گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

چو از جهن پیغام بشنید شاه

همی کرد خندان بدو بر نگاه

به پاسخ چنین گفت کای رزمجوی

شنیدیم سر تا سر این گفت و گوی

نخست آن که کردی مرا آفرین

همان باد بر تخت و تاج و نگین

درودی که دادی ز افراسیاب

بگفتی که او کرد مژگان پر آب

شنیدم همین باد بر تاج و تخت

مبادم مگر شاد و پیروزبخت

دوم آن که گفتی ز یزدان سپاس

که بینم همی پور یزدان شناس

ز شاهان گیتی دل افروزتر

پسندیده‌تر شاه و پیروزتر

مرا داد یزدان همه هرچه گفت

که با این هنرها خرد باد جفت

ترا چند خواهی سخن چرب هست

به دل نیستی پاک و یزدان پرست

کسی کو به دانش توانگر بود

ز گفتار کردار بهتر بود

فریدون فرخ ستاره نگشت

نه از خاک تیره همی برگذشت

تو گویی که من بر شوم بر سپهر

بشستی بر این گونه از شرم چهر

دلت جادوی را چو سرمایه گشت

سخن بر زبانت چو پیرایه گشت

زبان پر ز گفتار و دل پر دروغ

بر مرد دانا نگیرد فروغ

پدر کشته را شاه گیتی مخوان

کنون کز سیاوش نماند استخوان

همان مادرم را ز پرده به راه

کشیدی و گشتی چنین کینه خواه

مرا نوز نازاده از مادرم

همی آتش افروختی بر سرم

هر آن کس که او بد بدرگاه تو

بنفرید بر جان بی راه تو

که هرگز به گیتی کس آن بد نکرد

ز شاهان و گردان و مردان مرد

که بر انجمن مر زنی را کشان

سپارد بزرگی به مردم کشان

زننده همی تازیانه زند

که تا دخترش بچه را بفگند

خردمند پیران بدانجا رسید

بدید آن که هرگز ندید و شنید

چنین بود فرمان یزدان که من

سرافراز گردم به هر انجمن

گزند و بلای تو از من بگاشت

که با من زمانه یکی راز داشت

از آن پس که گشتم ز مادر جدا

چنانچون بود بچهٔ بینوا

به پیش شبانان فرستادیم

به پرواز شیران نر دادیم

مرا دایه و پیشکاره شبان

نه آرام روز و نه خواب شبان

چنین بود تا روز من برگذشت

مرا اندر آورد پیران ز دشت

به پیش تو آورد و کردی نگاه

که هستم سزاوار تخت و کلاه

به سان سیاوش سرم را ز تن

ببری و تن هم نیابد کفن

زبان مرا پاک یزدان ببست

همان خیره ماندم به جای نشست

مرا بی دل و بی خرد یافتی

به کردار بد تیز نشتافتی

سیاوش نگه کن که از راستی

چه کرد و چه دید از بد و کاستی

ز گیتی بیامد ترا برگزید

چنان کز ره نامداران سزید

ز بهر تو پرداخت آیین و گاه

بیامد ز گیتی ترا خواند شاه

وفا جست و بگذاشت آن انجمن

بدان تا نخوانیش پیمان‌شکن

چو دیدی بر و گردگاه ورا

بزرگی و گردی و راه ورا

بجنبیدت آن گوهر بد ز جای

بیفگندی آن پاک دل را ز پای

سر تاجداری چنان ارجمند

بریدی به سان سر گوسفند

ز گاه منوچهر تا این زمان

نبودی مگر بدتن و بدگمان

ز تور اندر آمد زیان از نخست

کجا با پدر دست بد را بشست

پسر بر پسر بگذرد همچنین

نه راه بزرگی نه آیین دین

زدی گردن نوذر نامدار

پدر شاه وز تخمهٔ شهریار

برادرت اغریرث نیکخوی

کجا نیکنامی بدش آرزوی

بکشتی و تا بوده‌ای بدتنی

نه از آدم از تخم آهرمنی

کسی گر بدیهات گیرد شمار

فزون آید از گردش روزگار

نهالی به دوزخ فرستاده‌ای

نگویی که از مردمان زاده‌ای

دگر آن که گفتی که دیو پلید

دل و رای من سوی زشتی کشید

همین گفت ضحاک و هم جمشید

چو شدشان دل از نیکویی ناامید

که ما را دل ابلیس بی راه کرد

ز هر نیکویی دست کوتاه کرد

نه برگشت از ایشان بد روزگار

ز بد گوهر و گفت آموزگار

کسی کو بتابد سر از راستی

گزیند همی کژی و کاستی

به جنگ پشن نیز چندان سپاه

که پیران بکشت اندر آوردگاه

زمین گل شد از خون گودرزیان

نجویی جز از رنج و راه زیان

کنون آمدی با هزاران هزار

ز ترکان سوار از در کارزار

به آموی لشکر کشیدی به جنگ

وز ایشان به پیش من آمد پشنگ

فرستادیش تا ببرد سرم

از آن پس تو ویران کنی کشورم

جهاندار یزدان مرا یار گشت

سر بخت دشمن نگونسار گشت

مرا گویی اکنون که از تخت تو

دل‌افروز و شادانم از بخت تو

نگه کن که تا چون بود باورم

چو کردارهای تو یاد آورم

از این پس مرا جز به شمشیر تیز

نباشد سخن با تو تا رستخیز

بکوشم به نیروی گنج و سپاه

به نیک اختر و گردش هور و ماه

همان پیش یزدان بباشم به پای

نخواهم به گیتی جز او رهنمای

مگر کز بدان پاک گردد جهان

به داد و دهش من ببندم میان

بداندیش را از میان بر کنم

سر بدنشان را بی‌افسر کنم

سخن هرچه گفتم نیا را بگوی

که در جنگ چندین بهانه مجوی