گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

وز آن سوی گنگ اندر افراسیاب

به رخشنده روز و به هنگام خواب

همی گفت با هرکه بد کاردان

بزرگان بیدار و بسیاردان

که اکنون که دشمن به بالین رسید

به گنگ اندرون چون توان آرمید

همه برگشادند گویا زبان

که اکنون که نزدیک شد بد گمان

جز از جنگ چیزی نبینیم راه

زبونی نه خوبست چندین سپاه

بگفتند وز پیش برخاستند

همه شب همی لشکر آراستند

سپیده دمان گاه بانگ خروس

ز درگاه برخاست آوای کوس

سپاهی به هامون بیامد ز گنگ

که بر مور و بر پشه شد راه تنگ

چو آمد به نزدیک گلزریون

زمین شد به سان که بیستون

همی لشکر آمد سه روز و سه شب

جهان شد پرآشوب جنگ و جلب

کشیدند بر هفت فرسنگ نخ

فزون گشت مردم ز مور و ملخ

چهارم سپه برکشیدند صف

ز دریا برآمد به خورشید تف

به قلب اندر افراسیاب و ردان

سواران گردنکش و بخردان

سوی میمنه جهن افراسیاب

همی نیزه بگذاشت از آفتاب

وز این روی کیخسرو از قلبگاه

همی داشت چون کوه پشت سپاه

چو گودرز و چون طوس نوذر نژاد

منوشان خوزان پیروز و داد

چو گرگین میلاد و رهام شیر

هجیر و چو شیدوش گرد دلیر

فریبرز کاووس بر میمنه

سپاهی هه یک‌دل و یک تنه

منوچهر بر میسره جای داشت

که با جنگ هر جنگیی پای داشت

به پشت سپه گیو گودرز بود

که پشت و نگهبان هر مرز بود

زمین کان آهن شد از میخ نعل

همه آب دریا شد از خون لعل

به سر بر ز گرد سیاه ابر بست

تبیره دل سنگ خارا بخست

زمین گشت چون چادر آبنوس

ستاره غمی شد ز آوای کوس

زمین گشت جنبان چو ابر سیاه

تو گفتی همی بر نتابد سپاه

همه دشت مغز و سر و پای بود

همانا مگر بر زمین جای بود

همی نعل اسبان سر کشته خست

همه دشت بی‌تن سر و پای و دست

خردمند مردم به یکسو شدند

دو لشکر بر این کار خستو شدند

که گر یک زمان نیز لشکر چنین

بماند بر این دشت با درد و کین

نماند یکی ز این سواران به جای

همانا سپهر اندر آید ز پای

ز بس چاک چاک تبرزین و خود

روانها همی داد تن را درود

چو کیخسرو آن پیچش جنگ دید

جهان بر دل خویشتن تنگ دید

بیامد به یکسو ز پشت سپاه

به پیش خداوند شد دادخواه

که ای برتر از دانش پارسا

جهاندار و بر هر کسی پادشا

اگر نیستم من ستم یافته

چو آهن به کوره درون تافته

نخواهم که پیروز باشم به جنگ

نه بر دادگر بر کنم جای تنگ

بگفت این و بر خاک مالید روی

جهان پر شد از نالهٔ زار اوی

همانگه برآمد یکی باد سخت

که بشکست شاداب شاخ درخت

همی خاک بر داشت از رزمگاه

بزد بر رخ شاه توران سپاه

کسی کو سر از جنگ برتافتی

چو افراسیاب آگهی یافتی

بریدی به خنجر سرش را ز تن

جز از خاک و ریگش نبودی کفن

چنین تا سپهر و زمین تار شد

فراوان ز ترکان گرفتار شد

بر آمد شب و چادر مشک رنگ

بپوشید تا کس نیاید به جنگ

سپه باز چیدند شاهان ز دشت

چو روی زمین ز آسمان تیره گشت

همه دامن کوه تا پیش رود

سپه بود با جوشن و درع و خود

برافروختند آتش از هر سوی

طلایه بیامد ز هر پهلوی

همی جنگ را ساخت افراسیاب

همی بود تا چشمهٔ آفتاب

بر آید رخ کوه رخشان کند

زمین چون نگین بدخشان کند

جهان آفرین را دگر بود رای

به هر کار با رای او نیست پای

شب تیره چون روی زنگی سیاه

کس آمد ز گستهم نوذر به شاه

که شاه جهان جاودان زنده باد

که ما بازگشتیم پیروز و شاد

بدان نامداران افراسیاب

رسیدیم ناگه به هنگام خواب

از ایشان سواری طلایه نبود

کسی را ز اندیشه مایه نبود

چو بیدار گشتند ز ایشان سران

کشیدیم شمشیر و گرز گران

چو شب روز شد جز قراخان نماند

ز مردان ایشان فراوان نماند

همه دشت ز ایشان سرون و سر است

زمین بستر و خاکشان چادر است

به مژده ز رستم هم اندر زمان

هیونی بیامد سپیده‌دمان

که ما در بیابان خبر یافتیم

بدان آگهی تیز بشتافتیم

شب و روز رستم یکی داشتی

چو تنها شدی راه بگذاشتی

بدیشان رسیدیم هنگام روز

چو بر زد سر از چرخ گیتی فروز

تهمتن کمان را به زه برنهاد

چو نزدیک شد ترگ بر سر نهاد

نخستین که از کلک بگشاد شست

قراخان ز پیکان رستم بخست

به توران زمین شد کنون کینه‌خواه

همانا که آگاهی آمد به شاه

به شادی به لشکر بر آمد خروش

سپهدار ترکان همی داشت گوش

هر آن کس که بودند خسروپرست

به شادی و رامش گشادند دست

سواری بیامد هم اندر شتاب

خروشان به نزدیک افراسیاب

که از لشکر ما قراخان برست

رسیدست نزدیک ما مرد شست

سپاهی به توران نهادند روی

کز ایشان شود ناپدید آب جوی

چنین گفت با رایزن شهریار

که پیکار سخت اندر آمد به کار

چو رستم بگیرد سر گاه ما

به یکبارگی گم شود راه ما

کنونش گمان آن که ما نشنویم

چنین کار در جنگ کیخسرویم

چو آتش بر ایشان شبیخون کنیم

ز خون روی کشور چو جیحون کنیم

چو کیخسرو آید ز لشکر دو بهر

نبیند مگر بام و دیوار و شهر

سراسر همه لشکر این دید رای

همان مرد فرزانه و رهنمای

بنه هرچه بودش هم آنجا بماند

چو آتش از آن دشت لشکر براند

همانگه طلایه بیامد ز دشت

که گرد سپاه از هوا برگذشت

همه دشت خرگاه و خیمه است و بس

از ایشان به خیمه درون نیست کس

بدانست خسرو که سالار چین

چرا رفت بیگاه زان دشت کین

ز گستهم و رستم خبر یافتست

بدان آگهی تیز بشتافتست

نوندی برافگند هم در زمان

فرستاد نزدیک رستم دمان

که برگشت ز این کینه افراسیاب

همانا به جنگ تو دارد شتاب

سپه را بیارای و بیدار باش

برو خویشتن زو نگهدار باش

نوند جهاندیده شایسته بود

بدان راه بی‌راه بایسته بود

همی رفت چون پیش رستم رسید

گو شیردل را میان بسته دید

سپه گرزها بر نهاده به دوش

یکایک نهاده به آواز گوش

به رستم بگفت آنچه پیغام بود

که فرجام پیغامش آرام بود

وز این روی کیخسرو کینه‌جوی

نشسته به آرام بی‌گفت و گوی

همی کرد بخشش همه بر سپاه

سراپرده و خیمه و تاج و گاه

از ایرانیان کشتگان را بجست

کفن کرد وز خون و گلشان بشست

به رسم مهان کشته را دخمه کرد

چو برداشت زان خاک و خون نبرد

بنه بر نهاد و سپه بر نشاند

دمان از پس شاه ترکان براند

چو نزدیک شهر آمد افراسیاب

بر آن بد که رستم شود سیرخواب

کنون من شبیخون کنم بر سرش

برآریم گرد از سر لشکرش

به تاریکی اندر طلایه بدید

به شهر اندر آواز ایشان شنید

فروماند ز آن کار رستم شگفت

همی راند و اندیشه اندر گرفت

همه کوفته لشکر و ریخته

به شیرین روان اندر آویخته

به پیش اندرون رستم تیزچنگ

پس پشت شاه و سواران جنگ

کسی را که نزدیک بد پیش خواند

وز ایشان فراوان سخنها براند

بپرسید کاین را چه بینید روی

چنین گفت با نامور چاره‌جوی

که در گنگ دژ آن همه گنج شاه

چه بایست اکنون همه رنج راه

زمین هشت فرسنگ بالای اوی

همانا که چارست پهنای اوی

زن و کودک و گنج و چندان سپاه

بزرگی و فرمان و تخت و کلاه

بر آن بارهٔ دژ نپرد عقاب

نبیند کسی آن بلندی به خواب

خورش هست و ایوان و گنج و سپاه

ترا رنج بدخواه را تاج و گاه

همان بوم کو را بهشت است نام

همه جای شادی و آرام و کام

به هر گوشه‌ای چشمهٔ آبگیر

به بالا و پهنای پرتاب تیر

همی موبد آورد از هند و روم

بهشتی بر آورده آباد بوم

همانا کزان باره فرسنگ بیست

ببینند آسان که بر دشت کیست

ترا ز این جهان بهره جنگست و بس

به فرجام گیتی نماند به کس

چو بشنید گفتارها شهریار

خوش آمدش و ایمن شد از روزگار

بیامد به دلشاد به بهشت گنگ

ابا آلت لشکر و ساز جنگ

همی گشت بر گرد آن شارستان

به دستی ندید اندر او خارستان

یکی کاخ بودش سر اندر هوا

برآوردهٔ شاه فرمان روا

به ایوان فرود آمد و بار داد

سپه را درم داد و دینار داد

فرستاد بر هر سوی لشکری

نگهبان هر لشکری مهتری

پیاده بر آن باره بر دیده‌بان

نگهبان به روز و به شب پاسبان

رد و موبدش بود بر دست راست

نویسندهٔ نامه را پیش خواست

یکی نامه نزدیک فغفور چین

نبشتند با صد هزار آفرین

چنین گفت کز گردش روزگار

نیامد مرا بهره جز کارزار

بپروردم آن را که بایست کشت

کنون شد از او روزگارم درشت

چو فغفور چین گر بیاید رواست

که بر مهر او بر روانم گواست

وگر خود نیاید فرستد سپاه

کز این سو خرامد همی کینه خواه

فرستاده از نزد افراسیاب

به چین اندر آمد به هنگام خواب

سرافراز فغفور بنواختش

یکی خرم ایوان بپرداختش

وز آن سو به گنگ اندر افراسیاب

نه آرام بودش نه خورد و نه خواب

به دیوار عراده بر پای کرد

به برج اندرون رزم را جای کرد

بفرمود تا سنگهای گران

کشیدند بر باره افسونگران

بسی کاردانان رومی بخواند

سپاهی به دیوار دژ برنشاند

برآورد بیدار دل جاثلیق

بر آن باره عراده و منجنیق

کمانهای چرخ و سپرهای کرگ

همه برجها پر ز خفتان و ترگ

گروهی ز آهنگران رنجه کرد

ز پولاد بر هر سوی پنجه کرد

ببستند بر نیزه‌های دراز

که هر کس که رفتی بر دژ فراز

بدان چنگ تیز اندر آویختی

و گرنه ز دژ زود بگریختی

سپه را درم داد و آباد کرد

به هر کار با هر کسی داد کرد

همان خود و شمشیر و برگستوان

سپرهای چینی و تیر و کمان

ببخشید بر لشکرش بی‌شمار

به ویژه کسی کو کند کارزار

چو آسوده شد ز این به شادی نشست

خود و جنگسازان خسرو پرست

پری چهره هر روز صد چنگ‌زن

شدندی به درگاه شاه انجمن

شب و روز چون مجلس آراستی

سرود از لب ترک و می خواستی

همی داد هر روز گنجی به باد

بر امروز و فردا نیامدش یاد