس

شب تیره از دست پرمایگان

بشد نامداران چنین رایگان

بدیشان چنین گفت بیدار شاه

که ای نامداران ایران سپاه

چو دشمن بود شاه را کشته به

گر آواره از جنگ برگشته به

چو پیروزگر دادمان فرهی

بزرگی و دیهیم شاهنشهی

ز گیتی ستایش مر او را کنید

شب آید نیایش مر او را کنید

که آن را که خواهد کند شوربخت

یکی بی هنر برنشاند به تخت

از این کوشش و پرسشت رای نیست

که با داد او بنده را پای نیست

بباشم بدین رزمگه پنج روز

ششم روز هرمزد گیتی فروز

برآید برانیم ز ایدر سپاه

که او کین فزایست و ما کینه خواه

بدین پنج روز اندر این رزمگاه

همی کشته جستند ز ایران سپاه

بشستند ایرانیان را ز گرد

سزاوار هر یک یکی دخمه کرد